نی‌نی ما

نی‌نی ما بچه‌ی خوبیه! هر روز صبح انگشت توی حلق مامانش نمی‌کنه، هر روز یه دلشوره و استرس جدید به آدم نمی‌ده و در کل روزهای خوبی رو می‌رونم که برای هر کی دلش می‌خواد آرزوش می‌کنم.

عارضم به حضورتون که خب خیلی وقت بود برنامه‌ی نی‌نی داشتیم. آزمایش‌های اولیه رو هم انجام داده بودیم و در حال پولدار کردن داروخونه‌های محل از راه فروش بی‌بی چک بودیم تا اینکه ماجراهایی با صاحبخونه پیدا کردیم و تصمیم گرفتیم جابجا بشیم. دنبال خونه گشتن و جمع کردن اسباب و اثاث همراه با شغل هر روزه‌ی هردومون و رفت و آمد کلی وقت و انرژی ازمون می‌گرفت و استرس‌های خودشو داشت و طبیعی بود که برنامه‌ی نی‌نی رو به تعویق بندازیم تا پس از مستقر شدن در خونه‌ی جدید. اما خب طبق روال جلوگیری هم نداشتیم.

جالب بود که اون همه برنامه‌ریزی و یادداشت تاریخ‌ها و بررسی دمای پایه بدن و سایر نشونه‌ها و قصد بارداری انگار خودش استرسی پنهان به همراه داشت و تا بی‌خیال همه‌ی اینا شدیم، نی‌نی‌مون خودشو وارد یه رابطه‌ی عاشقانه‌ی صرف کرد و اومد!

حساب کتاب کرده بودم که تا روز اسباب‌کشی پریود نازنین اومده و رفته و با خیال راحت می‌تونم به کارام برسم. روز قبلش در حال بستن آخرین کارتن‌ها یادم اومد که پس چرا خبری نشده؟ شوهرجانم هم دندون درد داشت و بنابراین در یه اقدام داوطلبانه پریدم داروخونه و مفنامیک اسید و بی‌بی چک خریدم. جعبه‌شو هم توی راه انداختم دور که الکی به شوهرجان استرس ندم. برگشتم خونه اونو راهی کردم رفت و خودم حیرون لیوان یه بار مصرف دور خونه شدم. بعدش پریدم توی دستشویی و عملیات مربوطه رو انجام دادم. منتظر بودم مایع به تست نفوذ کنه که بذارمش لبه‌ی پنجره و برم به کارم برسم دو دقیقه بعد برگردم تست یه خطی رو بندازمش دور که در همون حال جلوی چشمام دو خط پررنگ ظاهر شد!!!

نمی‌دونستم چیکار کنم! نه بغض کرده بودم نه خنده‌ام میومد. هاج و واج بودم. اومدم بیرون چند دور بی‌هدف دور اتاق‌ها چرخیدم. باز برگشتم نگاهش کردم. دو خط واضح بود. یعنی الان باید می‌رفتم آزمایشگاه؟ گفتم بی‌خیال شاید این خراب بوده، می‌رم یکی دیگه از یه داروخونه‌ی دیگه می‌گیرم. بی‌بی چک دوم از اولی هم پررنگ‌تر شد، چشمای منم درشت‌تر! رفتم داروخونه گفت جواب رو شنبه می‌دیم. گفتم شنبه دیگه اینجا نیستم، ولش کن همون تهران می‌رم. فقط حواسمو جمع کردم کارتن سنگین بلند نکنم و در دهنمم بسته نگهداشتم، در حالی که توی دلم غوغایی بود!

شنبه اینقدر خسته بودیم که نای پاشدن نداشتم. پنج‌شنبه مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم آزمایش دادم که بازم گفتن برای جواب شنبه بیا. اما من جواب رو توی دلم می‌دونستم. شنبه برگه رو گرفتم و بردم پرونده تشکیل دادم و برام سونوگرافی نوشتن و راهی خونه شدم. خیلی برنامه‌ها برای خبر دادن به شوهرجان داشتم اما توی اون هیروویر هیچی رو پیدا نمی‌کردم. یه جعبه شکلات خوشگل خریدم، بی‌بی چک‌ها و جواب آزمایش رو گذاشتم لای دو ردیف شکلات و منتظر شدم بابای خوشبخت از راه برسه. وقتی اومد گوشی خودشو گرفتم و گفتم یه هدیه برات گرفتم واسه این که اینقدر مهربونی ازت تشکر کنم و چون تاحالا همچین کادویی بهت نداده‌ام می‌خوام ازت فیلم بگیرم. گفت باشه. جعبه رو که گرفت سریع رفت سراغ ردیف دوم و با دیدن برگه آزمایش هنگ کرد. زیرش هم بی‌بی چک‌ها بود که توی اون حالت گیجی از اونم چیزی سر در نیاورد اما کل قضیه مشکوکش کرد. با یه لب و هزار خنده پرسید ایــن الان چیه؟ مثـ مثبته؟ عکس‌العمل‌های بعدش بسیار شیرین و رمانتیک بود، گرچه که خب الان مسوولیت هیچکدومشو به عهده نمی‌گیره! من که از قبلش هیجاناتم رو گذرونده بودم همش می‌خندیدم و اونم فوری به هردوتا برادراش خبر داد دارن عمو می‌شن. یکی‌شون با منم حرف زد و تبریک گفت و از همون لحظه تا الان هر بار منو دیده ازم پرسیده معلوم شده دختره یا پسر؟ و اون یکی همون پشت تلفن بغض کرد و دیگه نتونست بیشتر حرف بزنه.

سه هفته بعد رفتم سونوگرافی و یه حجم کوچولوی بی‌سر و ته توی یه زمینه‌ی سیاه که وسطش دوتا پیکسل روشن-خاموش می‌شد دل منو برد و مطمئنم کرد که مادر شده‌ام و لازم نیست حتماً روزی چندبار بالا بیارم! البته بعد از اون چند بار بهم ضرب شست نشون داده که اگه رگ بزغاله‌ایش بزنه بالا می‌تونه حالمو بد کنه اما همونشم خوبه و در بقیه اوقات آرومم. عکسشم گذاشتم جلوی چشم و دوتایی روزی چندبار قربون صدقه‌اش می‌ریم!

حالا منتظرم شنبه بشه و برم غربالگری سه ماهه اول و سونوی NT و NB (ضخامت چین پشت گردن و تیغه بینی) بدم. خیالم راحته که نی‌نی حالش خوبه و فقط هیجان دارم دوباره ببینمش، این‌بار واضح‌تر!

/ 7 نظر / 38 بازدید
شری

مبارک باشه عزیزم.خیلی خوشحال شدم برات[قلب] چقدر هم که عکس بی بیچک هات دوست داشتنیه[گل]

سارا

ای جانم چه حس خوبی...خدایا شکرت[ماچ][گل]

عرفانه

خیلی تبریک میگم بهت نیمفا جان. من راستش خیلی وقته میخونمت، ولی گمونم، تا حالا خاموش بودم! در هرحال، این اتفاق دوست داشتنی نذاشت که بیشتر از این ساتک بمونم. شاد باشی همیشه، مامان خوب شادالو

سارا

ما منتظر خاله شدن هستیم هیچ جا نمیریم همین جاهستیم چند هفته شد؟[بازنده]

راحله مامان حلما

وای عزیزم چقدر لذت می برم این مطالب رو میخونم . امیدوارم نی نی صحیح و سالم به دنیا بیاد. می بوسمت.

آرام

خیلی خوشحال شدم دوستم :* ایشالا 9 ماه به سلامت سپری شه ??