گوش شنوا + بازی

همکارم آقای «ی» داره از خانومش جدا می شه. البته فقط عقد کرده بودن و هنوز با هم زندگی نمی کردن. منطق می گه این بهترین کاره برای هردوشون. نظر شخصی منم همینه (فقط نظرمه نه قضاوتم). آقای «ی» پسر خیلی خوبیه. بسیار احساساتی و مهربون و در عین حال متین و با شخصیته. خانواده ی خوبی هم داره. خیلی غصه می خوره و هی خودشو می جوه. خانوم «ج» همکار دیگه ام می گه که مردها خیلی زود همه چی رو یادشون می ره. من حرفشو قبول ندارم چون مردها هم مثل زنها با هم متفاوتن و نمی شه طبقه بندی شون کرد. همه مون بهش می گیم که نباید غصه بخوره و حتی باید خوشحال هم باشه و هزار دلیل و برهان هم براش میاریم، اما من که توی موقعیت مشابه بوده ام می دونم که اینا همش زر زیادیه. می دونم که چقدر استرس به آدم وارد می شه و چقدر دردناکه. دیروز که رفته بودن دادگاه خدا می دونه چندتا شماره تلفن رو اشتباه گرفتم و چقدر سوتی های مختلف دادم. توی اینهمه انتظارات که خانواده و اطرافیان ازش دارن می فهمم که داره از درون داغون می شه و فقط در ظاهر لبخند می زنه. این روزها سعی می کنم براش گوش شنوای درد دل هاش باشم. همونی که خودم نداشتم و دلم می خواست. فقط خدا کنه با این «گوش شدن»م مخل خلوت و حریم خصوصی اش نشم.

از صمیم قلبم براش آرزو می کنم کسی رو پیدا کنه که بتونه در کنارش شادی و آرامش داشته باشه.

اما بعد… بریم سراغ بازی:

آرزوها:

1-      آرزوی جهانی: بچه ها مریض نباشن، جنگ و فقر و گرسنگی نباشه. هنوزم نمی تونم بچه های بستری توی بیمارستان روانپزشکی نواب صفوی رو از یاد ببرم.

2-      آرزوی ملی: یاد بگیریم همیشه منتظر یه منجی نباشیم و خودمون رو تکون بدیم. در این راستا پیشنهاد مؤکد می کنم نمایشنامه «آرش» بهرام بیضایی و کتاب «جامعه شناسی خودمانی» رو بخونید.

3-      آرزوی زنونه: یاد بگیریم وقتی باید حرف بزنیم بجاش گریه نکنیم.

4-      آرزوی مادرانه: بچه مون وروجک باشه، همونی که انتظارشو داریم.

5-      آرزوی شخصی: خونه بخریم!

ترس ها:

وقتی چندین و چند بار در موقعیت های جدی مرگ قرار گرفته باشید دیگه چندان از موقعیت های مرگ آور برای خودتون نمی ترسید.

1-      وحشت بیمارگونه ام از مارمولکه! دقیقاً نشونه های یه فوبیای افراطی رو داره.

2-      بزرگترین ترس شخصیم هم اینه که نکنه مرد خاکستر بمیره! چیکار کنم؟ وقتی برای پیدا کردنش اینهمه جون به سر شدم نمی تونم به آسونی از دستش بدم. اونم انگار نه انگار که من نگرانشم هی فرت و فرت سیگار می کشه. همگی با هم بهش بگین: سیگار نکش، سیگار نکش.

3-      می ترسم وروجک مون رو بعد از نه ماه زحمت کشیدن سر بی حوصلگی بعضی پزشکان و ماماهای بگم چی از دست بدیم یا ناقصش کنن.

4-      بعد از اونم به زلزله در تهران فکر می کنم. زمین زیر پام سفت نیست. نه برای جون خودمون، از ترس ابعاد فاجعه ای که بعدش اتفاق می افته.

ترین ها:

1-      بهترین لحظه عمرم: نمی دونم کدومش بهترین بوده. نمی تونم انتخاب کنم. بذارید در انتظار لحظه ی مادر شدن بمونم.

2-      بدترین لحظه عمرم: چندین دقیقه بعد از موشکی که به کوچه مون خورد و خونه مون خراب شد. توی آوارها ایستاده بودم و مامانم رو فریاد می زدم اما در سکوت مطلق هیچ کس جوابمو نمی داد. بعدها فهمیدم اونم داشته اسم منو داد می زده اما هیچکدوم نمی شنیدیم. دچار کری موقت بعد از انفجار هم نبودم چون کاملاً صدای انفجار، صدای آوار و صدای خودمو یادمه. تنهایی وحشتناکی بود.

3-      بهترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته: بهرام بیضایی دعوتم کنه توی نمایشش بازی کنم!

4-      بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته: مرد خاکستر رو به هر شکلی از دست بدم.

5-      عزیزترین فرد زندگیم: طبعاً مرد خاکستر، بعدشم وروجک. از دورترها هم نادر ابراهیمی و بهزاد سلیمانی که بخش عمده ای از شخصیت و عقایدم رو از اونها دارم.

6-      منفورترین فرد زندگیم: کلاهبردار بزرگ برادر وسطی! بعد شهرام گودرزی که ماجراش بماند. شاید یه روز تعریف کردم.

وبلاگ ها:

اولین پست ام رو توی وبلاگ پسری با کفش های کتانی نوشتم. اولین قالبم رو هم محمدرضا برام طراحی کرد. وبلاگی که خیلی دوستش داشتم نوشی و جوجه هاش بود، باعث می شد از زن بودنم خوشحال باشم. اما تأثیرگذارترین وبلاگ بر حال و احوالم گیج منگولی ئه، مهم نیست چی بنویسه در هر حال از خوندنش دچار کاتارسیس می شم! انگار که سال های سال باهاش زندگی کرده باشم. بعدم پنیر خامه ای و همدلی که ندیده، انگار سال هاست با هم دوستیم.

حالا مرد خاکستر و سارای فضولی موقوف رو به این بازی ها دعوت می کنم.

 

 

/ 3 نظر / 19 بازدید
فرنوش

سلام خانومی خوبيد؟ مرد خاکستر چطورند؟ گفتم يکبار دیگه دق الباب کنم بلکه کارمان به گفتمان بکشه! خلاصه که اميدوارم سالم و موفق باشيد.

مرد خاکستر

عزيز من. خوب می دانی که چقدر از اين تقسيم بنديها که مردها چنين اند و زن ها چنان دلخورم. دنيا اگر بخش شدنی باشد تقسيم می شود به آدم ها و ديگران. يا آدمی و يا ديگران. و هر آدمی در چنين موقعيتی به سوگ می نشيند. صبر بايد داشت و جان سخت بايد بود تا سوگ به پايان برسد و ملال هستی حکومت از سر بگيرد.

گيج منگولی

سلام پس اينجور که معلومه کی نی نی چوچولو هم داره به جمع اين خانواده هنرمند اضافه ميشه! نميدونی چقدر آخر اخبار علمی- فرهنگی ساعت ۷ نو نيم دنبال اسم تو و مرد خاکستر و نمايشهای جديدتون می گردم! به مرد خاکستر سلام برسون و مرسی که همه بازيها رو با هم ديگه شرکت کردی! به نظرم تو هم از طرفداران طرح تجميع هستی!