نیمفادورا تانکس

اول يه پيغام خصوصی: استاد بزرگوارم٬ خوش اومدين. منزل خودتونه. قدم روی چشمام گذاشتين. اگه بازم مثل هميشه منت به سرم بذارين و راهنماييم کنيد به جون خريدارم. من هنوز رنگ گندم رو که می بينم ... ياد شما می افتم.

اما بعد ...

بالاخره اومد!!!

پنج شنبه شب بود که خوابشو ديدم. با مامانم بوديم که اومد دنبالم بريم بيرون بگرديم. بدجنس اما عين وقتی که زنده بود و خودش واسه خودش جوک می گفت و خودش می خنديد٬ هيچی برام تعريف نکرد. فقط می خنديد و حرف نمی زد. يه چيز ديگه!! موهاشم بيگودی بسته بود!!! يعنی چی اون وقت؟ من که شام زيادی نخورده بودم به خدا ...

بگذريم. به لطف معرفی دوستم و دختر خاله اش کار پيدا کردم. سه روزه که دارم می رم. خيلی خوب و راحته. محيطشم عاليه. پولشم می شه گفت خوبه. خدا رو شکر. نادر ابراهيمی می گه: «زمستان مرگ درخت نيست سيراب کردن پنهانی درخت است.» خوبيش اينه که کاريه که بلدم و می شه گفت ازش لذت می برم. کلاس زبان انگليسيمو هم خصوصی و فشرده می رم تا به بقيه کلاس برسم.

حالا نه که فکر کنيد مشکلات تموم شده ها ... هر روز يکی سبز می شه لاعلاج تر از قبلی. منم پر رو پر رو فرياد می زنم: «الا ای موج ديگر٬ بيا بی تاب بگذر.»

برام دعا کنين از پس اين يکی هم بر بيام...

ضمناْ از همه دوستای خوبی که زحمت کشيدن تسليت گفتن ممنونم. انشا الله شاهد شادی های همه تون باشم.

نوشته شده در ۱۳۸٤/۳/۱۸ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب