مهمون بازی!

دیروز ما هم رفتیم لابراتوار پیش میم و نون و بی‌بی! لابراتوار که می‌گم در واقع محل کار و زندگی میم‌ئه که روزهای تعطیل بیشتر شکل خونه می‌گیره و نون هم می‌ره پیشش (و البته بی‌بی هم!) به من که خیلی خیلی خوش گذشت. میم و نون با هم آشپزی کرده بودن و من و همسرجان هم رفتیم توی حیاط مقادیری جوجه‌بازی. یعنی اینقدر خوردیم که من رسماً دل‌درد گرفتم. بعد دراز کشیدیم و ماهپـاره نگاه کردیم. موقعی که داشتیم می‌رفتیم هوا آفتابی بود ولی برای برگشتن چنان رعد و برق و بارون و طوفانی بود که بیا و ببین. میم شده بود خاله‌پیرزن، می‌گفت شب بمونین!

در طول این مدت من کاملاً خودمو ول کردم و تا تونستم از لذتِ خوردن بهره بردم! بعدشم قبل عید اقلاً می‌رفتم پیاده‌روی که اونم تعطیل کرده بودم. اینه که باز دارم از شکل آدمیزاد خارج می‌شم و شبیه بشکه! لذا به خودم قول دادم از روز 14 به بعد، هم مثل آدمیزاد ورزش کنم و هم پیاده‌روی رو دوباره شروع کنم. وزنم خیلی زیاد نیست که بخوام رژیم بگیرم و با ورزش همین چند کیلو اضافه هم می‌ره، ولی از سایز خارج شدم که هیچ خوشم نمیاد.

از طرف دیگه به شدت ویر نوشتن و رقص افتاده به جونم. رقص که فعلاً موسیقی‌های دلخواهم رو ندارم و جفنگیات امروزی هم رقصش مثل خودش جفنگ می‌شه و خوشم نمیاد ولی نوشتن هیچی لازم نداره غیر از قلم و کاغذ و ویر! شاید هر روز مسیر پیاده‌روی‌ام رو بذارم سمت امامزاده طاهر و اونجا بشینم بنویسم؛ نزدیک کسی که حتی قلم و کاغذ هم نداشت اما توی سلول، توی ذهنش می‌نوشت…

بعد از تعطیلات قراره میم چند روزی به کارهای عقب افتاده‌ی خودش برسه و بعد بیاد دنبال همسرجان که برن دنبال کارهای ما (= احتمال خبرهای خوش خیلی نزدیکه). حالا این که مثلاً ماشین باجناقشو میاره و کارها رو ساده‌تر می‌کنه یا امثال این خیلی مهم نیست؛ مهم همراهی‌شه که به آدم قوت قلب و اعتماد به نفس می‌ده. همین خصوصیات میم باعث می‌شه آدم دوستش داشته باشه و «بزرگتر» حسابش کنه. چطور بگم؟ خودش برای خودش احترام و بزرگی ایجاد می‌کنه (چیزی که بی‌بی فقط به اتکای سنش و نصایحش می‌خواد داشته باشه و نداره).

/ 1 نظر / 32 بازدید
بشر

خاصیت عید همی چاق شدنشه.