Modern Family

وقتی از خانواده‌ام جدا شدم می‌دونستم برای همیشه از دستشون دادم. راستش برام خیلی هم مهم نبود. اینقدر از دستشون کشیده بودم که به نوعی می‌شه گفت راحت شدم!

بعدها در چند مورد شرایطی فراهم شد که بتونم دوباره باهاشون مرتبط بشم اما نخواستم. گفتم کسی که منو می‌خواد باید در همه حال بخواد. وقت خوشی که همه هستن! گفتم خانواده‌ی من از من و شوهرجانم شروع می‌شه.

اما خب وسایل ارتباطی عصر جدید بخواییم یا نه ما رو از هم باخبر نگه می‌داره. پریروز توی فیسبوک دیدم که داییم فوت شده. چند وقت قبلش هم یه شب خواب عموم رو دیدم صبح گفتم شاید براش اتفاقی افتاده، رفتم سایت بهش زهرا رو چک کردم دیدم نه خبری نیست.

اما یه نفر بود (در واقع دو نفر) که همیشه دلم می‌سوخت از ندیدنشون. دخترهای برادر بزرگم. قد یه دنیا دوستشون دارم و برام عزیزن. خیلی وقت توی فیسبوک دنبالشون گشتم تا اینکه بالاخره بزرگه رو پیدا کردم. فکر نکنم از خواننده هام کسی اولین پستم رو (که بعدها به دلایلی آرشیوم رو پاک کردم) یادش باشه. درباره‌ی این بود که براش یه روسری خوشرنگ به عنوان عیدی خریده بودم و اون موقع اول راهنمایی بود… آخرین باری بود که دیدمش. حالا 25 سالشه. رفته یه کشور دیگه داره درس می خونه. برای خودش خانومی شده. اینقدر قربون صدقه اون دو تا دونه عکسش رفتم که حد نداره… از اون موقع همش صفحه اش بازه روبروم. نمی دونم درخواست دوستی‌ام رو قبول می کنه؟ یا به پیغامی که براش فرستادم جواب می‌ده؟ سال‌ها احتمالاً فقط حرفای اون طرف رو شنیده و ممکنه مثل خیلی‌های دیگه دلش نخواد باهام کاری داشته باشه.

اما برای من همینکه هست، همینکه شاد و خوشحاله و موفقه کافیه.

 

پی نوشت: قبول کرد و کلی هم با هم حرف زدیم. همه چی آرومه و من خیلی خوشحالم.

/ 3 نظر / 14 بازدید
نسیم..مامان باران

خیلی هم خوب[لبخند]

سارا

بهتر از این نمیشه برادر زاده بخشی از وجود ادمه خوش به حالت عمه جون[ماچ]