نیمفادورا تانکس

1-   از کار «رودکی» اومدیم بیرون. تصمیم گرفتیم به جای این همه وقت و انرژی و هزینه‌ای که صرف می‌کنیم بریم سر تمرین بی سر و ته و آخرسر هم یه نقش دیوار بازی کنیم بچسبیم به کار خودمون. «ماهی رنگین کمان» برای اجرای عمومی کودکان و «هیچ بخیر آقای گیدنز» که مرد خاکستر نوشته برای جشنواره‌ی تجربه.

2-      همچنان از شرکتی که توش کار می‌کردم خبری نیست.

3-   مرد خاکستر می‌ره تمرین رانندگی و امیدواریم به زودی گواهینامه بگیره و منو به ساعت‌ها خیابون گردی و ماشین سواری دعوت کنه. دلم برای تخته‌نردبازی‌های دونفره‌ی توی اتوبوس و مترو تنگ می‌شه.

4-   آقا این چه داستانیه تا بلوتوث گوشیتو روشن می‌کنی زرت و زرت برات عکس و فیلم و آهنگ و نوت می‌فرستن؟ بعدم این چه داستانیه که بلانسبت مردهای نره‌غول اسم گوشی‌هاشونو می‌ذارن: هنگامه، ترانه، دریا، … ؟ اونوقت من که آی‌دی‌ام اسم و فامیلمه و اسم گوشیم هم اسم واقعیم بود مجبور می‌شم اسم گوشیمو عوض کنم بذارم «عم قزی»؟

5-   چند وقت پیش مردخاکستر از دوستش یه فیلم گرفته بود که چند دقیقه از صحنه‌ی رقص یه دختر و بعد ت ج ا و ز چند نفر بهش بود. البته فیلم به نحو مناسبی سانسور شده بود و فقط حیرت و تأسف و خشم واسه‌ی بیننده داشت و می‌تونست جنبه‌های بیش از حد ترساننده‌ای برای آموزش دخترها داشته باشه؛ این جای خود. اما می‌خوام بدونم اون دختر اگه تونسته باشه از ضربه‌ی روحی اون ماجرا خلاص بشه، آیا از ضربه‌ی حیثیتی پخش شدن فیلمش هم می‌تونه خلاص بشه و احتمالاً از آبروداری پدر و برادرش هم جون سالم به در خواهد برد؟ بیایید سر جدتون دنبال صحنه‌های حصوصی مردم نباشیم تا دنبال صحنه‌های خصوصی‌مون نباشند و فیلم عروسی‌مونو دور میدون انقلاب نفروشند. همه چیز در این زمینه پیرو همون قانون ساده‌ی عرضه و تقاضا است.

6-   نیمفادورا از همینجا مراتب خوشحالی و تبریک‌های صمیمانه‌شو نثار پنیر خامه‌ای و خانواده‌اش می‌کنه و براشون سلامتی و شادی آرزو داره.

7-   نیمفادورا برف دوست داره و نمی‌دونه چه جوری باید دوزار برفی که بعد از سال‌ها روی تراس‌اش می‌شینه رو از شر برف پارو کن‌های صاحبخونه در امون نگهداره. نیمفادورا آدم‌برفی دلش می‌خواد.

8-   خاله‌ی بزرگ مرد خاکستر رو یادتونه که از پله‌های خونه‌ی ما افتاد پایین؟ پسرش بعد از 17 سال و یه بچه‌ی 11 ساله داره از خانومش جدا می‌شه. خاله و دخترخاله علیرغم ناراحتی شدیدشون که طبیعیه، تهدیدهای شداد و غلاظی نثار عروسشون می‌کنند غافل از اینکه وقتی جدا شد و رفت دیگه تلافی و انتقام مناسبتی نداره. ای کاش اینهمه سعی و انرژی رو می‌ذاشتن که کار به اینجا نکشه. حالا هم هر بلایی بخوان سرش دربیارن، سر ِ مادر ِ نوه‌شون درمیارن و دودش توی چشم خودشون می‌ره. ای کاش یاد می‌گرفتیم وقتی یه زندگی دوامی نداره بتونیم مثل آدم‌های عاقل و بالغ جدا بشیم.

9-      از سلسله مکالمات بین ما:

مرد خاکستر: این کجاست؟

نیمفادورا: روی تخت.

مرد خاکستر: چی روی تخته؟

نیمفادورا: چی کجاست؟

مرد خاکستر: جاروبرقی رو می‌گم!

نیمفادورا: آها خیال کردم گوشیتو می‌خوای!!

10-  یه چیزی اینجا تعریف می‌کنم به کسی نگید، خب؟ چندوقت پیش زنیکه‌ی خرس گنده از تخت افتادم پایین و سرم خورد روی شیشه‌ی کنار تخت و شیشه هزار تیکه شد توی موهام. اونم واسه‌ی چی؟ غلت زدم از کنار تخت آب‌میوه بدم دست مرد خاکستر که دیشبش که مسموم شده بودم برام خریده بود! حالا به محض اینکه افتادم در حالیکه دستم پس سرمه پاشدم اول بهش می‌گم چیزیم نشده، خوبم؛ که مثلاً هول نکنه! تا بیست دقیقه بعدش من از درد کتف و سوزش خراشیدگی‌هام گریه می‌کردم و مرد خاکستر عین وقتی که خاله‌اش افتاده بود هرهر می‌خندید. یکی یه راه حل پیشنهاد کنه که این خنده‌ی بی‌موقع و خارج از اختیار مرد خاکستر درمون بشه؛ تا خودم از وسط نصفش نکرده‌ام، بی اختیار!

11-  یادتونه چند وقت پیش چه شری راه افتاد سر کاریکاتوری که یارو یه سوسک کشیده بود که می‌گفت: بیلمیرم؟ اون موقع می خواستم یه پست مفصل بذارم اما مرجع نداشتم. حالا که کتابه دوباره تجدید چاپ شده پیشنهاد می‌کنم بخونیدش: «تضادهای درونی» نوشته‌ی نادر ابراهیمی انتشارات روزبهان قیمت هزار و صد تومان.

12-  ایضاً کاملاً بی ربط کتاب «بر جاده‌های آبیِ سرخ» از همین نویسنده و انتشارات رو هم پیشنهاد می‌کنم که بعد از سال‌ها جلدهای چهارم و پنجمش منتشر شد.

13-   این سیزده تایی نوشتن عجب چیز خوبیه! قشنگ آدمو خالی می‌کنه.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱۸ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب