نیمفادورا تانکس

یه تصمیم جدید گرفتم که همچین جدید هم نیست: از این پس کتاب‌ها و فیلم‌های خوبی که می‌بینیم و خوشمون می‌آد معرفی می‌کنیم واسه همه‌ی دوستان، ایضاً تأترهای به دردخور واسه تهرونیاش!

در همین راستا: فیلم Perfume رو یه جوری پیدا کنین ببینین، آدمو بدبخت می‌کنه! الآن مشخصات بیشتری ازش ندارم که بنویسم چون اون بابایی که DVD اش رو بهمون قرض داده بود صد ساله قراره یکی برامون رایت کنه و هنوز وقتش نشده! از داستانشم هیچی نمی‌گم که مزه‌اش نره.

بعدم فیلم Perspolis که توی اسکار امسال هم نامزد شده بود. یه انیمیشنه از مرجان ساتراپی به زبان فرانسه که البته نسخه‌ای که من دیدم زیرنویس قابل تحملی داشت. نمی گم که با همه‌ی حرف‌های این فیلم موافقم اما وقتی ببینین تصدیق می‌کنین که انگار با تغییرات مختصری از زندگی خود شما فیلمو ساختن، مخصوصاً اگه زنی همسن و سال من باشید.

حالا این دوتا رو ببینید تا بعد.

اما در همین وبلاگ افشاگری می‌کنم که کادوی عاشقی چی گرفتیم. یادتون هست که من و مرد خاکستر محل والنتاین نمی‌گذاریم و 29 بهمن روز سپندارمذ آرمئیتی رو بعنوان روز عاشقی جشن می‌گیریم (جهت اطلاعات بیشتر به آرشیو همین وبلاگ در تاریخ بهمن 85 مراجعه کنید).

ایضاً در راستای دوم، مرد خاکستر اشتراک یک سال مجله‌ی «فیلم‌نگار» ازم گرفت و من یک عدد تلنبه (تلمبه؟)‌ی دوچرخه! دارید که ما چه تفاهمی داریم در گشادی کالیبر؟ من واسه اینکه هر ماه هی چشمم به ویترین دکه روزنامه فروشی ها نباشه و مرد خاکستر واسه اینکه هی دوچرخه‌ی منو نبره بده باد کنن. بععععله. جهت تأیید عرض می کنم که در آن روز خجسته که قرار بود آقای خانه‌مان همه‌کار کند و بانو استراحت، رفتیم خونه‌ی خاله مهمونی!

آها اینم بگم که بالاخره کل کارمندای اون دفتر شرکتی که توش کار می‌کردم تسویه حساب شدیم بریم دنبال یه کار دیگه بگردیم! فی‌الحال نیمفادورا به شغل شریف خانه‌داری و خانه تکانی مشغول می‌باشد و جمعه‌ها که تمرین نمایش دارد و یک روز خیلی کم است برای اینکه نمایش را به بعد از عید برساند و نمی‌داند در کدامین مکان فرهنگی دیگری می‌تواند روز دوم تمرین را برپادارد و کلاس رانندگی می‌رود که از مرد خاکستر کم نیاورد و همین پریروز همکاراش براش تولد متأخر گرفتند و نیمفادورا تصمیم دارد برود شهروند و کادوی خشکه‌اش را به کالایی ماندگار تبدیل کند.نیمفادورا شهروند رفتن را دوست دارد… یک روز فلسفه‌اش رو براتون می‌نویسم.

دیروز بالاخره اجاق گازم رو که کپسولی بود دادم شهری کردند و شب به یاد مامانم باهاش کیک پختم. آی عاشق کیک های مامانم بودم؛ تهِ ظرف مایه کیک که با انگشت لیس می‌زدم، بوی کیکی که توی خونه می‌پیچید، صدای تیک‌تیکِ تایمر اجاق و زنگ خرکی‌ آخرش و دو دقیقه‌ی آخری که لامپشو روشن می‌کردم و می‌نشستم جلوی فر تا روی کیک طلایی بشه… دنیای بچگیم کجایی؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٧ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب