مَرگس

شغلم عوض شده. یعنی در واقع برگشتم به شغل اولم که باهاش وارد این شرکت شدم: مانیتورینگ!

این باعث می‌شه هر روز در جریان همه جور خبری باشم و خوبی‌ها و بدی‌های خودشو داره.

 

هفته گذشته پنج‌شنبه شب گوشی شوهرجان رو از دستش قاپیدن و با خنده در رفتن. خیلی حالگیری بود ولی خوشبختانه رهگیری ایرانسل جواب داده و این روزها درگیر رفت و آمد بین دادسرا و بقیه جاهای مربوطه. منم خیلی به سختی مرخصی می‌گیرم و آوردن دخترک به شرکت هم عملاً منو از کار و زندگی می‌اندازه.

دنبال یه مهد خوب می‌گردم که دخترک رو ساعتی نگه‌دارن.

 

خیلی وروجک شده. می‌دونم خیلی خوب نیست که شب حدودای ساعت 12 بخوابه اما من دیر می‌رسم خونه. هردومون نیاز داریم همو چند ساعت ببینیم. از تصور اینکه کمتر ببینمش یا صداشو بشنوم دیوونه می‌شم. از تصور اینکه بچه‌ی پنج ساله‌ام رو نبینم و صداشو نشنوم و نفهمم چطور بزرگ شد تا یهو یه غریبه 20 ساله ببینم که بهم بگه مامان دیوونه می‌شم…

 
/ 0 نظر / 43 بازدید