کجا بودم؟

اواخر پاییز و اوایل زمستون بود که قبض‌های آب ساختمون محل کارمون رقم‌های نجومی نشون داد. اهالی ساختمون به این نتیجه رسیدن که لوله‌های شوفاژ نشتی داره و از اونجایی که ما طبقه همکف بودیم و لوله‌ها از زیر ما رد می‌شد تصمیم گرفتن لوله‌ها رو عوض کنن. هر چی مدیرمون گفت ایهاالناس یه بار خرج کنین این لوله‌ها رو روکار کنین به خرج هیچکی نرفت و گفتن اینطوری خرجش کمتره. هیچی بساط کارمون رو منتقل کردیم توی اتاق‌ها و جماعت مشغول شدن که البته به زودی به توی اتاق‌ها هم رسیدن. از سر و صدای بیل و کلنگ و گرد و خاکی که توی حلقمون بود و همینجوری که کار می‌کردیم روی مونیتور و کیبوردهامونو می‌پوشوند و هیکلمون که خاک خالی بود بگیر تا قطعی‌های چند ساعته آب و تعطیلی دستشویی و آشپزخونه و ظرف‌های یه‌بار مصرف و نداشتن چای! به همه‌ی اینا اضافه کنید سرمای استخون سوز پارسال رو که با بدبختی یه بخاری گازی علم کردن ولی مگه به ساختمون به اون بزرگی با درهای باز می‌رسید؟ یعنی فرض کنید با پالتو نشسته بودیم کار کنیم، نفری یه ماسک هم زده بودیم و برای رفتن به هر جای دیگه‌ای عین ایندیانا جونز باید از روی کنده‌کاری‌ها و موزاییک‌های لق که زیرشون خالی شده بود و کپه‌های خاک و نخاله می‌پریدیم! تلفن‌های داخلی قر و قاطی بود و شماره‌های همه به هم ریخته بود و کار با ایمیل‌های داخلی هم راه نمی‌افتاد و مجبور بودیم دائم بریم سر میز همدیگه یا از اون وضع فرار کنیم و برای چند دقیقه هم شده بریم توی حیاط که البته اونم بی نصیب نبود از این حفاری!

از اونجایی که همه‌ی ما تجربه‌های مشترکی از قول و قرارهای بنا جماعت داریم، سه روز و نهایتاً یک هفته کشید به حدود بیست روز تا بالاخره با داد و بیدادهای هرروزه‌ی مدیرمون یه روز خاک‌های اضافی رو بردن و مسیرهای کنده شده رو پر کردن و روشو سیمان کشیدن. بی خیال موکت و زلم زیمبوهای دفتر کار خوشگلمون شدیم و توی همون وضعیت میزها رو برگردوندیم سر جاشون و مشغول کار شدیم. غافل از این که جناب پیمانکار تا جایی که تونسته سمبل کاری کرده و مشکل همچنان سر جاشه. نم بود که از همه جا می‌زد بیرون، دیوارها گله به گله خیس بود و سیمان‌های کف خشک نمی‌شد و قبض آب همچنان سر به فلک می‌زد. نهایتاً با یه پیمانکار دیگه صحبت کردن و اومد دوباره زمینو شکافت و گند نفر قبلی بالا اومد!  منتها این یکی آدمیزاد بود و هم سر و صداش کمتر بود هم خاک هوا کردنش و هم نخاله‌ها رو همون موقع برد بیرون. در همین حین با یه دکوراتور هم صحبت کردن و اومد طرح داد. این حوالی آخرای بهمن بود. قرار شد هر کی می‌تونه کامپیوترشو ببره خونه و هر کی هم داره بیاره که تنظیمات سرور شرکت رو روش انجام بدن و از اینترنت خونه با همدیگه کار کنیم. من و یه همکارم هم که کارمون پایش (مانیتورینگ) نشریات آنلاین و آفلاین بود بیاییم توی آشپزخونه کار کنیم! چون هم دسترسی به اون همه مجله و روزنامه توی این دهات کوره‌ی ما نبود و هم هیچکدوم دسترسی به اینترنت نداشتیم.

جونم براتون بگه که خونه‌ی قبلی تلفن داشتیم و ADSL هم گرفته بودیم و یه سیم هم داده بودیم طبقه‌ی بالا و با همدیگه پولشو نصف می‌کردیم و حالشو می‌بردیم. همون موقع بود که من هم رفتم سر این کار و اونجا اینترنت پرسرعت داشتم و کامپیوتر قبراق. صبح تا شب هم سر کار بودم و دیگه کار چندونی با اینترنت خونه نداشتم. سه ماه بعدشم که اسباب کشی کردیم اومدیم این خونه. از صاحبخونه‌ی جدید پرسیدیم اینجا نلفن داره؟ گفت یه خط بیکار بالا هست اگه بخواین براتون وصلش می‌کنم پایین. خواهر صاحبخونه‌ی قبلی که خونه‌ی سابقشون دیوار به دیوار همین خونه است و درواقع اینجا رو هم اونا برامون پیدا کردن، گفت این کارو نکنین ها! ما برای خونه قبلی‌مون یه خط خریده بودیم همونو براتون میاریم که این مستاجرهای جدید بالا نکشنش. گفتیم دستتون هم درد نکنه. یه بار دو سه ماه بعد (همون موقعی که تازه زمزمه‌ی توی خونه کار کردن بود) ازشون پرسیدیم چی شد این تلفن؟ گفتن باید قبض آخرشو پرداخت کنیم، بذارید سر ماه حقوق که گرفتیم چشم. گفتیم دستتون درد نکنه و همچنان منتظریم که حقوق بگیرن و قبض آخرشونو پرداخت کنن و خط رو منتقل کنن اینجا!!! بگذریم.

روز آخری که سر کار می‌رفتیم (هفته‌ی اول اسفند بود) صدامون کردن گفتن که لازم نیست شما مانیتور کنید برید مرخصی حسابی استراحت کنید تا دو هفته‌ی دیگه که اینجا رو دکور شده تحویل بگیریم و دوباره شروع کنیم. ما هم خوشحال و خندون راهی خونه شدیم و از اونجایی که عیدی‌مونو گرفته بودیم، یخچال رو که مدت‌ها بود سوخته بود تعمیر کردیم و من شدم مورچه‌ای که هر روز می‌رفت کلی خرید می‌کرد میاورد می‌چپوند توی کابینت‌ها و فریزر! دو هفته گذشت و همونطور که انتظار داشتیم دفتر حاضر نشد و یه روز قبل از عید شرکت به رسم هر ساله دعوتمون کرد ناهار توی دربند. جای همه‌تون خالی بسیار بسیار خوش گذشت. منم از تجریش سمنوی مبسوطی خریدم و راهی خونه شدیم برای گذروندن تعطیلات عید.

عکس مهمونی دربند. ردیف پایین اولین نفر از چپ منم که چشمام بسته است! کنارم هم نون وایساده، جاری و دوست مهربونم.

 

شوهرجانم که طفلی حتی 29 اسفند رو هم تا بوق سگ رفت سر کار هم بسی حسودی فرمودن. قبل از عید سرشون خیلی شلوغ بود. به هر حال اونم دو هفته فرصت داشت تا حسابی استراحت کنه.

خب الان خسته شدم و از اونجایی که شنبه است و دارم از توی خونه می‌نویسم که فردا آپ کنم، کلی کار توی آشپزخونه داره صدام می‌کنه. توت فرنگی‌هایی که باید دمشونو بگیرم و مربا کنم، سه کیلو باقالی و یه کیلو و نیم نخود فرنگی که باید پاک کنم و فریز کنم، خشتک شلوار لی‌ام رو که قبل از عید خریدم و چند روز پیش دیدم پوسیده وصله کنم، ظرفای دیشبو بشورم، یه کم خونه رو از این وضعیت بازار شام درآرم، شام بپزم و دوش بگیرم و کمی زبان بخونم و سوال‌هامو بنویسم (می‌گم ماجراشو). اون وقت خوشحال و سرخوش نشستم اینجا دارم واسه فردام پست جدید می‌نویسم!

 

ادامه دارد…

پی‌نوشت: دیروز تا عصر طول کشید تا سیستم جدیدم راه افتاد. امروز هم پرشین بلاگ لطف کرده بود تا الان ارور میداد.

/ 0 نظر / 27 بازدید