ترخینه‌ی دوستی!

یه روزی روزگاری، یه دختری توی یه شهری زندگی می‌کرد…

(حالا من نمی‌گم که اون دختر، نیمفادورا بود و اون شهر کرمانشاه! خودتون حدس بزنید!)

خانواده‌ی دخترکِ قصه‌ی ما، توی فامیل و شهر کلی کیا بیا داشتند، هنوزم اسم مامان‌باباش که میاد خاطره‌های خوب و خدابیامرزی رو به یاد ملت می‌آره…

دخترک قصه، هوس ترخینه کرده بود (هنوز حدس نزدین که ترخینه یه آش پرتابل کرمانشاهیه که خشکه و توی قابلمه+یه کم آب و ده دقیقه حرارت تبدیل می‌شه به یکی از مقوی‌ترین خوراکی‌های ضدسرماخوردگی؟) اما گردش روزگار اینجوری بود که از اون همه آشنا- روشنا (روشنا بر وزن همون آشنا) یه نفر هم پیدا نمی‌شد محض شفا که دخترک بهش بگه براش بفرسته.

گردش روزگار اینجوری بود که یه روز دخترک داشت توی نت با یه همشهری مهاجر ساکن فرانسه، خوراکی‌های شهرشون رو یاد می‌کردند و نتیجه این بود که اون دوست کیلومترها دور از وطن به خواهرش که برای انجام کاری از اون شهر (یادآوری کنم کجا؟) می‌اومد تهران سپرد و حالا نیمفادورای غریب، مقادیری ترخینه داره و یه دوست خوب.

نه تنها خانواده‌ی جدید نیمفادورا از خودش شروع می‌شه، بلکه دوست‌هاش هم…

صدف عزیز… ممنونم!

/ 5 نظر / 11 بازدید
یاهی

نیمفا از این به بعد اگه ترخینه خواستی به خودم بگو 2 سونه برات میفرستم...اتفاقا پریروز که برف اومد درست کردم جات خالی خیلی چسبید.[ماچ]

ماریلا

این ترخینه چیه ؟ به ما هم یاد بده درست کنیم دیگه ![نیشخند]

مطبخ شیما

سلام دوست جونم یلدات مبارک باشه عزیزمممم. ترجمه کیک را برایت به ایمیلت فرستادم[ماچ][ماچ][ماچ][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل]