نیمفادورا تانکس

1- این روزها با خودم درگیرم که چقدر می شود زندگی خصوصی رو توی این دنیای اینترنتی رو کرد؟ چقدر؟ من چه دارم که ازش بترسم؟ اصلاً از چه چیزهایی باید ترسید؟

2- ولش کن...

3- با خانومی که صبح ها توی مترو بچه به بغل کار می کنه و چیزکی می فروشه امروز دوست شدم. زنده باد حس قشنگ مادرانه ای که با اونهمه سختی دلش نمیاد بچه شو توی خونه یا مهد بذاره.

4- اینهمه آدم حیرون و سرگردون داشتن یه دونه بچه اند، اون وقت کسی که شغلش ... بعله حالا زرتی حامله است و دنبال قرص و آمپول واسه از بین بردنش. خدا؟ چی بگم الان؟

 

پ.ن.: از خواننده ی عزیز پست قبل ممنونم. متأسفم که نتونستم توی آدرس خودتون تشکر کنم و اینجا نوشتم.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۸ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب