نیمفادورا تانکس

برخلاف اونچه که همه می گن همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد، انگار لحظه ها کش می اومدن. از تماشای نمایش «آهای کدو کجا کجا» اومده بودیم بیرون که یهو کنار خیابون صدای جیغ ممتد یه خانوم بلند شد و بعد صدای جیغ های ممتد مادرهای دیگه و فریاد پدرهایی که یاعلی و یا حسین و یا ابوالفضل می گفتند. خانومه کیفش و قمقمه ی بچه شو ول کرد وسط پیاده رو و دوید توی خیابون. یه پراید نوک مدادی که یه آقای میانسال راننده اش بود توقف کرده بود و من فقط دست و پای ظریف و نحیف یه پسربچه ی شلوارک پوش رو دیدم که جلوی لاستیک ماشین روی زمین ولو بود. پوست بازوش خراشیده شده بود و خون می اومد و بقیه اش انگار سالم بود.

بقیه ی ماجرا رو خودتون می تونید تصور کنید که چطور دو سه نفر با راننده شروع به دعوا کردند و مادره بچه شو ورداشت پریدند توی ماشین برن بیمارستان در حالیکه کیفش هنوز گوشه ی پیاده رو بود و اصلاً تقصیر کی بود و چرا اینطور شد.

درگیری من با خودمه. چونکه دو تا دختربچه با ما بودند که کلی استرس بهشون وارد شده بود و می خواستن برن ببینن چی شده (مامان هاشون هم باهاشون نبودند). البته همراهان دیگه مون نذاشتن و کلی هم نگران بودن که بچه هه چی شده. اما من از دیروز تا حالا دارم با خودم فکر می کنم اگه خودم بچه ای داشتم و می خواست بره ببینه باید می بردمش یا نه و باید به اندازه کافی بهش اطمینان می دادم که این حادثه براش پیش نمی آد یا اینکه می ذاشتم کمی هم بترسه تا احتیاط کنه. خب همین دیگه، هر کی بچه داره از لحظه های بامزه اش واسه آدم تعریف می کنه و آدم دلش ضعف می ره اما جواب دادن به پرسش های بیشمار بچه و شکل دادن شخصیتش خدایی کار خیلی سختیه. اینه که آدم دچار کلی خوددرگیری می شه که اصلاً آمادگی بچه دار شدن رو داره یا نه.

حالا اینو بذارید کنار بچه ی یکسال و نیمه ی همکارم که فیش دوربین رو کرده توی پریز برق و فیوز رو پرونده و وقتی مامانش داشته جیغ و داد می کرده که جیییییززززززززه! اونوقت بچه هه معصومانه نگاهش کرده و گفته: سوسک؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢۱ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب