نیمفادورا تانکس

اول: به نوشی تبریک می گم.  خوشحالم که تونست جوجه هاشو پیدا کنه و پس بگیره. برای همچون آدمی که در اعماق شخصیتش قدرت اینو داره که برای گرفتن حقش زمین و زمان رو به هم بریزه هیچ چیز غیرممکن نیست، حتی اگر در ظاهر بسیار ترد و ظریف به نظر بیاد.

 

دوم: یه ماهی Fighter خریدم اسمشم گذاشتم «ماهی»!!!  وقتی خودش تنهاست آروم و ساکته. انگار نه انگار که اینجا توی تُنگ، ماهی ای هم وجود داره. اما امان از زمانی که یه ماهی دیگه (از هر نوع) توی تُنگش ببینه. اون وقت اینقدر شالاپ شلوپ راه می افته و اینقدر به ماهی بدبخت حمله می کنه تا دخلشو بیاره و در این صورت یکی از سخت ترین کارهای دنیا اینه که یکی از این ماهی های نرم و سریع و انعطاف پذیر در حال جنگ رو از تُنگ خارج کنید. (خودتون تصور کنید زمانی رو که دو تا ماهی از این نوع کنار هم بیفتند). گمون می کنم بعضی آدم ها هم اینجوری باشن که هیچ تنابنده ای غیر از خودشونو نمی تونن تحمل کنن. از آقاهه پرسیدم پس اینا چه جوری تکثیر می شن؟ خندید و گفت: دیگه به جنس مخالفشون توی زمان جفت گیری که حمله نمی کنن!

اما یه چیز جالب دیگه هم توی این ماهی وجود داره و اونم جون سختی شه. اصلاً از این سوسول بازی های ماهی های قرمز عید نداره. توی هر آبی (حتی اگه مستقیماً از شیر آب روش خالی کنید) زنده می مونه و گرما سرما و نور و غذا و اینا رو خوب تحمل می کنه. بنابراین اگه ماهی دوست دارید یا بچه ای توی خونه دارید که گیر داده یه حیوون نگه داره یا دلتون واسه ماهی های گلی عید که زود می میرن می سوزه… یکی از این ماهی های جنگجوی خاموش و البته بسیار زیبا رو امتحان کنید. قیمتش هم هزار تومانه، همینجوری گفتم بدونید.

 

سوم: من اینجوری غذا خوردن رو دوست ندارم. توی شرکت قبلی که کار می کردم با همه مشکلاتی که داشت، موقع نهار رئیس و حسابدار و منشی و مهندس و نصاب و تحویلدار و خلاصه همه با هم غذا می خوردیم و کلی هم بهمون خوش می گذشت و مزه می داد، از حال و احوال همدیگه هم باخبر می شدیم. فقط وقتی مدیر تولید از کارخونه می اومد، چون شوهر مدیر عامل بود، «مادام- موسیو» رو می فرستادیم توی اتاق خودشون تا مثل دو تا پروانه واسه هم بال بال بزنن! اما اینجا با همه خوبی هاش، وقت نهار که می شه انگار همه با هم غریبه اند. هر کی توی اتاق خودش غذا می خوره. تنها آدم اجتماعی این «جمع» انگار فقط من هستم  که می رم توی آشپزخونه و تازه اونجا هم آبدارچی خجالتی هزار بار آب می شه و صورتش هی با تُنالیته های مختلف سفید تا ارغوانی رنگ به رنگ می شه. این چه وضعیه آخه؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/٢٦ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب