مفهوم نظافت و بهداشت

من هیچوقت مرغابی نبوده‌ام! گاهی مادرم به شوخی بهم می‌گفت دنیا که اومدی ماما شستدت وقتی بمیری هم مرده‌شور می‌شوردت، بسه دیگه نه؟ البته این که شوخی بود و قضیه به این شوری‌ها هم نبود. شاید چون وقتی نوجوان بودم و تنهایی حمام رفتن را تجربه می‌کردم، مامانم گاهی یواشکی نگاهم می‌کرد که مطمئن شود خودم را گربه‌شور نمی‌کنم و همان باعث شد خیلی اهل حمام نباشم. به هر حال طبیعت هم به کمکم آمد و به قول خودم «چرک‌تاب» شدم یعنی موها و پوستم چرب نیست و توی خونه هم خیلی عرق نمی‌کنم. شما بگیرید به طور معمول هفته‌ای یک بار یا بیشتر.

اما برعکس من همسرجان به شدت مرغابی است. جدا از این که پوست و موهایش چرب است، به اثرات آرامش بخشی و پاکیزه کنندگی روان آدمی توسط آب هم به شدت معتقد است.

اولین جایی که دربدر شدیم گاهی می‌شد حمام رفت. اما بعدش اوضاع به شدت داغان شد. خانه‌ای که نقاشی شده بود آب‌گرم‌کن نداشت. حمام و دستشویی‌اش که یکی بود چراغ نداشت و باید لای در را باز می‌گذاشتی (آن هم من که به خاطر وسواسم در قفل کردن در دستشویی بارها پشت قفل خراب گیر کرده‌ام). در ساعاتی از شبانه روز آب قطع بود و در بسیاری ساعات باید خاموشی را مراعات می‌کردیم یعنی هیچ صدایی درنمی‌آوردیم که کسی بفهمد ما آنجا هستیم؛ منجمله صدای آب توی حمام که طبقه پایینی نفهمد. بعضی روزها مجبور بودیم برویم کلانتری دنبال کارمان که توی آن ظل آفتاب سرتاپایمان خیس خالی می‌شد. توی اتاق هم که بودیم بوی دود می‌گرفتیم. من در طول آن مدت نتوانستم حمام بروم یا حتی لباسم را عوض کنم؛ لباس دیگری نداشتیم. بدتر این که لباس زیرم را هم نمی‌توانستم بشویم (ارزان‌ترین صابونی که بقالی شهرک داشت را خریده بودیم) چون گیرم در نیم‌ساعتی که در طول شبانه روز کسی نبود بشورمش، بعد باید کجا خشکش می‌کردم؟ مصیبتی بود خفن، که با رسیدن موعد پریودم تبدیل شد به مصیبت عظما. (چیه؟ حالا مثلاً جلوی خواننده‌های آقا نباید از پریود نوشت؟ اون‌ها که خیلی هم خوب از زیر و بم همه‌ی ماجرا خبر دارند و تازه وقتی همیشه از هر 4 خانم یکیشون پریوده و این موضوع اینقدر طبیعیه چرا باید ازش تابو ساخت؟) فکر کنید نیمه شب تا صبحش هیچی، صبح در راه رفتن به کلانتری یک بسته نوار بهداشتی (طبعاً ارزان‌ترینش را) خریدم و بعد کجا می‌توانستم ازش استفاده کنم؟ شانس آوردم یک خانه‌ی فرهنگ پیدا کردم که توانستم یواشکی بچپم توی دستشویی‌اش. بعد، عوض کردنش توی آن خانه هم برای خودش بدبختی‌ای داشت. چیزی به اسم روزنامه باطله یا سطل آشغال که نبود (که اگر بود هم من نمی‌توانستم همچون استفاده‌ای ازش بکنم) مجبور بودم استفاده‌شده‌ها را توی یک نایلون گره بزنم و توی کیفم نگهدارم که دفعه‌ی بعدی که بیرون می‌رویم با خودم ببرم و سر به نیستشان کنم و یادتان هست که کیفم بالشم هم بود. خودم از نوشتنش هم حالم بد می‌شود ولی «اجبار» مفهوم عجیبی دارد. وای… خواننده‌های خانم می‌فهمند من آن روزها چه می‌کشیدم…

آن روزها همسرجان موهایش بلند بود و ریش داشت. اگر به سر و وضعش نمی‌رسید قیافه‌ی ژولیده‌ای پیدا می‌کرد و توی کلانتری و دادسرا که همینجوری هم جوابمان را نمی‌دادند کارمان لنگ می‌شد. یک بار نقاش برایمان از خانه‌اش یک قیچی آورد و من موهای همسرجان را با یک آینه‌ی فسقلی توی کیفم و یک شانه‌ی 4 سانتی کوتاه کردم. آن وقت به خاطر خرده‌موهایی که روی تنش ریخته بود فقط یک بار حمام رفت با آب منبع که مثلاً قرار بود جلوی آفتاب گرم باشد اما سرد بود. بعد از آن فقط سرش را می‌شست و با تاپ من خشک می‌کرد (حوله نداشتیم که) و با این تیغ‌های یک‌بار مصرف مزخرف ریشش را آنکادر می‌کرد. هردویمان هم با همان شانه‌ی فسقلی موهایمان را شانه می‌زدیم. ناخن‌های هردویمان شده بود عین بیل مکانیکی! ابروهای من هم پاچه بز و سبیلی از بناگوش درفته…

نکته‌ی جالب این ماجرا آنجاست که هیچکدام از شدت این همه پاکیزگی(!) مریض نشدیم. حتی همسرجان که با آب یخ کرده و در باز خودش را شست و درست هم نتوانست خشک کند سرما نخورد.

خانه‌ی آن فامیل که رفتیم، عین از قحطی دررفته‌ها نوبتی چپیدیم توی حمام و ناخن‌هایمان را گرفتیم و من با موچین قرضی ابروهایم را کمی مرتب کردم، در مقابل بی‌محلی‌ها و قیافه کج و کوله کردن‌هایشان هم خودمان را زدیم به نفهمی، آخر وضعمان خیلی اورژانسی بود؛ ولی لباس‌هایمان را دیگر هیچ جوری راه نداشت و نتوانستیم بشوریم. جالب این است که صاحب اصلی آن خانه که هیچ نسبت فامیلی هم با ما نداشت یواشکی برایمان دو تا مسواک از توی مترو خرید. آدم چی بگه؟ بازم صد رحمت…

همین حالا هم با این که محل سکونت‌مان نسبت به نمونه‌های مشابه‌اش تمیزتر است، باز با استانداردهای بهداشتی خیلی فاصله داریم. غذای بیرون می‌خوریم و این بیرون، رستوران‌های شیک و تمیز بالای شهر نیست. یک شامپو و یک حوله‌ی دستی خریده‌ایم و حمام، هر وقت پولش را بدهیم قابل استفاده است. روزی چندین و چند بار از سر احتیاط دست‌هایمان را می‌شوییم. اما می‌دانیم که فعلاً با این چیزها مریض نخواهیم شد.

گمان می‌کنم از آن موقع تا حالا، ذهن‌مان چون می‌دانست فرصت و توان مریضی نداریم، به بدنمان فرمان داد سالم بماند… بله قدرت ذهن بیشتر است انگار!

اما یک چیز رو قول می‌دم! به محض این که باز دوباره خانه‌ای داشته باشم و حمامی، هر روز صبح دوش بگیرم و از نو متولد بشم. حالا می‌فهمم عبور آب گرم و بوی شامپو از روی پوست آدم چه حس خوبی داره و چقدر حال و روز آدم رو خوب می‌کنه…

/ 0 نظر / 32 بازدید