روزگار مادری

کم‌کم با دخترک رو روال زندگی افتادیم. اونم کمی بزرگ‌تر شده و گرچه که خیلی شیطونه و توجه و مراقبت زیادی لازم داره اما نگهداریش هر روز آسون‌تر و شیرین‌تر میشه. نگاهش که می‌کنم عکس‌های بچگی خودمو می‌بینم و ابروها و مدل نگاه کردنش کپی باباشه.

صبح‌ها 7 صبح بیدار می‌شم و آماده می‌شم که برم سر کار. گاهی بیدار می‌شه و شیرشو میدم و اگه پوشکش کثیف باشه عوض می‌کنم و دوباره می‌ذارم تو تختش تا بخوابه و میرم شرکت تا حدود 7:30 که برمی‌گردم خونه چند بار تلفنی با خودش و باباش حرف می‌زنیم. وقتی میام کلی با دیدنم ذوق می‌کنه و بغلش می‌کنم همه‌ی خستگی‌ام درمی‌ره و بهش می‌رسم تا وقت خوابش. در طول شب هم یکی دو بار برای شیر بیدار می‌شه و دوباره می‌خوابه. وقتی من سر کار هستم پیش باباش می‌مونه و وقتی من میام خونه اون می‌ره سر کار. خوشبختانه کارش طوریه که تونست ساعت‌های کارشو عوض کنه و شب بره. حدودای 2-3 برمی‌گرده خونه. روزهای تعطیل هم یه روز من صبح زود بیدار میشم و نگهش می‌دارم که بابایی بتونه تا لنگ ظهر بخوابه و یه روز اون.

درسته همو خیلی کم می‌بینیم اما به این‌که خیالمون از نگهداری دخترک راحت باشه می‌ارزه. تا کمی بزرگ‌تر بشه و جون بگیره و اقلاً بتونه بهمون بفهمونه که از بودن در جایی و پیش کسی خوشحال هست و بهش خوش می‌گذره یا نه و اون وقت می‌ذاریمش یه مهد خوب. شوهرجان در حد حسرت برانگیزی با دخملی خوبه و از پسش برمیاد.

نظرات زیادی از گوشه و کنار می‌گیرم که باید تا حداقل سه سالگی پیشش بمونم و نباید تربیت بچه‌ام رو فدای جاه‌طلبی شغلی و موقعیت اجتماعی خودم بکنم! همون‌طور که از گوشه و کنار نظرات مختلف و معمولاً متضادی در باب نحوه زایمان و شیردهی و تغذیه و لباس پوشوندن و خوابوندن و بغل‌کردن و باقی مسائل شخصی می‌گیرم. اوایل کمی به هم می‌ریختم و می‌گفتم آخه شماهایی که هیچی از شرایط زندگی و ایده‌آل‌ها و شیوه‌های زندگی و تربیتی ما نمی‌دونید، چرا به خودتون اجازه می‌دید اینقدر قاطعانه نظر بدید؟ اما کم‌کم برام عادی شد و یاد گرفتم اینم مثل باقی موارد نشنیده بگیرم و کاری رو انجام بدم که از نظر خودمون بهترینه.

زندگی‌مون خیلی شلوغه و رو دور تند! گاهی جمعه‌ها بی‌بی میاد بهمون سری می‌زنه و با دخترک عشق و حال. اما ماجراهای احمقانه‌ای بین ما و میم و نون پیش اومد که ترجیح دادیم فعلا چند وقتی دور و دوست بمونیم و هروقت همو می‌بینیم ادای خوب و خوش بودن الکی دربیاریم! البته اینم موقته و درست می‌شه… اما عمه‌اش از کیلومترها دورتر هی براش غش و ضعف می‌کنه! چند روز براش عکس نفرستم خودش سراغشو می‌گیره.

الان داشتم فکر می‌کردم این وبلاگ منه و نه بچه! دیگه بسه و باید حرفای خودمو بنویسم. اما واقعیت اینه که نیم‌وجبی همه‌ی زندگی ما رو پر کرده و همه چیز رو تحت تأثیر قرار داده. شایدم ماها زیادی ذوقمرگ این وروجک هستیم و بعد از این‌همه انتظار، داشتنش رو لحظه لحظه زندگی می‌کنیم. هنوز فرصت نکردم وبلاگ خودشو سر و سامون بدم. شاید اگه این حرفا رو اونجا بنویسم، باز اینجا بمونه برای خودم.

/ 0 نظر / 21 بازدید