وقتی نیمفادورا ارشاد می شود!

خانوم… خانوم… خانوم… خانومی که یه چیزی دستته!

فهمیدم منو می گه! جل الخالق! نیمفادورا یه شال رنگ و وارنگ سرش بود با یه کلاه آفتابگیر روش به اضافه یه مانتوی گشاد آبی 15 سانت بالای زانو و یه شلوار جین که از شدت گشادی داشت از پاش می افتاد و یه جفت کتونی و یه کوله پشتی سیاه و سورمه ای و جعبه ی پازل اخیرش که داشت می برد تحویل شهر کتاب ونک بده که خانوم پلیسه بهش گیر داد!

نیمفادورا حتی یه ذره روژ لب صورتی هم که صبح واسه خشک نشدن لبش زده بود با صبحونه اش تمام و کمال خورده بود! حتی لاک هم نداشت. یه نقطه هم از موهاش و مچ دستش به بالا و یقه اش و ساق پاش معلوم نبود. واسه همین نمی دونست چرا ممکنه صداش کرده باشن.

خانومه که نیمفادورا رو از پشت سر صدا کرده بود احتمالاً انتظار مواجه شدن با صورتی غرق در آرایش داشت که دست خالی موند بنابراین به نیمفادورا گفت این چه ریختیه واسه ی خودت درست کردی؟ نیمفادورا هاج و واج موند که کدوم ریخت؟ خانومه گفت مانتوت فوق العاده کوتاس! نیمفادورا گفت چشم عوض می کنم، دیگه؟ خانوم پلیسه گفت هر چی هم صدات می کنیم انگار نه انگار. در اینجا نیمفادورا فهمید که قضیه از کجا آب می خورد و هنوز جواب نداده بود که صدای خانوم پلیسه بلند شد: خانوم… خانوم… و رفت سراغ یه بانوی دیگه.

اینچنین بود که نیمفادورا در دل (و در وبلاگش البته) لعنت فرستاد بر آن کسی که قبل از انتخابات می فرمود مشکل جامعه ی ما 10 سانت بلندی و کوتاهی مانتوی خانم ها نیست و به راهش ادامه داد و خود را اصلاح کرده، مسیر برگشت را از راه دیگری انتخاب کرد.

/ 7 نظر / 5 بازدید
مهدی

سلام انجمن گفتگو در ارتباط با مسائل مختلف ایجاد شده است. در ضمن اگه جای موضوعی خالیه, بگید تا ایجاد بشه. امیدوارم با فعالیتتون بتونیم این انجمن رو در موضوعات مختلف گسترش بدیم. www.forum.porforoush.com info@porforoush.com

شبناز

سلام نازنينم ميتونم تصور کنم که خوشکل وخوش تیپی . خانم پليسه هم گناهی نداره به چشمش اومدی ممنون که يادم کردی به مردخاکستر سلام برسون

الهه

سلام نيمفادورا جون مطمئنم که خيلی خوبی چرا اينقدر غايبی؟ ديشب منهم ارشاد شدم. ای کاش يکمی فقط يکمی واجب الارشاد بودم که دلم نمی سوخت... دلم میخواست تو کله ی پوک مرشدم بزنم که هیچی پیدا نکرده بود واسه گیر آستین مانتومو که دوسانت بالاتر از مچم بود رو محلی برای نهی از منکر دونسته بود.... خیلی عصبانیم کرد. خیلی. خیلی. خیلی اگه نمی ترسیدم که منو با خودش ببره حتماْ حرصشو در می آوردم... حیف...

شيوا

سلام. من پس از چندين بار ارشاد شدن توسط اين خانوم پليسا فهميدم که اينا فقط به همه يه چيزی ميگن که کسی فکر نکنه لالن. من با هر تیپی رفتم بيرون اونا يه ايرادی گرفتن... از وبلاگتون خوشم اومد اگه تونستين به منم سر بزنين . و اگه اجازه بدين دوست دارم تبادل لينک کنيم.بوس

مليکا

سلام نيمفادورای گلم من بالاخره به زندگی برگشتم البته با يک نه چندان جانانه!نميدونم چرا ولی باوجود اينکه تا حالا جز در دانشگاه کسی به من گير نداده اما منم هر وقت اين صحنه ها رو می بينم يک غم بزرگ روی دلم می شينه راستی نمی خوای برای شادی روح تانکس و لوپين قصه هری پاتر ايجا خرما و حلوا خيرات کنی بالاخره شما نزديکترين فاميلهاشون توی ايرانيد؟

مليکا

منظورم آپ نه چندان جانانه بود! و بعدش هم منظورم درب دانشگاه بود ( اخیرا می گن بگيد در ! اما فبلا می گفتن بگيد درب ) ما که سر در نياورديم. راستی يک چيز ديگه تا حالا روم نمی شد بپرسم کاتارسيس يعنی چی؟ به بی سواديم نخنديا؟

الهه

سلام خانوم حالا ديگه مطمئن شدم پای وروجک در ميونه که اينهمه وقت نميذاره بيای سر بزنی... مطمئنم...