ماجرای مهمانی

خب بالاخره مهمون ها رفتند. شب هم نموندند. البته دلشون می خواست اما یکیشون مریض بود و وسایلش رو نیاورده بود. آخر شب (حدود ساعت 12) که داشتند می رفتند، واسه این که مزاحم صاحبخونه نشن چراغ پله ها رو روشن نکردند و افتاد اون اتفاقی که نباید می افتاد…<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خاله بزرگ مرد خاکستر از پنج تا پله پایینی که پیچ داشت افتاد پایین و گرومب خورد به در خونه ی صاحبخونه و همونجا ولو شد. خیلی شانس آوردیم که با اون سن و سالش کار فقط به کبودی و مختصری درد تموم شد وگرنه اگه خدای ناکرده با سر می خورد زمین یا استخونش می شکست و کار به جراحی و پلاتین و عصا می کشید … وای 15.gif آخه حدود یه سال پیش همین بلا سر مادر بزرگ مرد خاکستر اومد و الآن با عصا به سختی راه می ره. خلاصه خانوم صاحبخونه اومد بیرون و یه لیوان آب دستشون داد و گفت چرا چراغ ها رو روشن نکردین؟ خاله بزرگه هم که جو گیر شده بود و خلاصه … آخر سر کلی با خانومه رفیق شدن و ماچ و بوسه و لاو ترکوندن و …07.gif

اما امان از مرد خاکستر! خدا نکنه یکی جلوی چشمش یه ذره سکندری بخوره. دستشو می ذاره روی دلش و قاه قاه می خنده. اصلاً هم دست خودش نیست، واقعاً نمی تونه جلوی خنده شو بگیره. اون شب هم به محض این که خاله هه پاش در رفت، قبل از این که به زمین برسه مرد خاکستر فرار کرد طبقه بالا و احتمالاً کف زمین پخش شد 18.gif تا وقتی که چراغ ها رو روشن کردیم و آب دستشون دادیم و نشوندیمشون روی پله تا یه ذره آروم بشن و برن. وقتی من رفتم بالا هنوز داشت هر هر می خندید!

اما جدا از همه این ها بهشون خوش گذشت. سر شام که کلاً بی خیال رژیم های مختلفشون شدن. خاله های بزرگ، موقعی که رفته بودم چای بعد از شام رو بریزم به مرد خاکستر گیر داده بودند که: «این دختر خیلی سختی کشیده، مبادا یه وقت اذیتش کنی»! دختر خاله اش هم موقع رفتن عین بچه هایی شده بود که به صاحبخونه می گن: «به مامانم اینا بگین منو نگه دارین».

 

گاهی فکر می کنم توی این دنیایی که اکثراً آقایون تصمیم گیرنده هستند، کاش به جای این که بلد باشم چه جوری دل همه خانوم های فامیل و آشنا رو (با سنین و سلیقه های مختلف) به دست بیارم، یاد گرفته بودم یه کمی هم به زبون آقایون حرف بزنم. اگه نحوه درست ارتباط با آقایون رو یاد گرفته بودم شاید الآن وضعم خیلی با این که هست فرق می کرد. حداقل کاش زبون برادرهای زبون نفهم خودم رو یاد گرفته بودم!

طفلک مرد خاکستر. البته اون خودش زبون منو یاد گرفته، اما از اون ور هم تبدیل شده به سخنگوی من! آخی… آخی…08.gif

/ 6 نظر / 4 بازدید
مردخاکستر

۱- دارم برای قشنگت. بابا چيکار کنم خب؟ دست خودم نيست ديگه. اصلا‌ْ تا عضو بی تربيتی کسی جلوم می خوره رو زمين بند دهن منم پاره می شه و... ۲- آخی نگو دلم واسه خودم کباب شد!الهی بميرم برام ۳- خيلی بی مزه م

سیب ات رو خوردی؟

سلام :) چه خوب که به خوبی و خوشی تموم شد!و چه خوبتر که شب نموندن!!:دی!من کلا از مهمونایی که شب می مونن خوشم نمیاد!:D و اما چند نکته!اینکه تو زبون آقایون رو بلد نیستی در اشتباهی!همین که می فهمی تو کله ی این مرد خاکستر چی می گذره یعنی در نوع خودت همه ی زبونای آقایون رو بلدی!بعدشم اینکه اگه زبون برادرات رو متوجه نمیشی واسه اینه که کلا برادرا زبون ندارن که بشه فهمید چی میگن!(مودبانشو گفتم البته!)واسه همین اصلا خودتو ناراحت نکن!بعدشم یه بار یه بلای حسابی دور از جون،زبونم لال! میاد سر کسی که هر هر می خنده هااا!!!نکن این کارو!خوبیت نداره!

اکرم

حرف مهمونی رو آوردی عزيزم و داغ دل من تازه شد. همين جمعه پيش من برادر همسرم را به مهمونی دعوت کردم. نمی دونم من که هميشه آشپزيم خوب بود چطور اونقدر خراب کردم!! اونم پیش برادر همسرم که خيلی رودرواسی دارم پلو ها که توی دهان به قول همسرم می ماسيد خورشت قورمه سبزی هم که زياده از حد لوبيا داشت و گوشتش هم خيلی پخته بود . خلاصه خيلی خراب بود اونقدر که اقای همسر گفت : دفعه ديگه کوبيده (غذای محبوب برادر همسر) می گيرم تو بهتره چیزی درست نکني خوب البته خيلی هم بد نشد و من دفعه ديگه راحت هستم

از تهي لبريز

سلام! مرسی که به وبلاگ من هم سر زدی خوشحام که يکی هم درد منو ميفهمه! شما هم مثه خودم همدان بوودی و بروجرد بابا يه آمار بده شايد آشنا در بيايم! بهرها مرسی سر زدی! کمتر هم سر به سر اين مرد خاکسر بذار! اين اسمتو هم نيييی دونم يعنی چی! نیمفادورا تانکس

شبناز

سلام خسته نباشی دخترم به من میگه مامان اگه راستشو بخوای من مهمون دوست ندارم بهش میگم بچه حیا کن مهمون حبیب خداست ولی راستش خودم هم دغدغه ناشی از ورود مهمانان نکته گیر ونظر بازو دوست ندارم ولی باید عروس خوبی باشیم وآشپزیمان را تقویت کنیم وبر بر مهمان دعوت کنیم