عیدانه

نوروزتون مبارکا باشه صد سال به از این سال‌ها!

عکس هفت سینم رو گرفته‌ام ولی هیچ راه ارتباطی به لب‌تاب فعلاً ندارم (بعداً در این مکان نصب می‌گردد!)

یه روز قبل از عید که داشتیم می‌رفتیم ماهی فایتر بخریم یهو سر کوچه یکی اسم همسرجان رو صدا زد که البته با دوستش بود اما من مسخره‌بازی درآوردم که با تو کار دارن. دو تا خیابون اون‌طرف‌تر باز شنیدیم که یکی اسم همسرجان رو صدا می‌زنه و کسی هم جوابشو نمی‌ده، برگشتیم دیدیم دایی همسرجانه با همسر و دخترش. این دایی رو من فقط دو بار دیده بودم: وقتی مازرگه بیمارستان بود و بعد توی بهشت زهرا. هر دو بار هم قیافه‌ی برج زهرمار به خودش گرفته بود و نه به کسی سلام می‌کرد و نه جواب سلام کسی رو می‌داد؛ اما با خانومش سلام علیک به هم رسونده بودیم. حالا این که وسط خیابون نشناسیمش عجیب نبود ولی این که اون برگرده با اصرار صدامون کنه و کلی تحویل بگیره و آدرس خونه بده و سفت و سخت تعارف کنه خب عجیب بود. بعدتر همسرجان روشنگری فرمودند که این دایی‌شون «مودی»ئه! (عین بقیه‌ی فامیل مادری‌اش!) حالا منتظریم دید و بازدید اون از بزرگترهاش تموم بشه تا ما بریم خونه‌اش که پیاده تا خونه‌ی ما ده دقیقه هم راه نیست. البته بزرگترهای اون فقط شامل خانواده‌ی خانومش می‌شه چون عملاً با همه‌ی خانواده‌ی خودش قهره (بقیه‌ی این فامیل هم همه با هم قهرند، فقط گاهی مدتی دو تا خانواده با هم جینگ می‌شن و بعد می‌زنن به تیپِ هم). حالا یه بار برای عیددیدنی می‌ریم خونه‌شون و احتمالاً اونام اگه شعورشون برسه میان تا بعد ببینیم چی می‌شه ولی خب یاد گرفته‌ام که خیلی خودمو به این جور روابط دل‌خوش نکنم.

بعد از تحویل سال، به بی‌بی زنگ زدیم که جواب نداد احتمالاً خواب بود؛ یه آدم تنهای داغون چه دلخوشی‌ای داره که پاشه؟ یکی دو ساعت پیش زنگ زد که عصری ممکنه یه سر بیاد.

هر چی هم سعی کردیم تلفن میم و نون رو بگیریم موفق نشدیم تا عصرش که بعد فهمیدیم موقع تحویل سال توی ترافیک جاده‌ی شمال مونده بودند و زده‌اند کنار جاده کمی حرکات موزون از خودشون در کرده‌اند. هنوز شمال هستند با خانواده‌ی نون و منتظریم برگردند.

اما همچنان از کوچیکترین عضو خانواده‌ی کوچیکمون خبر نداریم: پسرک نازنینم که عکسش رو سر سفره گذاشتیم. تنها چیزی که دلم رو بهش خوش می‌کنم اینه که پسرک از همون وقتی که نوزاد بود بلد بود چطور به مطالبات و حقوقش برسه و بسیار بیشتر از خیلی آدم‌های دیگه قوی‌ئه، چه فیزیکال و چه منتال و این برگ برنده‌ی اون در زندگیشه. وقتی یه چیزی رو می‌خواد اونقدر عربده می‌کشه که هرکی هرکاری داره کنار می‌ذاره تا اونو بهش برسونه و این عربده رو با خنده می‌کشه، بدون این که اشک بریزه و خودشو ناراحت کنه. بلده در حالی که داره از در و دیوار بالا می‌ره و غش‌غش خنده‌اش دنیا رو برداشته کاری کنه که مادربزرگش روزی یه ساعت از دستش گریه کنه خلاصه که بلده حق خودشو از کسانی که تحملش می‌کنند بگیره. وقتی میم بیاد قراره یه روز با همسرجان برن دنبال گمشده‌هاشون. مطمئنم وقتش که بشه پسرک باز خودشو بهمون می‌رسونه.

/ 0 نظر / 25 بازدید