این روزهام

1. برچسب روی کلید ی/D کیبرد شل شده. روزی چند بار با احتیاط لبه‌شو با ناخن می‌گیرم و بلندش می‌کنم تا باز سر جای اصلیش بچسبونم. منتها از اون جا خوشش نمیاد و دوباره خودشو قر می‌ده. امشب تصمیم گرفتم کاری به کارش نداشته باشم ببینم تا کجا می‌خواد بره، بلکه پیشنهاد اون بهتر بود!

2. خیلی حس خوبی داره بخوای بری جایی که می‌دونی یه نفر هست ته ذهنش به یاد سپرده تو انار دوست داری و تا می‌شینی یه دونه اناری که برات قایم کرده بذاره جلوت بگه تا تو اینو بخوری منم کارم تموم می‌شه و می‌آم. مرسی میم.

3. هفته‌ی پیش دو تا کیک پختم چون می‌خواستم برم پیش دوستم و برای خودمون توی خونه هم می‌خواستیم. فکر می‌کردم آخرین باری که دو تا کیک پشت هم پختم وقتی بود که رامینا (دخترک همسایه) با دوست‌پسرش اومدن خونه‌مون و من برای بوی کیکی که توی خونه پیچیده بود و هیچ اثری ازش نمی‌موند مجبور به لاپوشونی شدم و شام هم نخوردم که جای خالی تخم‌مرغه رو هم قایم کنم! اما همسرجان یادم انداخت که نه، آخرین کیک دوتایی مربوط به اولین سالگرد ازدواجمون بود با روکش شکلات.

4. نزدیکمون یه خانوم پا به ماه هست. حرف حموم عمومی و دلاک پیش اومد؛ الکی الکی قرار شد برای اون چیزی که ما توی ولایتمون بهش می‌گیم هفته حموم و اینا می‌گن حموم دهه، جمیعاً (و البته زنونه!!!) بریم حموم عمومی! تا حالا نرفتم، باید تجربه‌ی جالبی باشه. نی‌نی اسمش باران‌ئه.

5. بیرون داره بارون میاد. هنوز دلم با صدای بارون صاف نیست ولی خیلی کمتر آزارم می‌ده.

6. دلم می‌خواد برم تعزیه‌ی ظهر عاشورا رو جلوی تئاتر شهر ببینم. دلم می‌خواد هنوز اشقیا‌خوانش اسماعیل محمدی باشه. دلم می‌خواد با همه‌ی جزئیات باشه: جن با لباس آلاپلنگی و ملک با لباس پولک و زری و عزرائیل سیاه‌پوش با یه کاسه آتیش واقعی بالای سرش!

7. خسته شدم از برنامه‌هایی که پشت هم می‌چینیم و براش برنامه‌ریزی می‌کنیم و یکی‌یکی پیش می‌بریمش و یهو وسطش یه چیزی همه‌ی کاسه کوزه رو می‌ریزه به هم.

/ 13 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه دوست/گودی

سلام خانمی نمیدونم چرا پستت بوی غم میده یه غمی که سعی داری باهاش کنار بیای ولی نشده برات دعا می کنم از ته دل

مهرآفرین

خوب جا داره اینجا از کیک خوشمزه و هوس برانگیزت تعریف و تشکر کنم این قدر خوشمزه بود که منی که کلا اشتهامو از دست دادم یه برش ازش خوردم:)) مرسی دوست هنرمندم:)

مسیحا

در مورد مورد دوم باید بگم واقعا حس بی نظیریه [لبخند]

آتنا

با توجه به قولي كه به مهرافرين دادي يه سؤال برام پيش اومد: تصميم نداري بياي من رو ببيني؟ D:

raha

harfi nist joz salam aziz

مرد خاكستر

تي دموكراسي منو بوكوشته خانوم جان، آووووووووووووووو

آتنا

خانوم ما رو معتاد قلمت كردي بيا بنويس ديگه. تنبل نباش كه تنبلي مادر همه مشكلاته. البته ميدونم به هر حال مادره و احترامش واجب

مامان النا

http://margazideh.blogsky.com/

مامان النا

نيمفا جان من نميدونم چرا نظر ميذارم نمياد به هر حال باز مينويسم برات اين وبلاگ رو بخون من عاشق قلم شما و اين مار گزيده هستم كه شبيه هم هستيد به نظر من البته و اينكه در مورد پسرك كمي توضيح بده اگه دوست داشتي.چون من ميخوندمت قبلا منتظر ني ني بودي