خانواده

شوهرجانمان یه برادر بزرگ داره که بهش میگیم بی‌بی! ایشون از وقتی عمو شده یه تغییر خیلی خیلی بزرگ و خوب کرده. البته اینکه عاشق نی‌نی دختره و امیدی هم نداره که روزی خودش تشکیل خانواده بده و بچه دار بشه و رابطه‌اش با برادر وسطی هم چندان جالب نیست، همه عوامل مؤثری هستن.

اما انگار از وقتی فهمیده داره عمو می‌شه احساس می‌کنه یه نقطه اتکا توی فامیل پیدا کرده. یه چیزی که خودشو بهش وصل کنه. بیشتر میاد بهمون سر می‌زنه و هر بار میاد خودشو خفه می‌کنه که چی بگیرم بیارم؟ هرچی میگیم هیچی، خودت بیا کافیه؛ فایده نداره. اصرار هم داره که بخدا به پیر به پیغمبر اینا به خاطر بچه نیست ها، به خاطر خودته.

مشکلش البته اینه که نمی‌دونه واسه بچه چی می‌تونه بگیره و چی لازم داره و به دردش می‌خوره وگرنه اونم بار می‌کرد میاورد! پریروز داشت میگفت یه ساله گیتارم شکسته هنوز نخریدم… یه کلمه گفتم زودتر بگیر هم حال خودتو خوب می‌کنه هم واسه نی‌نی می‌زنی خوشش میاد و واسش خوبه موسیقی بشنوه! (حالا تا الان دیلینگ دیلینگی بیش ز این بشر نشنیدیم‌ها!) چشماش همچین برقی زد که مطمئنم توی همین هفته می‌ره گیتار می‌خره. خدا به داد برسه، این بچه به سن حرف زدن و اینو می‌خوام اونو می‌خوام برسه کی دیگه اینا رو جمع کنه؟

خوشحالم واسه‌اش. خوشحالم که خودشو به این نقطه بند کرده و یه هدفی تو زندگیش جور کرده. شماها قبل و بعدشو ندیدین اصلاً اخلاقشم از این رو به اون رو شده.

***

عمه‌ی نی‌نی اما، بحثش جداست! دوتا بچه بزرگ کرده و تجربه داره. ما هنوز همو ندیدیم، اما از طریق مجازی با هم سلام علیکی داریم. چند وقت پیش گفت که برای نی‌نی کمی لباس خریده و برای عید با مسافر می‌فرسته بیاد. خب فکر می‌کردم اینکارو کنه اما گمون می‌کردم در حد یه سرهمی و کفش و فوقش یه عروسک باشه. عکس‌ها رو که فرستاد دیدم عملاً از مدت‌ها پیش هرچی به چشمش خورده سریع سن بچه و سایزشو حساب کرده و خریده. تازه بازم برنامه خرید داره و منتظر بوده رنگ مورد علاقه‌ی ما رو بپرسه. میگه اینقدر هرچی اسباب‌بازی و لباس بچگونه دیدم وایسادم ناز کردم و قربون صدقه رفتم بچه‌هام روشون نمی‌شه با من بیان بیرون!!!

***

امروز از محدوده‌ی خطر خارج شدم. هفته سی و دو تموم شد، وزن نی‌نی خوبه و اگه یهو هوس کنه دنیا بیاد با آمپول بتامتازونی که زدم ریه‌های کوچولوش واسه نفس کشیدن مشکلی ندارن. اما ما خیالمون راحته که این ترس‌های دکترها بوده و همه چی مرتب و به موقع خواهد بود.

منتظر تعطیلات عیدم که کمی به خونه زندگیم برسم و وسایل نی‌نی رو آماده‌ی اومدنش کنم.

/ 17 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

سلام دورای عزیزم خیلی خیلی خوشحال شدم که مامان شدی قدمش مبارک باشه که فکر میکنم الان بدنیا اومده باشه هزار بار تبریک بوسسس

راحله مامان حلما

سلام خانومی . خوبی . با نی نی خوش می گذره [خنده] به سلامتی امسال دیگه خیلی سرت شلوغ می شه . من هنوز عکس خیش شدن زیر فواره ها رو دارم خیلی عکس خاطره انگیزیه . امیدوارم یه روز با نی نی شما آب بازی کنیم .[قلب][گل][ماچ]

سارا

[متفکر]

بهار

سلام مامان گل ،میدونم سر کار نمیری شاید حالا حالاها نوشته ام رو نخونی اما خواستم هر وقت رسیدی و وبلاگتو سری زدی بدونی خیلی خوشحالم که به لحظه های زندگیت داره شیرین تر میشه نوش جونت[گل]

راحله مامان حلما

رمان زیبا و بسیار جذاب تـــــــــــصمیم نویسنده خواهر عزیزم : طاهره ناخدازاده نمایشگاه کتاب : انتشارات روزگار و مهر آور توصیه می کنم به دوستای عزیزم

سارا

نکنه شهر زاد کوچولو اومده؟عایا سرت شلوغه دیگه نمیای؟این اخرین کامنت منه ان شاء الله موفق وشاد باشی عزیز دل[گل]

تمنا

عزیزمن...نیمفای خوب من..چند روز پیش بعد از مدتها که امدم نی نی سایت توی یکی از تاپیکها خوندم که باردار شدی خیلییییییی خوشحال شدم تبریک میگممممم..برم بقیه وبلاگو بخونم..خیلی وقته سر نزدم بووووس

امی

دورا جان نی نی چی شد؟ چرا آپ نمی کنی؟

بهار

سلام عزیزم مامان شدی ما رو فراموش کردی؟ عوضش وقتی برگشتی باید عکس شهرزاد رو بذاری امیدوارم همیشه مشغله هات این طوری باشه. فکر کنم چند روز دیگه یک ماهش میشه پیشاپیش یک ماهگی گل دخترت مبارک[گل]

شاران

عزیزم کجایی؟ نی نی قشنگت اومد؟ چرا خبری ازت نیست من مرتب چک میکنم بیا خبر سلامتی جفتتونو بده بهمون ماااچ