نیمفادورا تانکس

دیروز حدود ساعت یک و نیم بعد از ظهر کلاهبردار بزرگ نیز به ابدیت پیوست. از وی جنازه‌ای باقی مانده در پزشکی قانونی کرمان که بدون شناسنامه‌اش تحویل نمی‌دهند، شناسنامه‌ای که انگار سال‌هاست پیش یک نفر کلاهبردار فراریِ دیگر است، پسری 18 ساله و به شدت پر از کینه و نفرت و در عین حال ببو، پسری 12 ساله که انگار هیچوقت سربراه نخواهد شد، همسری طلاق گرفته و دیگر هیچ.

مهندس بزرگ نیز در تماس تلفنیِ اطلاع رسانیِ اینجانب فرمودند به من چه، زن و بچه‌اش بروند جمع‌اش کنند.

من و مرد خاکستر نیز ایضاً. همگی به اندازه‌ی کافی و بسیار بیش از آن وقت و پول و آبرو صرف هیچ کرده‌ایم.

یادم می‌آید وقتی این کلاهبردار بزرگ تازه از بیمارستان مرخص شده بود و دکتر تأکید کرده بود به آنژیوگرافی و پیگیری، من و محمد بارها پاپیچش شدیم که بیا برو دنبالش، شوخی نگیر، اقلاً روزی دو پاکت سیگار نکش، پدر آمرزیده تو دو تا بچه داری، با این مدل کار کردن به هیچ جا نمی‌رسی، بیا کمکت می‌کنیم کار کنی الان که پیش مایی نه اجاره خانه می‌دهی، نه خرجِ زیادی داری، یه ذره پول جمع کن سرمایه‌ات بشه به فکر خودت و آینده‌ی بچه‌هات باش، همیشه‌ی خدا نمی‌تونی خرحمالی کنی، یه روز پیر و از کارافتاده می‌شی، همیشه‌ی خدا یک نفر پیدا نمی‌شه حمایتت کنه، بالاخره که چی؟

گفت: تا حالا که اینجوری گذشته، مگه چقدر دیگه می‌خوام زنده بمونم؟ هر وقت هم کسی نبود، سرمو می‌ذارم می‌میرم! (توجه کنید این بشر دیروز که مرد 47 سالش بود، نه 90 سال)

گفتیم: مردک، خودت به درک، بچه‌هات چی؟ گفت اونام این مدتی که من غیب شده بودم چیکار کردن بعدشم همون! فوقش اونام از گرسنگی می‌میرن!

نه، برادرِ بی خیالِ من، مردن به همین سادگی‌ها نیست. درسته که یه لحظه گفتی آخ و فرصت نکردن قرصی زیرِ زبونت بذارن و تموم، اما مردن فقط این‌ها نیست.

مرد خاکستر می‌گه: هر کسی خودش شکلِ مردن‌ش رو انتخاب می‌کنه، با شکلِ زندگیش. راست می‌گه.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱٧ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب