بی‌بی

دیروز بی‌بی چند ساعتی اومد خونه‌مون. اومده بود اصطلاحاً عیددیدنی اما نیت واقعیش گشتی- شناسایی بود! همسرجان رو البته می‌شناخت اما منو ندیده بود و فقط یه بار تلفنی با هم حرف زده بودیم. بی‌بی که می‌گم یه مرد چهل و چند ساله است! اسم مخففی‌ئه که همسرجان براش گذاشته. معنی ظاهریش سرواژه‌ی Big Brother ئه. زیرا که درواقع بی‌بی برادر بزرگه‌ی همسرجانه!

گفته بودم همسرجان تک‌فرزنده اما اگه روابط ناتنی رو هم بخوایم درنظر بگیریم درواقع خانواده‌ی گسترده‌ای داره. پدرش وقتی با مادرش ازدواج کرده یه دختر و دو تا پسر از زن اولش داشته که دختره می‌مونه پیش مامانش و پسرها میان با باباشون و نامادری (که همین مادر همسرجان باشه) زندگی کنن. بزرگه که انگار توی سن و سال طغیان بوده چندسال بعد می‌ره پیش عمو و عمه‌هاش و کوچیکه با مادر جدیدش کنار میاد. بعد اون زن اولی هم با یکی دیگه ازدواج می‌کنه که اونم چند تا بچه از ازدواج قبلیش داشته و با همدیگه هم صاحب یه پسر می‌شن. اینه که همسرجان یه خواهر و دوتا برادر ناتنی و تعداد کثیری خواهر و برادر «از پدر سوا- از مادر جدا» داره! حسابی گیج شدین؟ ولش کن! خلاصه کنم: بی‌بی همون برادر بزرگه‌است و میم برادر وسطی. نون هم که گفتم همسر میم و جاری بنده است! خواهرشوهر گرامی هم که از جزیره‌ی ابری -انگلیس- واسه‌مون تبریک فرستاده، اسمش رو می‌گذارم ابر دامن‌پوش!

می‌گفتم! بی‌بی با رعایت تمام آداب معاشرت -که گاهی به حد افراط نزدیک می‌شد- به دیدنمون اومد. با خودش یه دسته گل آورد و یه ظرف کریستال اصل خیلی سنگین که با یه دست نمی‌تونم بلندش کنم! خیلی با من حرف زد. بیشترشو گوش دادم چون بی‌بی کمبود توجه داره و آخرش هم همون «کلم»ی که دوست داشت ازم بشنوه تحویلش دادم. باید می‌دیدین چطور ذوقمرگ شد و چطور حسرت خورد. باید می‌دیدین همون لحظه چه برق حسادتی توی نگاهش به همسرجان درخشید! دلم براش سوخت که خیال کرد بعد از مدت‌ها یه آدم جدید پیدا شده که دروغ‌هاشو باور می‌کنه، که خیال کرد می‌تونه نقش رئیس خانواده رو به خودش بگیره در حالی که شخصیتش رو عین عروسک نخی می‌شه بازی داد، که خیال کرد کم‌کم می‌تونه یه فامیل با همه‌ی خوب و بدش داشته باشه! نه من هیچکدوم اینا رو باور نکردم چون یاد گرفته‌ام که ادای هیچی رو نمی‌شه زورکی درآورد و انتظار داشت کوه دروغ هیچوقت فرونریزه. هر چیزی برای خودش ابزار و لوازمی داره…

میم اما داستان دیگه‌ای داره. ازش بیشتر می‌نویسم…

/ 3 نظر / 5 بازدید
رهگذز

خب وقتی پدرها یکی باشند در واقع تنی حساب میشه ولی مادر سوا **ولی وقتی پدرها سوا باشند و مادر یکی میشه ناتنی اونهایی هم که پدر و مادر سوا هستند تقریبا جزو فامیل نیستند مگر کسی خودش بخواهد فامیلشون کنه .یک چیزی در حد اشنای نزدیک هستند

دنی

سال نو مبارک، خوشحالم که زندگی کمی بهتر شده خدا رو شکر. اگر چه هنوزم گیجم چرایی ماجرا!! اما مهم اینکه شماها خوب باشید که امیدوارم اینجوری باشه عزیزم.

رهگذز

ببخشید من دوباره پیام میگذارم راستش اینی که مخالفی خب می تونی باشی و اینی که نظرت را مطرح کردی اون هم می تونه نطرت باشه من با هیچ کدام نه مشکل دارم نه در موردشون حرفی دارم بزنم این توضیح من برای این بود که نسبتها در ایران از پدر نزدیک و خونی حساب میشه حالا درست و غلطش به من راوی ربطی نداره اینکه مبنای نام فامیل بر نام فامیل پدر هست و مبنای روابط خونی پدر .. اینها که گفتم معیار و میزانش هست .حالا نظر من چیه ؟ ترجیح می دهم برای خودم نگه اش دارم . مرسی از پاسختون[لبخند]