مصاحبه

خب قصه‌ی جوراب خیلی وقته که تموم شده. همش خیال می‌کنم اونی که باید می‌شد، نشده و نمی‌دونم چه اشکالی داره. حدس می‌زنم مربوط به زبان نوشتنش باشه، بنابراین باید چند وقتی ازش بگذره تا بتونم دوباره بخونمش و ببینم مشکل کجاست. همسرجان هم مثل همیشه فقط تعریف و تمجید می‌کنه؛ در حالی که من الان به یکی از اون نقدهای «آدم ضایع کن»اش بیشتر نیاز دارم!

شکل ورزش کردنم هم اینطوریه که هر روز یا می‌رم پیاده‌روی یا توی خونه ورزش می‌کنم و دوتاش با هم انجام نمی‌شه چون که خیلی خسته‌ام می‌کنه. کم‌کم دارم دوباره اعتماد به سفره رو هم به دست میارم و دیگه در حد انفجار نمی‌خورم! اعتماد به این که برای وعده‌ی بعدی و بعدتر و بعدها هم غذایی وجود داره…

دیروز یهو نون زنگ زد و گفت قبل از عید که به دوست‌هاش سپرده بوده برای کار، الان یکیشون گفته توی شرکتی که کار می‌کنه منشی می‌خوان و پرسید که می‌رم؟ منم با کله رفتم! جای خوبی بود. هم محیطش حرفه‌ای بود و هم آدم‌هاش مثبت بودن. قبل از این که بپرسم آقای فلانی هست (که شاهکارش اینه اصلاً دیروز خودش سر کار نرفته بوده!) یه فرم دادن دستم و منم پرش کردم. بعد که نگاهش کردن منو بردن پیش رئیسشون و اون یه کم حرف زد و ناگهان گفت که تو با توجه به تحصیلاتت و سابقه‌ی کاری‌ات حیفی و حروم می‌شی اگه فقط یه منشی ساده باشی و تلفن جواب بدی، یه موقعیت شغلی خالی دیگه هم داریم و اون مسؤل هماهنگی پروژه‌هاست، اونو می‌خوای؟ گفتم چرا که نه! بعدش یه آقای دیگه رو صدا کرد که مدیر پروژه‌هاشون بود و یه کم با اون هم حرف زدیم. طبق معمول قرار شد خبرم کنن! با توجه به روند قضیه و البته توجه بیشتر به این که حقوق بالایی نخواستم، حدس می‌زنم واقعاً خبرم کنن!

بعد که اومدم بیرون زنگ زدم به نون و گفتم که آشناش رو ندیدم و اینجوری شده. یه عالمه پشت تلفن جیغ‌جیغ کرد که یعنی خوشحالی! بعد از نیم ساعت میم زنگ زد و گفت که آشناهه گفته حالا برای اون شغل یکی دو نفر دیگه هم فرم پر کردن و نمی‌تونم براش قولی بدم ولی اگه نشه هم برای منشی اوکی می‌کنیم و بعد که اومد یه مدت کار کرد جابه‌جاش می‌کنیم. منم گفتم دمت گرم خیلی هم عالیه. اصلاً نشه هم من که از اول برای منشی رفته بودم و بهش راضی‌ام.

خلاصه که امیدوارم به زودی بتونم برم سر کار؛ در این حد که آهنگ پیشواز گوشی‌ام رو موقتاً غیرفعال کرده‌ام! اخه فکرشو بکن، یارو زنگ بزنه بخواد بگه خانوم مهندس از فردا بیا سر کار و حواست به یازده تا کارشناس ما باشه که از زیر کار در نرن، بعد جای بوق آزاد یهو یکی بگه: «اگه نمی‌دونی بدون، به من می‌گن پسرخاله! نون می‌گیرم، نفت می‌گیرم، می‌خوای برم یخ بیگیرم! دلت می‌خواد دعوات کنم؟ فوتت کنم هوات کنم؟ فوتت کنم ذلیل بشی، درمونده و علیل بشی؟»

(آخی! قشنگ تونستم پز آهنگ پیشوازمو بدم یا نه؟ کدش هست: 2211494 محض اطلاع!)

شب که اومدم خونه، یه کم بیشتر از معمول به خونه رسیدم و کارهایی که باید می‌گذاشتم امروز سر فرصت، تندتند انجام دادم. حس کردم وقتی برم سر کار چقدر دلم برای این خونه‌ی فسقلی تنگ می‌شه! البته که هر روز تهران رفتن و برگشتن یعنی عملاً روزی حداقل 4 ساعت توی راه بودن و پدرم درمیاد ولی خدا می‌دونه که چقدر خوشحالم. از اون بدتر این که لباس مناسب کار ندارم و توی این اوضاع باید به فکر اونم باشم. فکر کن من با سرخوشی اینجا نشستم و دارم برای کاری که هنوز جواب قطعی‌شو ندادن ذوق می‌کنم و برای حقوقش نقشه می‌کشم!!!

/ 5 نظر / 37 بازدید
لیلا

خیلی خوشحالم. مطمئنم که خیلی زود به موقعیت کاری که میخوای میرسی. در مورد راه من هم هر روز 4 ساعت توی راهم با یک بچه! خیلی سخت نگیر.

مامان مریم

سلام خوشحال شدم برات ایشالله کارت درست به بری سرکاررررررررر

سارا

سلام نیمفا .. انشاا... که کارت درست بشه ... امروز تلافی این چند وقت همه مطالبت رو خوندم .. خوشحالم که خوشحالی .. راستش من از بچه‌های نی نی سایت و بعد هم که همه مامی سایتی شدیم ... داستان زندگیت رو من اونجا خونده بودم و همیشه به وبلاگت سر میزدم .. عاشق شخصیت جسورانه‌ای که داری هستم و مهمتر همه عاشق قلمت ... خیلی قشنگ مینویسی .. امیدوارم که هر جا هستی خوب و خوش باشی ... سال خوبی رو برات آرزو میکنم

جوجوي ني ني سايت يادته ؟؟؟

نيمفا جونم تا فردا شب سلام و احوالپرسي و بوس و ماچ و بغل..... نمي دوني با چه ولعي خوندم از اولش تا همين اينجا رو . اميدوارم همه ي اين سختي ها سرآغاز يه فصل خوش و آسوده از زندگيتون باشه . خيلي به يادت بودم ولي هيچ راه دسترسي بهت نداشتم . بازم ميام

فرشته کرمانشاهی

سلام خانوم.من یه بار دیگه برات کامنت گذاشتم ولی فکر کنم حذفش کردی. خوشحالم که رو به راهی. من مدت خیلی زیادی(حدودا 1 سال) اینترنت نداشتم. خوشحالم که خوشحالی.