...My heart will go on

در جریان هستین که توی دو سه سال اخیر هر راهی که به عقلمون می‌رسیده و نمی‌رسیده برای پیدا کردن پسرکمون رفتیم. هر جایی که احتمال پیدا کردن رد و نشونی ازش بوده گشتیم و با هر کسی که ممکن بوده خبری ازشون داشته باشه حرف زدیم.

رفتنِ یکی از این راه‌ها که با چندین واسطه ممکن بوده به نتیجه برسه از خیلی وقت پیش کلیدخورده بود. باید از اولش تعریف کنم تا گیج نشید.

فرشته (مامان بیولوژیک ببرکوچولوم) خیلی سال پیش زمانی که هنوز اول‌های اعتیادش بود یه دوست‌پسر فابریک داشت به اسم ف. روزگار طوری رقم خورد که اینا با هم ازدواج نکردن و دوستی دوست‌پسر-دوست‌دختری‌شون به هم خورد، ولی رابطه‌ی دوستی معمولی و آشنایی خانوادگی‌شون ادامه داشت. مخصوصاً که فرشته هر وقت با یکی به هم می‌زد و یا از خونه قهر می‌کرد و بی‌خانمان می‌شد می‌رفت خونه‌ی اونا و از دو هفته تا دوماه و شش ماه، توی زیرزمینشون عملاً زندگی می‌کرد و با جمعی دیگه شامل همین ف و خواهرش ش، مشغول کشیدن بود. من و همسرجانم هم یه بار برای یکی کردن حرفایی که فرشته پشت سر ما به اونا، و از اونا به ما گفته بود، توی همین خونه مهمون پدر و مادر ف بودیم که چقدرم تحویلمون گرفتن. ف یه برادر داره که برخلاف بقیه‌ی بچه‌های اون خونه، آدم حسابی از کار دراومده و برای خودش کیابیایی داره. مسلماً این برادر هیچ دل خوشی از داشتن همچین خواهر برادری نداره و مدتهاست که باهاشون قطع رابطه کرده و فقط سالی یه بار برای عید به پدر و مادرش سر می‌زنه؛ اینا رو توی همون ظهری که اونجا مهمون بودیم فهمیدیم، به اضافه‌ی خیلی اطلاعات بی‌ربط دیگه.

گذشت و گذشت تا اینکه ما و پسرکم از هم دور شدیم و نشونی همو گم کردیم. یکی از جاهایی که برای پیدا کردنش رفتیم همین خونه بود که فهمیدیم اونا هم خونه‌شونو عوض کردن و تلفنی هم ازشون نداشتیم. منتها با کورسویی از امید، دنبال نشونی از این برادر گشتیم بلکه از اون طریق بتونیم به فرشته برسیم. پیدا کردن برادر موصوف سخت بود اما غیر ممکن نبود و به لطف یکی از دوستان خوب نی‌نی‌سایت و بعد مامی‌سایت که هنوز توی فیضبوق باهاش ارتباط داشتم، به طور اتفاقی و از طریق یکی از همکاراش شماره موبایل این آقا رو یافتیم. حالا قسمت سخت ماجرا رسیده بود! از اونجایی که حرف زدن باهاش و راضی کردنش کار بسیار سختی بود، منتظر یه فرصت مناسب بودیم که بتونیم درست جلو بریم و این فرصت کوچولو رو نسوزونیم. حتی به فکرمون رسید برای یکی از اجراهای ماهی رنگین‌کمان دعوتش کنیم و بعد حضوری ماجرا رو بهش بگیم.

از طرف دیگه، از طریق یکی از همسایه‌های خونه قبلی‌مون با یه آقای دیگه‌ای آشنا شدیم که به واسطه شغلش بعضی کارها ازش برمیاد و آدم نسبتاً جاافتاده و موجهی هم هست. توی تعطیلی‌های عید یه بار که همسرجانم خواب پسری رو دیده بود و خیلی آشفته تصمیم گرفته بود دیگه هرجوری شده به این برادر تلفن کنه، بهش پیشنهاد دادم با این دوست جدید هم یه مشورت کنه. بالاخره اون سن و سال‌دارتر و جاافتاده‌تره و تجربه‌هایی هم در موارد مشابه داشته. باهاش حرف زدیم و بعد از کلی نصیحت که شماها باید خودتون دست به کار بچه‌دار شدن بشید و غیره و غیره، گفت که خودش حاضره تلفن کنه و صحبت کنه. این اتفاق افتاد و طرف هم خیلی خوب جواب داد و گفت که می‌گرده و شماره‌ی برادرش ف رو برامون پیدا می‌کنه و مسیج می‌کنه. البته چندان در جریان قرار نگرفت و فقط اینقدر فهمید که ما یه گمشده داریم و ممکنه از طریق برادرش بتونیم پیداش کنیم. خبری از مسیج نبود و ما هم نمی‌خواستیم هردقیقه مزاحمش بشیم که پس چی شد و باز منتظر یه فرصت مناسب بودیم.

تا این که اون شب یهو این دوستمون تلفن زد به همسرجانم و گفت من و آقای برادر الان توی ماشینِ من، سرِ کوچه‌تون هستیم، یه تک پا پاشو بیا بیرون!!! ما رو می‌گی انگار برق سه‌فاز گرفته بود! دوستمون که دیده بود خبری نشد از طریق آشناهای خودش گشته بود و گشته بود و این آقا رو پیدا کرده بود. حتی برای این که به ما امیدواری الکی نده از خودمون هم شماره‌شو نگرفته بود. یه بار همو دیده بودن و ماجرای پسری رو براش تعریف کرده بود و اونم گفته بود اوکی! ولی من خودم باید این دوستتون رو (که همسر من باشه) ببینم. این بود که پاشدن اومدن سراغمون.

ماحصل ماجرا این شد که آقای برادر گفت اساساً فرشته نامی نمی‌شناسه چون قبل از این‌ها با برادرش قطع رابطه کرده بوده. بنابراین کمکی نمی‌تونه بکنه ولی یه خبر شوکه کننده‌ی دیگه هم بهمون داد: این که ف چند ماه پیش مرده! خواهرشون با شوهرش مسافرت بوده و ف رو صبح، تنها و سرد شده توی زیرزمین پیدا می‌کنن. پزشکی قانونی بعد از کالبدشکافی علت فوت رو فشار به عناصر حیاتی گردن اعلام می‌کنه (بدون رد دست یا طناب روی گردن) منتها اینا به خاطر مراعات حال پدر و مادر پیرشون تصمیم می‌گیرن قضیه رو خیلی علنی نکنن و پیش فامیل و در و همسایه هم می‌گن ف رو «گاز» گرفته. به هر حال این برادره هم می‌خواسته ببینه چه کسی ممکنه بعد از این مدت خبری از فوت ف نداشته باشه و شاید بتونه از طریق ما یه ردی از اتفاقی که برای برادرش افتاده پیدا کنه. به هر حال توی اون شرایط همسرجانم ترجیح می‌ده چیزی از آدرس خونه‌ی پدری و خواهرش هم نپرسه و بذاره برای بعد، همونطور که برادره هم می‌گه بازم هر وقت فکر کردید ممکنه هر کاری از من برای پیدا کردن گمشده‌تون بربیاد بهم بگید. خیلی دوستانه و محترمانه خداحافظی می‌کنن و همسری هم میاد خونه که تازه همه چیز رو برای من تعریف کنه.

راستش وقتی شنیدم خیلی شوکه شدم و دلم سوخت. شاید برای کسی که از بیرون نگاه کنه، معتادی که صبح تا شب در حال مصرفه و چیزی از زندگی نمی‌فهمه دلسوزی نداشته باشه و همون جمله‌ی معروف«راحت شد» رو هم خیلی راحت براش به کار ببرن. اما من دو بار این آدم رو دیده بودم. یه بار که اومده بود شهرک ما که پسرک رو ببینه و هر چی اصرارش کردیم نیومد توی خونه و من و پسری لباس پوشیدیم و با همسرجانم تا یه مسیری باهاشون پیاده رفتیم. ف با پسری حسابی جور بود و یه بازی‌هایی با هم داشتن که بلد بود قهقهه‌ی خنده‌ی ببرکوچولو رو درآره؛ کاری که فرشته بلد نبود! ف برای خودش قد و هیکلی داشت، روی هم رفته جوون خوش‌تیپی به حساب می‌اومد. اون بار هم که رفتیم خونه‌شون به طور اتفاقی از توی حیاط چشمم به پنجره‌ی زیرزمینشون افتاد و دیگه تا آخرین لحظه‌ای که اونجا بودیم از خجالتش نیومد بیرون، حتی برای خداحافظی.

دلم برای ف سوخت. نه به خاطر چیزی که شد و اتفاقی که براش افتاد. به خاطر چیزی که می‌تونست بشه. شخصیتی که می‌تونست برای خودش داشته باشه و مثل برادرش مایه افتخار خودش و خانواده‌اش و یه کشور باشه… و نشد…

حیف جوونیش بود!

 

اما هنوز ممکنه بتونیم نشونی خونه‌ی پدری و خواهرشونو بگیریم و هنوز ممکنه از همون طریقی که دوستمون تونست برادر ف رو پیدا کنه، بتونیم مادر فرشته رو پیدا کنیم، چون وقتی فهمیدیم این راه هم امکان پذیره، اطلاعات لازم رو به دوستمون دادیم. گرچه که گفت قولی بهمون نمی‌ده اما مطمئنیم تمام سعی خودشو می‌کنه، حتی اگه ما ندونیم داره چیکار می‌کنه.

گرچه که پسرکم، قند عسلکم چند وقت دیگه چهار سالش می‌شه، اما من هنوز به پیدا کردنش امید دارم. هنوز قلبم گواهی می‌ده یه روز دوباره توی آغوشم می‌گیرمش و از خوشحالی زار می‌زنم. هنوز امید دارم که بتونم از اون جهنم بکشمش بیرون و بهش امکان اینو بدم که بتونه مثل برادر ف بزرگ و موفق و محبوب بشه. قلبم هنوز به دیدنش و بوییدنش و بوسیدنش امیدواره…

/ 6 نظر / 15 بازدید
پری

وای نیمفا این پست رو سه بار خوندم.. امیدوارم پیداش کنید [لبخند]

یه دوست

از اعماق وجودم دعا می کنم به زودی بیام اینجا و از شوق اشک بریزم می بوسمت

راحله مامان حلما

سلام خانومی . عزیزم امیدوارم به زودی زود ببر کوچولو بیاد پیشت. همیشه برات آرزوهای خوب دارم . می بوسمت.[قلب]

آرام

[لبخند] سلام چون اولین پستی بود که منو با وبلاگ شما آشنا کرد کمی بگی نگی گیج گیج خوردم فقط. خیلی داستان تکون دهنده ای بود. این فرزند بیولوژیکی و گم کردنش خیلی سخته درکش. من آرزو می کنم هرچی دلت می خواد خداوندو کائنات در مسیر دستیابی بهش کمکت کنن و راه ها رو هموار و برای روشن شدن بیشترم بقیه پستها رو هم انشالله خورد خورد خواهم خوند. شاد باشی

راحله مامان حلما

سلام وبلاگ دخملی up شده عکس های جدید داره . سر بزن. می بوسمت [قلب]

یسی

چه قلب مهربونی داری خدا بزرگه پیداش می کنی