هپی برتدی!

چی بگم؟ چی بنویسم؟ این مدت اینقدر خبر داغ و تازه اومده و بعد کهنه و بیات شده که دیگه نمی دونم اصلاً ارزش نوشتن دارن؟ خبرهای امروزم هم هــــــیـــــچ چنگی به دل نمی‌زنن…

اصلاً نمی‌دونم واقعاً به کدامین انگیزه اومدم چیز بنویسم؟

کار امروزم تموم شده ولی به خاطر پر کردن ساعت‌های کار باید بمونم تا 6. قانون مزخرف!

امروز هم نمی‌دونم تولد کی هست توی شرکت و یه کیک از اینایی که هر طبقه‌اش یه رنگه داره توی یخچال انتظار می‌کشه.

گوشیم خراب شده. یعنی باتری‌اش خراب شده و دیگه شارژ نمی‌گیره. اون یکی گوشی هم با این که تاچ‌پدشو عوض کردیم ولی انگار یه درد و مرض دیگه هم داره و سیم کارت رو نمی‌شناسه. قطعه‌اش هم ظاهراً سخت گیر میاد و باید تعمیراتی‌های درپیتی رو بگردم دنبال اونی که یه دونه اوراقی داشته باشه و بتونه خرج این کنه. چند روز پیش زنگ زدم به بی‌بی که تو هم یه گوشی عین این داشتی خراب بود، بیار این تاچ‌پد رو بنداز روش. می‌گه اونو درست کردم دادم رفت!!! حالا مدت‌ها بود قولشو به من داده بود ها… ولش کن.

خیلی وقت پیش بود توی روزنامه خبر چشم‌های فاطمه کوچولو رو خونده بودم و داشتم توی دلم به خاطرش زار می‌زدم که چشمم خورد به خبر قبول شدن کارمون توی جشنواره. همون ماهی رنگین کمان کذایی! چند روز قبل از اجرا مشکلی بین گروه پیش اومد و اجرا رو با دلخوری دیدیم ولی بعدش ظاهراً حل شد و حالا قراره اجرای عمومی بگیریم براش.

آنوشا رو یادتون هست؟ دختر کوچولوی همسایه روبرویی‌مون. دو هفته‌ای هست که خونه‌شون آتیش گرفته و سوخته. شب قبلش نونوش پیش ما بود و اون روز هم با خودمون برده بودیمش مهمونی. خواهر و برادر بزرگترش هم که با فندک‌بازی این آتیش رو سوزونده بودن خوشبختانه مامانشون آورده بود بیرون. وی خب نتیجه اینه که خونه قابل سکونت نیست و دو تا بچه‌های بزرگتر رفتن پیش مامان بزرگشون، نونوش پیش ماست و مادر و پدرشون هم توی حیاط می‌خوابن تا کم‌کم وسایل سالم مونده رو بازیافت کنن و خونه رو درست کنن.

توی این ماجرا دوستای نی‌نی‌سایتی‌ام خیلی به این خونواده کمک کردن و می‌کنن. دستشون درد نکنه واقعاً.

آزمایش‌هام هم بالاخره تموم شد و مشکل لاینحلی ندارم ظاهراً. به نظر میاد با مانیتور کردن و مقادیری دارو حل خواهد شد. که به دلیلی که خواهم گفت فعلاً گذاشتیمش برای ماه بعد (و شاید چند ماه بعد).

دلیل، اینه که صاحبخونه‌مون خونه‌شونو فروختن و یک ماه فرصت داریم برای این که جای دیگه‌ای پیدا کنیم و جابجا بشیم. طبعاً همون اطراف رو می‌گردیم… یه مقدار با دیر شدن پرداختی‌های این شرکت مشکل دارم. حالا تا قبل از اومدن من اوکی بوده و سر موقع حقوق‌ها رو می‌ریختن به حساب ها… نوبت که به ما رسید، آسمون تپید!

از این پراکنده نوشتنم قشنگ معلومه چقدر ذهنم آشفته است، نه؟

چند وقتیه مردخاکسترم عصبیه. فشار کار و بی‌خوابی و چیزای دیگه باعث شده پاچه بگیره. وقتی هم که اون هاپوئه، من هم حوصله ندارم. ولی خب مگه ماها غیر از همدیگه کی رو داریم؟ وقتی هم من هاپو می‌شم اونه که باهام راه میاد.

با رفتن آقا مجتبی به حیاط در حالی که توی دستش سینی شیر و لیوان و قهوه حمل می‌کنه، تا دقایقی دیگه فراخوان عمومی منتشر خواهد شد برای پیوستن به برتدی پارتی.

/ 2 نظر / 37 بازدید
سمیرا

ایشالا این پراکندگی ذهنی درست میشه .. ادم به امید زنده س دیگه مگه نه .... :( یه روز خوب میاد .....

نسیم

نیمفادورا جون امیدوارم همه کارهات خوب پیش بره و از این ذهن اشفته خلاص بشی:) دلتنگتیم اونجایی که کتر سر میزنی[چشمک]