کجا بودیم

دو هفته مشهد بودم. البته چند روز اولش همسرجانم هم بود ولی اون زودتر برگشت چون شاگرد داشت. تقریباً یک هفته‌ی اول رو همش مریض بودم و سرفه و گلودرد امونم نمی‌داد. هر جایی هم مهمون بودیم می‌خواستن تحویلمون بگیرن همه‌ی غذاهاشون چرب و چیلی بود که هر چی شربت سرفه می‌خوردم به فنا می‌داد. هفته‌ی دوم هم دلتنگی برای همسر و خونه‌ی خود آدم و بی‌حوصلگی و بی‌کاری جون به سرم کرد. ولی در کل خوب بود. بعد از مدت‌ها توی یه خونواده‌ی شلوغ و پر از بچه بودم که چندتاشون همش می‌چسبیدن بهم و یکیشون رسماً دوست‌پسرم شد! (خواهرش هم هووم شده بود) دلم براشون تنگ شده…

دو بار حرم رفتیم. خیلی با اون چیزی که فکر می‌کردم تفاوت داشت. حیف که نمی‌شد دوربین برد و عکس گرفت.

جاتون خالی یکی از میزبان‌هامون هم ناجی‌غریق بود بردمون استخر و دو سانس اونجا خودمونو خفه کردیم مخصوصاً فاصله‌ی بین دو سانس عملاً استخر دست خودمون بود. توی سانس دوم هم یه صحنه‌ی خفن غرق شدن پیش اومد که طرف تونست یه نفری سه نفر رو از آب دربیاره. دمش گرم!

جونم براتون بگه که بالاخره طلسم این دفترچه بیمه هم شکست و با سه روز صبح تا ظهر رفتن و اداره‌ی بیمه و بالا پایین کردن بالاخره دادنش دستمون. یه جا هم رفتم دکتر که دکترش خوب بود ولی خب عکس و آزمایش‌هایی که نوشت سر به فلک می‌زد. باید بعد از تعطیلی‌ها سعی کنم از بیمارستان میلاد وقت بگیرم.

 اما این که اصلاً چرا رفته بودیم داستان دیگه‌ای داره. یه کار بهمون پیشنهاد شد که زمین تا آسمون با اون چیزایی که بلدیم و تا حالا انجام دادیم فرق داشت: کار توی بازار! از نظر ما مشکلی نبود و یه تجربه‌ی تازه بود. کلی چیز جدید می‌تونستیم یاد بگیریم. اما مشکلی پیش اومد و چه خوب که همین اول کار پیش اومد! البته باید پیش‌بینی می‌کردیم از سابقه‌ای که شنیده بودیم در باب مراجعه به سرکتاب باز کن و دعانویس… به هر حال با کسی که همه‌ی امور مهم زندگیشو به قول همسرجان با شیر یا خط و فال نخود راه می‌اندازه و به حرفش و عقلش اعتباری نیست، نمی‌تونستیم کار کنیم.

از وقتی که برگشتیم، چند تا کار تئاتر پیش اومد و گرچه که پولش یهویی دستمون نمیاد ولی خب بازم خوبه. یه کار هم انجام دادیم که کلاً قرار نبود توش پولی باشه و برای دل خودمون بود: بازسازی صحنه‌ی شهادت آتش‌نشان امید عباسی. اینقدر این مرد پاک و خوب بود که ظرف دو روز طرح و موسیقی و لباس و آکسسوار و بازیگر و همه چیز جور شد. کار هم خیلی خوب از آب دراومد؛ همچین بگم، به دل خودمون نشست. تماشاگرها هم زارزار اشک می‌ریختن و به شدت تحت تأثیر بودن. البته که دوست‌تر داریم برای زنده‌ها کار کنیم و تا وقتی زنده هستن قدرشونو بدونیم.

 عکس از سایت آتش‌نشانی تهران/ فرهاد دوانقی

خوشحالم که دوستان خوبی توی ایستگاه 60 آتش‌نشانی پیدا کردیم و ممنونم از هدیه‌ای که موقع خداحافظی بهمون دادند.

 

/ 5 نظر / 14 بازدید
یه دوست

عزیزم ای کاش من هم عرضه تو رو داشتمممممممممممممممممممممم

یه دوست

وای رفتم وبت رو ازاول تا اخرخوندم البته وب ببر کوچولو مونده ها امروز بی خیال همه چیزشده بودم و به این مغز نه چندان مبارک استراحت دادم اما خوب مگه شما گذاشتی با این مطالبت آخه.... این شگی هم خودش باحاله هم دوستاش ....عزیزم منمیدونم ببر کوچولو به زودی پیشت میاد

یه دوست

آره عزیزجان دوست شگی هستم که البته اصلن اصلن با شگی خوب نیستم[چشمک] مردم از خنده از دست این پست اخرت میدونم که خدا به ادمایی قوی مثل شما اینده ای روشن میده/ بوس

الهام

سلام.اول اینکه زیارتتون قبول.ایشالا که اون دفترچه بیمه اصلا به کارتون نیاد و هیچ وقت مریض نشید[چشمک]چقدر خوشحالم که یه دوست هنرمند دارم[لبخند][لبخند]