کجا هستم؟

خلاصه… جونم براتون بگه که ایام تعطیلی عید هم اومد و رفت و ماجراهای خودشو داشت. بعد از عید داشتیم خودمونو آماده می کردیم که بریم سر کار باز خبر دادن که دفتر هنوز حاضر نیست! خب درسته که جماعت بنا (و مشاغل وابسته!) کلهم به بدقولی مشهور هستن ولی این وضع دیگه واقعاً شاهکار بود. هیچی نشستیم منتظر تا خبرمون کنن.

آخرای فروردین بود که رئیسمون مسیج داد و ازم شماره‌ای خواست که بتونه تماس بگیره و صحبت کنیم (آخه گوشی موبایل من مدت‌ها خراب بود و فقط می‌شد باهاش مسیج‌بازی کرد) بوهای خوبی نمی‌اومد! رفتم با کارت از تلفن عمومی زنگ زدم و همونطور که حدس می‌زدم شد. گفتش قراردادشون با مشتری تمدید نشده و از ژانویه به بعد هم منتظر بودن مشتری جدیدی بگیرن که مقدور نشده و خیلی دلشون می‌سوزه که باید به من و یکی از همکارام بگن دیگه نیاییم و از این حرفا… خب طبعاً تشکر کردم و گفتم این مدت که براشون کار می‌کردم خیلی برام مفید و لذت‌بخش بوده و امیدوارم بازم شرایطی پیش بیاد که بتونیم با هم باشیم و حتماً یه روز سر می‌زنم که وسایل و فایل‌های شخصی‌ام رو بردارم.

اومدم خونه حالا زار نزن کی زار بزن! همه‌ی برنامه‌هامون اینطوری به هم ریخته بود و جدا از اون واقعاً کارم و محیطشو دوست داشتم. به همسرجانم مسیج دادم که اینطوری شده و جواب داد فدای سرت! و گفت که شب میاد با هم صحبت می‌کنیم. به نون هم خبر دادم که همکارم بود و اونم کلی حیرت‌زده شد و از همون لحظه دوباره شبکه ارتباطاتش رو به کار انداخت که کار دیگه‌ای برام پیدا کنه. کمتر از یک ماه گذشته بود و من روزها رو تا لنگ ظهر می‌خوابیدم. همسری طفلک هم کارشو دوبرابر کرده بود و اکثر شب‌ها دیر می‌اومد.

یه روز صبح تازه یک ساعتی بود که رفته بود و منم صداگیر چپونده بودم توی گوشم و دوباره خوابیده بودم که دیدم روی سرم وایساده داره صدام می‌کنه. قشنگ یک متر از جام پریدم چون اصلاً انتظارشو نداشتم. چند صدم ثانیه طول کشید تا بفهمم که خودشه و برگشته و مطمئن شدم اتفاقی افتاده، خدا می‌دونه چقدر ترسیدم! خندید و بهم اطمینان داد که نه طوری نشده چیزی نیست و پرسید برمی‌گردی شرکت؟ گفتم آره از خدامه! پریدم از تخت بیرون و یه دور، دورِخونه یورتمه رفتم و بعدش همسرجانم رو بغل کردم باهاش بپربپر کردم و احتمالاً کلی اعمال شنیع دیگه از خودم صادر کردم تا اجازه دادم که مثل آدمیزاد تعریف کنه که میم بهش زنگ زده و گفته رئیس‌هامون دیروز داشتن راجع به یه نیروی جدید حرف می‌زدن و گفتن کاش فلانی میومد بعدش از نون پرسیدن به نظرت بد نیست بهش بگیم؟ ممکنه بیاد؟ اونم گفته اتفاقاً دنبال کار می‌گرده و قرار شده زیر زبون منو بکشه ببینه اومدنی هستم یا نه. آخه خب شغلی که منو براش دوباره خواستن از شغل قبلیم کمی پایین‌تره و حقوقشم کمتره. الا همسرجانم از وسط راه برگشته بود که من بتونم با موبایلش به نون زنگ بزنم. هیچی دیگه فرداش رئیسمون خودش مسیج داد و من که گوشی همسری رو قرض گرفته بودم بهش زنگ زدم و قرار شد فرداش سری بزنم به دفتر شرکت و از شنبه‌اش هم برم سر کار.

این بود حال و حکایت من و این مدت غیبتم و چگونگی برگشتنم!

پریشب یه اتفاق مهم افتاد که پست جداگانه‌ای می‌طلبه و منم الان کار دارم. منتظر باشید!

/ 1 نظر / 37 بازدید
پری

مبارکه این تلاش خودت و همسرت ستودنی هست موفق باشید