سایلنس!

چراغ رو روشن می‌کنم. نگاهی به خونه می‌اندازم. شبیه میدون جنگه! دو سری حلقه رنگی، دوازده تا مکعب، سه- چهارتا کتاب مقوایی و فومی و پارچه‌ای، عروسک‌های ریز و درشتی که هرکدوم یه جاشون چندتا مهره رنگی داره برای صدا درآوردن، دندون‌گیر، روبان، کریر، روروئک، جوراب، کرم زینک‌اکسید، بالش، اردک، خر، خرس…

تا جایی که می‌تونم آهسته و بی‌صدا جمع و جورشون می‌کنم. توی آشپزخونه هم اوضاع همینه. شیشه آب، شیشه شیر، پستونک، مسواک انگشتی، قابلمه‌های کوچولو و کاسه و قاشق و رنده و قطره‌چکون… همه‌ی سطوح قابل اشغال و سینک ظرفشویی رو پوشونده.

از اتاق‌خواب، حوله و دستمال خشک‌کن و پودر و چندتا خرده ریز دیگه برمی‌دارم و سعی می‌کنم تا حد امکان بی‌صدا ببرم بذارم سرجاشون. لباسای کثیف رو می‌ندازم توی لباسشویی برای جمعه و لباس‌های شسته روی بند رو جمع می‌کنم. برنج می‌شورم و کته می‌ذارم تا با خورش دیروز پخته، شام من و مردخاکستر/ شوهرجانم/ بابای نی‌نی‌ام باشه.

می‌رم روی تخت و اینترنت گوشی‌ام رو به امید یه خط آنتن که گاهی می‌آد و گاهی نه روشن می‌کنم (زنگ و مسیج و آلارم و هرصدای دیگه‌ای که ممکنه از گوشی جماعت دربیاد تا آخر بسته شده). حرفای دوستام رو می‌خونم. چندتا جوک می‌خونم. عکس‌هایی که به نظرم ممکنه جالب باشن رو به خودم فوروارد می‌کنم تا فردا ببینم. چند تا کامنت توی گروه‌های مختلف می‌ذارم و چشم‌هام آروم بسته می‌شن.

حدودای ساعت 3 آهسته صدای باز شدن در رو می‌شنوم. مردخاکسترم بی‌صدا وارد می‌شه، لباس عوض می‌کنه و زیر لب می‌گه واااای چه بوووویی! پا می‌شم آهسته و بی‌صدا می‌بوسمش و بهش خسته نباشید می‌گم. بی‌صدا شام می‌خوریم و پچ‌پچ می‌کنیم مبادا دخترک بیدار بشه و بعد بیهوش می‌شیم تا صبح فردا که من بی‌صدا لباس بپوشم و برم و بابا و نی‌نی یکی دو ساعت دیگه هم بخوابن…

 
/ 0 نظر / 22 بازدید