ماجرای جعبه ابزار

هر روز که می‌گذره خونه‌مون بیشتر شبیه خونه می‌شه. یه جورایی فضاش شخصی‌تر می‌شه. دیروز مخصوصاً چند تغییر اساسی داشتیم مربوط به سوراخ‌کاری دیوارها و سقف و کمی اصلاحات برق‌کشی! و البته تعمیر چرخ‌های میزغذاخوری‌مون که شکسته بود و نصب دسته‌ی کنده‌شده‌ی در فر اجاق گاز و بریدن  شیشه‌ی روی میزعسلی. طبعاً آچار خونه‌مون دست منه و من انگار تقدیرم گره خورده به اینکه وقتی همه‌ی خانوم‌ها مشغول خرید لباس عید و مقدمات هفت‌سین و پذیرایی هستن، لا به لای الکتریکی‌ها و ابزارفروشی‌ها بپلکم و عین کوزت از دیدن ابزارهای مختلف ذوق کنم.

توی خونه‌ی بچگی‌هام، سه تا برادر بزرگتر بودن همگی دست به آچار و فنی! مدلشونم اینجوری بود که هر کدوم برای خودش یه جعبه ابزار داشت که خیلی چیزاش عین مال بقیه بود و بعضی وسایل شاخص و تک هم توش دیده می‌شد. منم که بچه بودم هر کی می‌خواست هر کاری کنه می‌رفتم زیر چونه‌اش و عملاً تبدیل می‌شدم به چیزی شبیه وردست.

از وقتی خودم رفتم دانشگاه از همون ترم اول واحدهای کارگاهی داشتم و منم کم‌کم جعبه ابزار خودمو شکل دادم و برادر کوچیکه که دید علاوه بر ابزار کارگاهیم، هویه و سیم‌لحیم و چیزای بی‌ربط دیگه هم دارم، هر وقت می‌خواست برای خودش چیزی بخره یه سایز کوچیکترشم برای من می‌خرید و بعدتر هم دیگه کل ابزارهاش بهم ارث رسید. برادر کوچیکه با این که معتقد بود ابزار خوب نصفِ کاره و از نظر ابزار چیزی کم نداشت، معتقد بود روغنی و خاک و خلی شدن و خلاصه کثیف شدن ابزار جزئی از اونه و مربوط به ذات استفاده‌شونه. نمی‌گم تمیزشون نمی‌کرد، اتفاقاً خیلی خوب و عالی نگهشون می‌داشت و سرویس‌های روغنکاری مرتب و خلاصه یه حالی بهشون می‌داد که عمراً هیچکی دیگه با ابزارش اینقدر حال نمی‌کرد، ولی دیگه آخرسر با شیشه پاک کن تمیزشون نمی‌کرد! این بود که وقتی ابزارشو نگاه می‌کردی قشنگ می‌فهمیدی هر روز ازشون «استفاده» می‌شه. منم همون رویه رو ادامه می‌دادم.

گذشت تا اینکه عملاً همشون از دستم رفت و وقتی اومدیم این خونه همون شب برای وصل کردن بست شیلنگ گاز مجبور شدم از همسایه پیچ‌گوشتی قرض بگیرم! بعدتر هم هرکاری داشتم باید می‌رفتم از صاحبخونه ابزار قرض بگیرم که اونم با یه دنیا ادعا، دقیقاً ابزارش عین همون چیزیه که می‌شه از خونه‌ی یه پیرزن انتظار داشت: یه قوطی شیرخشک پر از پیچ‌های زنگ‌زده و میخ‌های کج و پیچ‌گوشتی‌های شنبه‌یه‌شنبه‌ی چینی که تا می‌خوای به یه پیچ جام‌کرده فشار بیاری، پره‌های پیچ‌گوشتی له می‌شه و انبردستی که انگار همین الان از تعویض روغنی اومده و هویه‌ای که سرش اینقدر چیزای دیگه(!) سوخته دیگه هیچ قلع به خودش نمی‌گیره… تازه اونم نمی‌شه نگهداشت و باید زود پس بدی؛ و من و حسرت ابزار حسابی که مال خودت باشه…

چند وقت پیش از میم* پرسیدم هیچکی دور و برت هست دریل داشته باشه و یا قرض بده یا خودش بیاد چارتا سوراخ برامون بزنه؟ گفت آره خودم دارم هر وقت اومدی این‌وری بیا ببر. دو- سه روز پیش رفته بودم حسن‌آباد برای میز چرخ خریدم و از اون ور رفتم از میم دریل بگیرم که گفت چون می‌دونم خوشت میاد می‌خوام یه چیزی نشونت بدم و اون چیز همانا جعبه ابزارش بود! خدای من! بعد از عمری دوباره یه جعبه ابزار حسابی دیدم. همه چیز داشت. نه اینکه رفته باشه یه جعبه با همه‌چی خریده باشه ها! نه. خودش یکی یکی خریده بودشون و چیزایی توش بود که من فقط توی بساط خودمون و پشت ویترین ابزارفروشی‌ها دیده بودم و معمولاً کسی با یه شغل نامربوط به کار فنی و با یه جعبه ابزار معمولی نداره. البته هنوزم باید بگم که مجموعه‌ی ابزار مرحوم خودم خیلی حرفه‌ای‌تر بود. ولی واقعاً از دیدن اون همه ابزار نو نوار و تمیز ذوق کردم. چند تاشو هم برداشتم که هی واسه پیچوندن یه پیچ محنت نکشم و بعد بهش پس بدم (قول شرف هم دادم که از انبردست جای چکش استفاده نکنم و با چکش توی سر پیچ‌گوشتی نزنم!) دیروز کارم با ابزارش تموم شد و همه‌شونو تمیز کردم (شیشه‌پاک‌کن هم زدم! آخه خداییش خیلی تمیز بودن حیف بود) و گذاشتم کنار که بهش پس بدم.

چند روزی توی کف این بودم که ای‌ول! چه جعبه ابزار توپی داشت… تا اینکه دیشب در یه عملیات کشف و شهود فهمیدم! میم هم یه بار زندگیشو از دست داده بود و خریدن چیزایی که یه موقعی قبلاً داشته، تلاشی‌ئه برای بازسازی و برگردوندن همه چیز به جای درست. «من آینده‌ی خودمو توی اون جعبه دیدم» که اینقدر دیدنش حالمو خوب کرد.

*میم: حروف اول «مثل یه مرد»! لقبی که خودم از لابه‌لای حرفاش براش گذاشتم. ازش بعداً بیشتر تعریف می‌کنم.

پی‌نوشت: یه زنِ قدیمی بود می‌گفت اگه می‌خوای بفهمی یه زن چقدر توی زندگیش نظم و ترتیب داره، ازش یه نخ‌سوزن بخواه! شکل نخ‌سوزن و مدتی که طول می‌کشه تا برات بیاره خیلی چیزا رو نشونت می‌ده. اینجانب اضافه می‌کنم که همین رابطه در مورد یه مرد و پیچ‌گوشتی‌اش هم صادقه!

/ 1 نظر / 31 بازدید
مامان مریم

سلام نمیفا جون خوشحالم که دوباره می نویسی وخوشحالم که هستی دوستت دارم خیلی زیاد