سانحه در کمین!

پریروز کارم کمی بیشتر طول کشیده بود و خونه رفتنی داشتم تو هوای غروب مثل اسب می‌دویدم و سرم تو گوشی بود که به مرد خاکستر مسیج بدم و بپرسم قرار بوده علاوه بر شکر و پرتقال سر راهم دیگه چی بخرم که برآمدگی دریچه فاضلاب کف خیابون رو ندیدم و پام گرفت بهش. یکی دو قدمی سعی کردم تعادلم رو حفظ کنم ولی نشد و چشمتون روز بد نبینه…

چند سال پیش یه بازی مد شده بود چند تا پنگوئن رو می‌ذاشتی توی توپ و شلیک می‌کردی، هر چی مسافت بیشتری می‌رفت امتیازت بیشتر بود؛ عین پنگوئنا که وقتی زمین می‌خوردن چند بار دیگه هم روی زمین پرت می‌شدن و آخرش یه مسافتی کشیده می‌شدن… عین اونا شدم! هیچ جوری هم نتونستم شدت ضربه رو با دستام بگیرم.

نتیجه: دوتا زانوی کبود، دو تا کف دست خراشیده، لب خراشیده و باد کرده و کبود، دماغ زخمی و کبود از چند نقطه، و چون عینکم هم به زمین کشیده شد و به صورتم خورد بالای پل دماغم هم پوستش کنده شد و بالای پلک راستم هم کبود… سرتاپای هیکل و کیفم هم پر خاک و دوده سیاه!

گوشی‌ام چند تا خراش کوچولو برداشت، رودماغی عینکم کج و کوله شد و بند کیفم هم به چندتا نخ بند موند. نزدیک شرکت بودم دیدم بهترین کار اینه که برگردم. برگشتم خودمو ترتمیز کردم و همکارهام برام آب قند درست کردن و پماد دادن و شکلات تو جیبم گذاشتن و اصرار کردن که کمی بشینم تا حالم بهتر بشه و حتماً آژانس بگیرم برگردم خونه.

تلفنی به شوهرجانم خبر دادم که چی شده و دیرتر می‌رسم خونه. وقتی رسیدم دخترک فهمیده بود یه طوری شده! برخلاف همیشه که دست و پا می‌زنه و خودشو تو هوا پرت می‌کنه تا بیاد بغلم، صبر کرد تا لباسم رو عوض کنم و بازم بشورم و بیام بشینم بعد اومد، بعدم هی صورتمو نگاه می‌کرد ببینه اینا چی هستن؟

خلاصه که تا الان ورم‌ها خوابیده و دردش آروم شده و زخم‌ها رویه بسته و کبودی ها دارن طیف‌های رنگی خودشونو طی می‌کنن… توی مترو و کوچه خیابون باز شدم مصداق همون «الهی بشکنه دست دیوار!!!»

می‌دونم. می‌تونست خیلی بدتر از این‌ها باشه.

/ 0 نظر / 21 بازدید