گمشده‌ی سورپرایز

حالم را نمی‌دانم! معجونی شده‌ام اندکی از همه چیز. مقدار زیادی ایده‌آلیست، همان کمال‌گرای خودمان! دنبال مدینه‌ای فاضله: آرمان‌شهر! و این از من چهره‌ای ناراضی و غرغرو نشان می‌دهد، چیزی که نیستم؛ همانطور که خنده‌های الکی و گریه‌های راستکی‌ام ویترین تمامی درونم نیستند. اما دوست دارم چیزی را که معمولاً شعار می‌نامندش سر بدهم. گفتن آن‌ها مرا متعهد به انجامش می‌کند. حتی اگر در عمل نتوانم همه‌شان را کامل و درست و آن طور که انتظار داشته‌ام انجام بدهم، حداقل برایش قدمی برداشته‌ام. برداشتن یک قدم را بهتر از برنداشتنش می‌دانم حتی اگر در همان اولین قدم پایم پیچ بخورد و کله‌معلق شوم.

حالا بگذار بعد از مدت‌ها، بدانید آنقدرها هم تلخ نیستم. ظاهر یک قهوه‌ی تلخ هیچوقت از میزان واقعی شکرش خبر نمی‌دهد!

آن‌هایی که مرا خارج از دنیای مجازی دیده‌اند، می‌دانند که آدم مؤمن و مقدسی نیستم، اعتقادات خودم را دارم. با این‌ها لحظه‌های سحر و افطار را بسیار دوست دارم. دقایقی است که عده‌ی زیادی همزمان دعاها و آرزوهای خوب برای خودشان و بقیه دارند و این انرژی مثبت یا هر چه می‌نامیدش قطعاً بی‌اثر نیست.

هنوز هم سفره‌های ساده و مهربان را دوست دارم و آداب و تشریفاتش را. دیروز روزه نبودم اما سحر میم به زور نشاندمان سر سفره و سحری به خوردمان داد. سفره‌اش ساده بود: آش‌رشته و ماکارونی و البته سیگار برای خودش! غروب هم رفتم پیش خانم صاحبخانه که دوست ندارد تنهایی افطار کند. مهمانی دونفره‌مان را دوست داشتم؛ دو تا زولبیا بامیه، چای و چند تا خرما، یک کاسه سوپ و یک بشقاب کوچک میوه.

دستپخت ممدکته‌پز را هم که گاهی بهانه‌هایی اینچنین پیدا می‌کرد تا مهمان‌مان کند دوست داشتم و بیشتر از آن، محبت پنهان شده پشت این لطف را؛ آن‌هم جایی که تصور عمومی از ما چیزهایی بسیار وقیحانه بود.

دیروز اما به میمنت و مبارکی باز صاحب هویت شدم: شناسنامه‌ی المثنی‌ام آمد و رفتم گرفتم. از شر آن عکس فجیع 13 سالگی و اسم همسر سابقم و اسم سابق شهرم یکجا خلاص شدم! همه‌ی اسامی و شماره‌ها هم درست بود. حالا باید بروم توی نوبت برای گرفتن المثنی‌ کارت ملی و گواهینامه و عابربانک. شناسنامه‌ی همسرجانم ولی هنوز نیامده. ترسیده بودم نکند با آن شناسنامه‌ی سرقتی برایش دردسری درست شده باشد اما خانمه گفت شهرستان‌ها خلوت‌تر است و جوابش معمولاً زودتر می‌آید. او هم بعدش باید برود توی نوبت المثنی معافی‌اش و اگر بتوانم راضی‌اش کنم برود خیرسرش امتحان آیین‌نامه و رانندگی بدهد. البته تا الان هم کم و بیش کارمان با کپی مدارک‌مان راه افتاده بود اما بالاخره چه؟ از دیروز عین بی‌جنبه‌ها دارم پز شناسنامه‌ی جدید پاسپورتی‌ام را به همسرجان می‌دهم.

ایضاً با کمال خوشوقتی، همسرجانم هفته‌ی پیش با شماره‌ای که برایش پیدا کرده بودم تماس گرفت: کلینیک ترک سیگار! با این که خیلی از ساعت‌ها متخصص‌شان نیست، ولی همان یک بار که گیرش آوردیم و تلفنی مشاوره داد، راهکارهایش بیشتر از حد توقع‌مان جواب داده و از همین روزهاست که از شر این منحوس خلاص بشویم برای همیشه.

از همه‌ی این‌ها بهتر، خبری است که تازگی شنیدم (یعنی خواندم) و منتظرم همسرجانم مقدماتش را فراهم کند. آن وقت دسته‌ی آزمایش‌هایی که دکترم برایم نوشته بود را ببرم کپی کنند توی دفترچه و بعد ببینیم خدا چه می‌خواهد. دیروز که میم داشت ماجرا را برای باجناقش تعریف می‌کرد، آقای باجناق می‌گفت این نشانه‌ی خوبی است از این که چقدر خدا دوستتان دارد. جواب دادم خداکند همینطور باشد و توی دلم گفتم دوست داشتن خدا آدم‌ها را، بر اساس لیاقت آدم‌ها نیست وگرنه من و ما شاید سهم بسیار اندکی داشتیم از آن خیرکثیر! شاید برحسب نیات باشد. حساب و کتاب‌هایش را انگار فقط خودش باید سر در بیاورد…

بیشتر خواهم نوشت از جزئیات.

/ 9 نظر / 25 بازدید
raha

shenasname jadidet mobaraket bashe elahi[چشمک]

مرد خاكستر

1- بيخود نيست كه زنان را نماينده ي طبيعت دانسته اند: معجوني هستند اندكي از هر چيز! و همين بي رقيب شان مي سازد در گستره ي هستي. 2- اصلاً چه كسي مي گويد شعار نبايد داد؟ هيچ ايرادي ندارد كه شعار بدهي اگر به شعارت اعتقاد داري و تلاش كني تا به شعارهايت عمل كني، آنقدر كه مي تواني. 3- باز هم پز شناسنامه تان را داديد؟! صبر كنيد ما نيز موفق شويم و خود را به ثبت برسانيم، آن وقت خواهيم داشت براي قشنگتان!! 4- اي كاش پاي خدا را بيخود و بيجهت توي همه چيز وسط نكشيم كه اين حضرت باري تعالا تا وقتي اجازه آزار و مرگ كودكان بيگناه را ميدهد و با وقاحت تمام اينها را نظاره مي كند نميتواند من يكي را وادارد كه جواب سلامش را بدهم. اول برود خودش را درست بكند، بعد بيايد شايد يك كاري برايش كرديم!!!

sherry

نی نی ای در راه خواهد بود؟[قلب]

روحی

منتظریم

خودم

یک فقره سوال، میشه بگید برای ترک سیگار چه راهکار هایی داد؟ شاید به درد من هم خورد!

تمنا

این طور که بوش میاد میخواید یکی رو دعوت کنید به این دنیا از جنس خودتون! درسته؟؟الهی همه چیز اونطور که میخواید و اونطور که او! صلاح میدونه پیش بره به زودی تیتر خبر خوش رو بزن

ساده

خانم نیمفادورای عزیز: من شما رو از یه تاپیک توی نی نی سایت که قدیمی بود و شما داستان زندگیتون رو نوشته بودید شناختم. البته من زمانی اونجا رو خوندم که شما دیگه به نی نی سایت نمیومدین. ولی وقتی توی این چند روز پستای جدیدی از شما توی نی نی سایت دیدم خیلی خوشحال شدم. یه حس خیلی خوب بهم دست داد . نمیتونم توصیف کنم که چطور حسی بود یه چیزی شبیه اینکه یه آشنای قدیمی رو بعد از مدتها پیدا کرده باشی. امیدوارم که همیشه پیروز و سربلند باشید.

خودم

تنکیو گویم شما را! ایده های جالبی برای ترک سیگار بودند. هر وقت تصمیمشو گرفتم و ترک کردم خبرتون میکنم که بدونین به یکی کمک کردین :دی