نیمفادورا تانکس

1-      یادم رفته بود براتون بگم که در طول ماه گذشته پای نیمفادورا از بالا تا پایین سوخت و نیمفادورا با این که حدود نیم ساعت پاشو زیر آب سرد گرفته بود اما بازم کنار زانوش دو تا تاول گنده زد همچین یه خورده بزرگتر از سکه‌های ده تومنی قدیمی و تا خوب بشه نگران بود که پاش شبیه اسنورکک شاخ چروکیده نشه. آی درد داشت.

اون وقت دلش کلی به حال بچه‌های کوچولویی که از سر بی‌احتیاطی یا عمد دچار سوختگی می‌شن سوخت. و همچنین اونایی که انگار هیچ راه دیگه‌ای نمی‌بینن الا خودسوزی.

2-      آقایونی که قبل از ازدواج (و گاهی حتی بعدش هم) خودشونو مجاز به برقراری هر نوع رابطه‌ای می‌دونن و می‌دونن که تحمل شنیدن و کنار اومدن با این روابط رو برای همسرشون ندارن چرا اینقدر اصرار دارن که همه‌ی جزئیات دوستی‌های زمان مجردی همسرشون رو بدونن؟ یه ازدواج منجر به طلاق اینجوری رو سراغ داشتم و یکی دیگه هم به تنش‌های اساسی خورده.

3-      به یه دلیل بی‌ربط فهمیدم اجاره‌ی دو شب ریسه و لیزر و این جنقولک بازی‌ها دویست و سی و پنج هزار تومنه. پول برق‌کار و برق و آزانس رفت و برگشت هم بماند. اضافه کنید کرایه‌ی دو روز داربست و چاپ بنر و اکو و غیره (حالا گیریم شربت و شیرینی و شام را خودِ مردم می‌آورند). قبول، شادی خیلی خوب است. اما آیا مسجد در نزدیکی‌اش هزار دستِ ناتوان‌تر ندارد که پولش را صرف اینها می‌کند؟

4-      نیمفادورا منتظر مرد خاکستر است که با میلادِس بیایند دنبالش و همگی با هم بروند دفتری که گفته فیلمنامه و طرح می‌خرد، بلکه این‌همه ایده و طرح و سیناپس و فیلمنامه را کمی به پول نزدیک کنند.

5-      نیمفادورا بالاخره چند عکس درست و درمان از بچگی‌های مرد خاکستر و خانواده‌اش را در خانه‌ی مازرگه‌اش (همان مادربزرگش) دید. حالا هر بار گفته‌ام عکس‌ها را بدهید ببریم بریزیم روی کامپیوتر (اسکن چه می‌داند چیست پیرزن؟) و پس بیاوریم گیر داده که بذار از بچه‌ها بپرسم بعد می‌دم به خودتون. یعنی «نه»! می‌ترسد دیگر صاحب خاطره‌هایش نشود!

6-      تازگی کتاب «ریشه‌ها» نوشته‌ی الکس هیلی رو خوندم. کتاب قدیمیه اما بدجوری آدم رو می‌گیره. احتمالاً بتونید از کتاب فروشی های دست دوم به راحتی پیداش کنید. تصور کنید زمان و مکان همونیه که توی داستان «بربادرفته» بود، اما نه از زبان ارباب‌ها، بلکه از زبان برده‌ها. آدم تا همچین کتابی رو نخونده باشه نمی‌دونه لایه‌های زیرین روابط سفیدپوست‌ها با سیاهپوست‌ها (و شاید کلاً رنگین پوست‌ها) چیه.

7-      بچه که بودم اول‌های تابستون یه روز مامانم خونه رو به آلبالو می‌کشید! صبح زود بابا می‌رفت میدون‌بار و چند صندوق آلبالو می‌گرفت و بعد از صبحونه بساط شستن و هسته گرفتن آلبالو داشتیم. ظهر آلبالو پلو می‌خوردیم و بعدش چای آلبالو و عصر هم من ِ حریص، بعد از خوردن کلی آلبالو بعنوان میوه‌ی عصرونه، بستنی با مربای آلبالو می‌خواستم.

بزرگترین تفریح این روز برام این بود که تا چشم مامانه رو دور می‌دیدم چندتا آلبالوی هسته گرفته‌شو می‌خوردم و یه مشت آلبالوی هسته‌دار هم می‌ریختم قاطی ِ پاک شده‌ها! چیکار کنم خب؟ دوست داشتم وقتی بعداً (مثلاً زمستون) مربا می‌خورم هر دونه‌اش برام هیجان انگیزتر بشه!

اضافه می‌کنم که نیمفادورا هم‌اکنون دارای مهارتی وصف‌ناپذیر در بیرون آوردن هسته‌ی آلبالوئه به طوری‌که شکلش کمترین آسیب رو ببینه.

8-      قدیما انگار هنوز برچسب «بیش‌فعالی» اختراع نشده بود و بعضی بچه‌ها یه کمی شیطون‌تر از بقیه بودند. تازگی‌ها اما کلمه‌ای جدید اختراع شده: «بیش از حد پیش‌فعال»!

به نظر شما حالا مادری که فکر می‌کنه بچه‌اش هایپراکتیوه و اون طفلک رو بسته به دکتر و دارو، اگه اول مهر بره مدرسه و با معلم بچه‌اش صحبت کنه، کار شاقی کرده و مادری‌ئه فراتر از مادرهای دیگه؟ یا که تنها وظیفه‌ی مادری ِ بچه‌ای رو که به دنیا آورده انجام می‌ده؟

9-      یه مشت تلفن دارم که باید بزنم. در واقع خیلی وقته که باید بزنم و هی امروز فردا می‌کنم در حدی که گمونم چند نفری‌شون رو رنجونده باشم. نمی‌دونم من با تلفن چه مشکلی دارم. هر وقت تلفن خونه زنگ بزنه به مرد خاکستر التماس می‌کنم برداره و گاهی حتی موبایلم رو. چیکار کنم؟ مکالمه‌ی تلفنی ِ پر از تعارف و تکلف الکی دوست ندارم.

10-   وقتی بچه بودم به حشره‌کش می‌گفتم پشره‌کش و به سرشیر می‌گفتم شیرسر. چندروز پیش هم زبونم نچرخید و به جای استفاده گفتم فستفاده! حالا مرد خاکستر برام دست گرفته که: فستفاده، استفاده‌ی فستیوالیستیک‌ئه.

11-   به نظر شما هر کی به وبلاگ آدم لینک می‌ده، آدم هم باید به وبلاگش لینک بده؟ و آیا باید لینک‌هایی رو که مدت‌هاست فعال نیستند پاک کرد؟

12-   هر کار می‌کنم گریزی نیست، باید بنویسم که نادر ابراهیمی مرد بزرگی بود و در نبودنش دنیا برام خیلی «خالی» شده. دو سال پیش، در سالگرد ازدواجمان، همسرش فرزانه رو دیدیم که بانویی بود بسیار زیبا و در نهایتِ شکفتگی و همو در مراسم ختم انگار یک شبه بسیار پیر شده بود و شکسته. عشق چیز غریبی است. تنها کاری که سعی می‌کنم انجام بدم اینه که زندگی رو اون جور که اون بهم یاد داده، زندگی کنم و به بچه‌ام یاد بدم.

13-   چقدر حرف توی دلم مونده بود! بازم هست. باشه بعد.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢۸ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب