جنس بعضی از آرزوهام

دو روز پیش مدارکمون رو گذاشتیم توی کیفمون و رفتیم شورای حل اختلاف برای این که بتونیم کامپیوترمون رو پس بگیریم و نوبتمون بود. طرفمون هم اومد و سلام علیک کردیم و مشکلی نداشت فقط یه برگه‌ی قانونی می خواست که دستش باشه چون بابت تحویل گرفتن اینا از یه آدم عوضی بهش رسید داده. اونجا گفتن خب باید یه دادخواست دیگه بنویسین با عنوان جلب ثالث و یارو هم بیاد یا رسید رو پس بده یا بگه گمش کرده و اگه اومد که هیچی، اگه نیومد هم غیابی حکم رو می‌دیم و مشکلی نیست.

دیروز رفتیم با کلی معطلی بیخود اون دادخواست کذایی رو هم دادیم و گفتن فردا بیایید که پرونده ها رو یکی کنیم و بهتون وقت دادرسی بدیم.

امروز رفتیم خانومی که باید این کارو می‌کرد نیومده بود افتادیم شنبه.

اساساً خیال می‌کنم خیلی ریخت ما رو دوست دارن که هر روز مشتاق دیدارمون هستن!

بنابراین اقلاً تا شنبه هم باید این چهار تا برگه‌ی اوراق هویت ور دلمون باشه و بعد اگه یه داستان تازه نسازن بتونیم بعد از چند ماه ببریم بدیم دفترچه‌های بیمه‌مون رو بگیریم. کامپیوتر هم با همه ی اطلاعاتی که هر روز لازمشون دارم اومدنی هست اما شاید یکی دو ماه دیگه طول بکشه.

 

از طرف دیگه کم‌کم سرمون شلوغ می‌شه و گرچه که بیشتر این بروبیاها بی‌نتیجه خواهد بود، ولی کسی چه می‌دونه؟ یه وقت دیدی یکیش هم نتیجه داد… به هر حال تنها خوبی این کار اینه که واقعاً باهاش زندگی می‌کنیم و با سوخت و سوزهاش هم می‌سازیم.

 

امروز باز برای بار نمی‌دونم چندم صندوقم رو ریختم بیرون. این صندوق که می‌گم از همون صندوق‌های چوبی قدیمیه که بهش می‌گفتن یخدون و مال جهاز مامانم بوده. من توش اسباب‌بازی‌ها و عروسک‌هامو نگه‌می‌دارم و البته لوازمی که برای وروجکم خریده بودم و ببرکوچولوم از بعضی‌هاشون استفاده کرد. بنابراین، باز کردن و بیرون ریختن این وسایل برام بار عاطفی و استرس سنگینی داره. بازش کردم که یه دندونگیر برای یه دختربچه‌ی خوش اخلاق دربیارم که داره دندون درمیاره. بعدش به همسرجانم گفتم نذار جوگیر بشم و اینا رو برای هر بچه‌ای دربیارم. هر بار که چشمم به هر کدومشون می‌افته و هر بار که مجبورم برشون گردونم سر جاشون یه عالمه غصه توی دلم می‌شینه. بهم گفت اشکال نداره به جاش یه مدت یه بچه ازش استفاده می‌کنه و بعد هم وروجک خودمون. گفت یادت رفته که آرزوی هر چیزی رو داری باید به دیگران کمکی از جنس همون آرزوت کنی؟…

حالا آنوشا روی تختمون خوابیده و دو طرفشو بالش گذاشتم. مامانش یا مامان بزرگش شب که بشه میان دنبالش. فردا و پس فردا رو نیستیم و باید بریم سر کار. شنبه هم باز به دادگاه‌بازی می‌گذره. شاید بتونیم یکشنبه خانوم‌کوچولوی خوش‌اخلاق شش‌ماهه رو با برادر بداخلاق دوساله و خواهر وراج چهارساله‌اش ببریم پارک که مامانشون بتونه یه نفس بکشه.

یه دونه رو با یاری ابر و باد و مه و خورشید و فلک شاید… اما گمونم آرزوی داشتن سه تا بچه یا حتی دوتاش روی دلم بمونه که گیس همو بکشن و غذای همو بخورن و هوای همو داشته باشن. مگه این که چند قلو بشن و یه حال اساسی بهم بدن!

 

پی‌نوشت: امروز پنج‌شنبه سه تاییشون صبح تا ظهر پیشمون بودن… خداوندا قربونت همون یکی بسه از سرمونم زیاده!

/ 1 نظر / 36 بازدید
یه دوست

عزیزم سلام /اصلا نمی فهمم فضیه ببرکوچولوتون چی بوده و الان مشکل چیه اما می فهمم که این پستت وادارم کرد از صمیم قلب بگم ای خدا ارزوش رو براورده کن/همین فقط یه جمله گفتم و میدونم که اصلا عددی نیستم که خدا بخواد بهش گوش بده اما بازم دعا کردم فقط یادت باشه این ارزوت براورده شد اومدم ایران ادرست رو از شقی میگیرم میام سراغت شیرینی میگیرم بوس