مفهوم راسیسم

علی‌آقا جوون‌تر که بود، شاگرد مسافرخونه بود. چمدون مسافرهای خارجی و اونایی که سر و تیپ بهتری داشتن رو بدوبدو براشون می‌آورد و می‌برد و پنج شاهی انعام می گرفت. بعدتر اونقدر خودشو جلو انداخت و از زن بیچاره‌اش کار کشید که تونست کم‌کم یه خونه‌ی قدیمی معمولی رو اجاره کنه و اتاق‌اتاق اجاره‌اش بده و هر چی پول درآورد داد یه اتاق دیگه از یه جای دیگه‌ی خونه هم درآوردن و اتاق‌های بزرگ رو دو-سه تیکه کرد و به زور توی حیاط یه چیزی شبیه رستوران علم کرد و اجاره داد به یه آشپز و انباری هم شد دفتر و برای مسافرخونه‌اش مجوز هم گرفت! این بود که مسافرخونه‌اش عین یه موجود عجیب‌الخلقه بود؛ مخلوطی از خونه و مسافرخونه و قهوه‌خونه و خیلی چیزهای دیگه! صاحب اونجا هم که می‌دید اینجوری پول بیشتری گیرش میاد کاری به این کارها نداشت.

منتها علی‌آقا به این پول‌ها راضی نبود و هر روز بیشتر و بیشتر می‌خواست و البته در طول سال‌ها تجربه، شم پول‌یابی‌اش هم بهتر شده بود. این بود که فهمید از این مسافرهای درپیت نمی‌تونه بیشتر از اینها پول درآره. بنابراین فکر کرد و فکر کرد و امکانات خاصی که این شغل در اختیارش می‌گذاشت رو خوب در نظر گرفت و بین آشناهاش حسابی پرس و جو کرد تا اونی که می‌خواست رو یافت.

از اون به بعد، هر چند هفته یه بار چند نفر مسافر قاچاق، برای یکی دو شب پنهانی توی مسافرخونه‌اش می‌پذیرفت و به خاطر اقامت غیرقانونی‌شون، بابت هرکدام چند برابر یه مسافر عادی گیرش می‌اومد. تقریباً از همه ملیتی توشون بودند: هندی، افغان، بنگلادشی، پاکستانی، مالزیایی و جاهای دیگه، اما رابط‌شون بیشتر پاکستانی‌ها رو می‌آورد و این باعث شده بود علی‌آقا و کارکنانش کم‌کم چند کلمه‌ای پاکستانی یاد بگیرند و اونقدری که بتونن حرف‌های روتین رو حالی این‌ها کنند و حرف‌های روتین‌شون رو بفهمند یاد گرفتند.

یکی دو سالی که گذشت، علی‌آقا حسابی بارشو بسته بود و داشت با پولداری‌اش حال می‌کرد و صاحب خونه و ماشین و اثاث و خیلی چیزهای دیگه شده بود و هم‌زمان با چک و چک بازی و «نقد و عرف» کردن اجناس مجاز و غیرمجاز، برای خودش کاسبی‌های دیگه‌ای هم راه انداخته بود. یه روز برای مدتی و نمی‌دونم به چه علتی یه باره همه‌ی مرزها رو حسابی بستن و نمی‌شد هیچی رو قاچاق برد و آورد. منتها این وضع برخلاف تصور، برای علی‌آقا کوه خیر شد چون همه‌ی مسافرهای قاچاقی که از مرز پاکستان تا مرز ترکیه پخش بودن عملاً حبس شدن و باید جایی برای موندن‌شون و غذایی برای خوردن‌شون جور می‌شد و خونه‌های امن بین راه برای همه‌شون کوچیک بود. از طرفی همه‌ی آدم‌پرون‌ها دچار همین وضع شده بودن و سوراخ موش شده بود دونه‌ای یه میلیون! این بود که رابط با هزار خواهش و التماس همه‌ی مسافرهاش رو جمع کرد تهران و توی مسافرخونه‌ی علی‌آقا جا داد. چسقل مسافرخونه سیصد و هشتاد نفر رو توی خودش چپوند! توی اتاق سه نفره 16 نفر و توی اتاق 4 نفره 25 نفر عین قاشق و چنگال کنار هم می‌خوابیدن و حق بیرون اومدن رو هم نداشتن. زندگی با اون شرایط و بلاتکلیفی، پدر مسافرها رو درآورده بود اما همه‌شون سعی می‌کردن تحمل کنن و با هم بسازن و آدم‌پرون هم هر روز می‌اومد و تا شب پیششون بود که به نیازهاشون رسیدگی کنه. غذا بهشون یه چیزی توی مایه‌های نخود آب‌پز می‌دادن و سیگار بسته‌ای 200 تومن رو بسته‌ای 1000 تومن بهشون می‌فروختن. از هر نفر شبی 25 هزارتومن بابت جا و نفری 3 هزار تومن هم برای غذا می‌گرفتن و این در حالیه که اجاره‌ی اتاق یه تخته اون موقع شبی 3 هزارتومن و اتاق 2 تخته شبی 5 هزارتومن بود! دیگه تصور کنید درآمد علی‌آقا بعد از دو ماه به کجاها رسیده بود… (رشوه‌ی مـأمورهـا رو خود آدم‌پرون می‌داد) این درآمد جدا از پارکینگ بغلی بود که علی‌آقا توی هوا دربست اجاره کرد و یه تعداد زیادی آدم رو هم اونجا کف زمین خوابوند اما داشتن درآمد بالا لزوماً به معنی داشتن ظرفیت و شعور نیست.

زندگی اون تعداد آدم که فرهنگشون با ما تفاوت داره خب البته باعث کنتاکت‌هایی هم می‌شد و هیچ آسون نبود. تصور کنید اون همه آدم هر روز نیاز داشتند چند بار از دستشویی استفاده کنند، بعضی‌شون می‌خواستند نماز بخونند، بعضی دیگه از سر بیکاری و برای گذروندن وقت دائم عین ضبط‌صوت با هم حرف می‌زدن و اگه این عده رو ضرب در تراکم جمعیت کنید میزان همهمه‌ای که شبانه‌روز جریان داشت رو می‌تونید تصور کنید… علی‌آقا هم که از قبل چند کلمه بلد بود و به یمن این روزهای مبارک زبانش داشت به سرعت پیشرفت می‌کرد، راه می‌رفت و به خاطر این مسائل غر می‌زد، غافل از این که اون بندگان خدا هم از سر اجبار کم‌کم چند کلمه‌ای یاد گرفته‌اند! راه می‌رفت و غر می‌زد و هر روز غرغرهاش توهین‌آمیزتر می‌شد و اون بیچاره‌ها مجبور بودند به تحمل، می‌فهمی؟ مجبور بودند! تا این که علی‌آقا کار رو به جایی رسوند که نباید می‌رسوند و طی یه جر و بحث که به داد و بیداد کشید، همه‌ی مسافرها و قاچاقچی‌هاشونو که توی دفتر نشسته بودن فحش ناموس داد… به طور معمول، جر و بحث‌ها رو یه نفر ختم به خیر می‌کرد اما…

اون همه آدم غیرقانونـی، وسط روز ظرف 20 دقیقه بله 20 دقیقه! از مسافرخونه منتقل شدند به جاهای دیگه. هر چی هم آشپز و این و اون خواستند وسط رو بگیرند کسی محل نگذاشت. از اون به بعد تا دو-سه سال هیچکس رو نگذاشتند بیاد مسافرخونه‌ی علی‌آقا. هیچکس! درآمد علی‌آقا شد چند نفری در ماه که از شهرستان پی کاری می‌اومدند و یکی دو روزه می‌رفتند. همه‌ی چک‌هاش برگشت خورد و هیچ همکاری هم بهش پول قرض نداد. دار و ندارشو مجبور شد بفروشه و آخر هم یه مدتی رفت زندان… خلاصه کنم به خاک سیاه نشست تا تونست دوباره با بدبختی و بیچارگی چند تا مسافر سوریه‌ای و لبنانی پیدا کنه و اون موقعی که ما به اون مسافرخونه رسیدیم کم‌کم باز پای چند پاکستانی به اونجا باز شده بود که برای رفتن به سفارت‌خونه‌ی کشورهای دیگه چندروزی می‌اومدند ایران اما اون درآمد رویایی و آشناهای قاچاق‌بر، پریدند که پریدند…

وقتی تاریخ برده‌داری رو می‌خونیم حیرت می‌کنیم. نمی‌دونیم چرا و چطوری ورود سیاه‌پوست‌ها به کلیسای سفیدپوست‌ها و خیلی جاهای دیگه ممنوع بود. اما چشم‌هامونو باز نمی‌کنیم که ببینیم خودمون هم وقتی اسم افغانی می‌آد ناخودآگاه خودمونو جمع می‌کنیم. نمی‌دونیم وقتی می‌نویسیم ورود افاغنه(!) به این پارک در این روز ممنوعه داریم دقیقاً از همون نژادپرستی پیروی می‌کنیم…

من افغان‌های زیادی رو اینجا می‌شناسم که بی‌تعارف از خیلی از ماها آدم‌ترند. طبعاً حضور تعداد زیادی آدم مجرد و فقیر که اجازه‌ی اقامت هم ندارن بین جمعیت افغان‌های توی ایران، ظرفیت و آمار خلاف و جرم و جنایت رو بینشون زیاد می‌کنه. اما اگه انگ افغان بودن رو درنظر نگیریم، عین همین شرایط توی کمپ‌های کارگری مثلاً عسلویه هم هست و اونجا هم انواع خلاف کم نیست. چرا راه دور می‌ریم؟ همین نزدیکی‌های خودمون هرجا فقر هست، اعتیاد و جرم‌های پیامدش بیداد می‌کنه. اما بین افغان‌ها، مخصوصاً اون‌هایی که با خانواده‌شون اومدند آدم‌های سالم و مهربون و بااستعداد و البته کاری خیلی زیاده. آیا الان دلم می‌خواد بگم «من هم افـغـان هستم»؟ نه! بین کسایی که آدم‌ها رو براساس ملیت‌شون ارزیابی نمی‌کنند، فرقی بین من و یک زن افغان نیست، الا سعی و تلاش و دانش و انسانیت و شعورمون. بین اون‌هایی هم که آدم‌ها رو با انگ افغان و ایرانی و ترک و عرب ارزیابی می‌کنن تازه باید انتظار رفتاری رو داشته باشم که سال‌ها هم‌وطن‌هام با افغان‌ها داشتند… من ایرانی هستم!

/ 3 نظر / 91 بازدید
شری

متاسفم برای این موجودات نژادپرست.افغانی های ساکن در ایران جز طفلکی ترین ها هستن.چون ایرانی ها حتی به مردم هموطن خودشون هم رحم نمی کنن چه برسه به یه بیچاره ای که آواره و درمانده است !اونهایی که ما اینجا می بینیم از خودمون اوضاعشون بهتره!و خیلی هم بهشون احترام می ذارن.اکثرا سخت کوش هستن و خانوماشون هم خیلی خوش قیافه ان!

شبناز

سلام نیمفا خانم ما هم یه فوزیه خانم داریم که خیلی ناز و زحمت کشه مامانمو جمع وجور میکنه از همه بهتر اینکه کلی کلمه فارسی اصیل یادمون داده ما که خیلی دوسش داریم یادمونم نیست که کجائیه

دنی

منم افغان ها رو دوست دارم، زنان زیبا و اسامی با معنایی که دارن . لهجه فارسی شونم دوست دارم گاها از کلمات فارسی دری استفاده می کنند.