بهشت

هفته‌ی گذشته برای اجرای تئاتر رفتیم یه جایی که بی‌شک یه قسمت از بهشت بود: شیرخوارگاه.

اینقدر خوب بود که هنوز انرژی مثبتش باهامه. شاید خیلی ها گریه‌شون بگیره یا چه می دونم حال روانی‌شون خراب بشه. ولی برای ما آخر عشق و حال بود. بچه ها خیلی خیلی از کار خوششون اومد و آخرش هم اونا برامون دو تا شعر خوندن. با مسؤلشون که حرف زدیم و فهمید کارای بیشتری هم ازمون برمیاد، قرار شد به طور مرتب بریم.

همین کاری که اینجا قراره انجام بدیم رو تابستون توی یه مدرسه‌ی غیرانتفاعی انجام دادیم و البته پول خوبی هم گرفتیم. والدین بچه‌ها و مدیر و معلمشون هم خیلی راضی بودند. همون شب که با همسرجانمان حرف می‌زدیم، هر دو موافق بودیم که درسته برای این کار پولی نمی‌گیریم اما همین حس خوبش می‌ارزه به خیلی چیزای دیگه و مطمئناً از جای دیگه‌ای هم که نمی‌دونیم کجاست، جبران خواهد شد.

هنوز هــــــیــــــــچ کاری براشون نکردیم اما فردا صبحش که اومدم سر کار بهم خبر دادن با این که دیگه شنبه‌ها نمیام ولی اضافه حقوقم رو کم نمی‌کنند. قیافه‌ام دیدنی بود! چند روز بعد هم همسرجان سفارش یه کار دیگه گرفت که مدت‌ها بود لنگ در هوا مونده بود.

با کلی جستجو یه دلقک پیدا کردم، یه دلقک واقعی! بله برخلاف تصور عموم دلقک‌بازی کاری نیست که به خاطرش فقط کافی باشه بامزه باشی و پات به پات گیر کنه تالاپ بیفتی زمین! بلکه یه کار تخصصی‌ئه و تشکیلات خودشو داره. وقتی فهمید چیکار داریم با خوشحالی قبول کرد بدون این که پولی بگیره بهمون دلقکی یاد بده. بازی‌های استانداردی که دلقک‌های همه‌ی دنیا بلدند و از اون مهم‌تر، شخصیت و طرز فکر یه دلقک رو بهمون بشناسونه که توی موقعیت‌های مختلف و با توجه به بازخوردی که از بچه‌ها می‌گیریم بتونیم از خلاقیت خودمون هم استفاده کنیم.

در پوست خودم نمی‌گنجم! این برام یه منبع قدرت پنهانه. مثل یه راز که فقط خودت بدونی و هر وقت بخوای بتونی ازش استفاده کنی و هیچ قدرتی نتونه بهت گیر بده!

 ×××

پریروز پس از این که به این نتیجه رسیدم امسال هم توی خونه خبری از درخت نخواد بود، زلم زیمبوهای درخت کریسمس رو آوردم شرکت و درخت لاغرمردنی و بی‌چیز اینجا رو پوشوندم. یکی از رئیس‌هامون هم یه مقدار دیگه و ریسه‌های چراغونی و هدیه‌های کارمندها رو آورد و الان درختمون دیدنی شده. یکی دیگه از رئیس‌ها هم اسم‌هامونو انداخت توی یه کلاه و هر کدوم یه اسم درآوردیم و قرار شده «سکرت سانتا»ی همدیگه باشیم با یه هدیه‌ی ارزون و خلاقانه. به من اسم یکی از آقایون استودیو افتاده. هیچ ایده‌ای ندارم. شاید یه ماگ، شاید یه جوراب گرم!

/ 14 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرنوش

سلام نیمفادورا جان! خوبی؟ مرد خاکستری خوبه؟ خیلی وقت بود که وبلاگت را نخونده بودم. خوشحالم که هنوز مینویسی . کار برای بچه ها عالیه. میبوسمت همراه با یک دنیا آرزوی خوب

حنا

سلام خانومي . از نوشته هاي آرشيوت فهميدم و دو سه روز ديگه تولدت هست . تولدت پيشاپيش مبارك دخمل زمستون.[لبخند]

الی

سلام خسته نباشید میخاستم بدونم نمایشتون غرب تهران اجرا نمیشه؟ الان کجا اجرا دارین؟ میخاستیم ارسبارارن رو بیایم متاسفانه چون صبحها بود و ما هم کارمند نشد..جمعه هم که اجرا نداشت ممنون میشم اگه دوباره تو نی نی سایت اعلام کنین موفق باشین

مامان دو قلو ها

سلام عزیزم..من همیشه مطالبت رو می خوندم ولی چیزی نمی نوشتم...راستش همیشه دنبالت هستم...چون داستان پسرت رو وقتی خوندم ناخوداگاه دنبالت می یام ومنتظرم پسرت برگرده...من معتقدم ان بر می گرده وهمیشه مطالبت رو می خونم تا خبر خوبی از پسرت بدی ...خیلی خوشحالم که در کارات موفقی ...

یسی

آفرین به خاطر این کار زیبا و قشنگتون و مطمئن باشید به قول خودتون یکروز یک جوری جبران می شه من تشکر می کنم و قدردان این کار زیباتون هستم مرسی خانومی[قلب][ماچ][گل]

لی لی

سلام خوبید . دلم براتون تنگ شده گفتم شاید اپ کرده باشی که دیدم خبری نیست[ناراحت]

راحله مامان حلما

عزیزه دلم سال نو رو پیشاپیش تبریک می گم . امیدوارم سالی که در پیش داری پر از شادی و نشاط و خبرهای خوب برات باشه . می بوسمت .[گل]

راحله مامان حلما

سلام گلم . سال نو مبارک . امیدوارم سال خوبی در کنار همسری داشته باشی. می بوسمت.[گل]

ال هام

اولین کامنتمو همین جا میذارم چون شونصدبار اومدم و هربار آخرین پست بهشت بود همش برام سوال بود که نیمفادوراکس چرا میاد وبلاگ شقایقو میخونه اما وبلاگ خودش رو آپ نمیکنه واینکه هنوز نرفتم تو آرشیو چون راستیتش وقتی آپ نمیشد احساس میکردم زندگی توش جریان نداره اما الان که میخوام ازاول بخونم بی زحمت شما خارج از کشور ساکن هستید؟