نیمفادورا تانکس

بوي عيدي، بوي توت

بوي کاغذ رنگي

بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو

بوي ياس جانماز ترمه‌ي مادربزرگ

 

شادي شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه‌ي عيدي از شمردن زياد

بوي اسکناس تانخورده‌ي لاي کتاب

 

فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه

شوق يک خيز بلند از روي بوته هاي نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

 

عشق يک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه

بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب

 

بوي باغچه، بوي حوض، عطر خوب نذري

شب جمعه پي فانوس توي کوچه گم شدن

توي جوي لاجوردي هوس يه آبتنی

 

با اينها زمستونو سر می‌کنم

با اينها خستگي‌مو در می‌کنم!

 

لحظه ی تحویل سال، مرد خاکستر داشت از پله ها پایین می دوید در حالیکه مشت اش پر از گندمی بود که می خواستیم بنا به رسم خانه ی ما برای برکت کنار سکه ها بریزیم و بعد از تحویل سال دست به دست کنیم.

قبل از عید و تا هفتم- هشتم خیلی حالم بد بود. اما اون روز یه اتفاق خوب افتاد. از اونایی که عمری هم واسه اش برنامه ریزی می کردیم اونطوری نمی شد! حالا دیگر مهندس بزرگ و کلاهبردار بزرگ با همدیگر طرف هستند و اعصاب من و مرد خاکستر بیچاره خورد نمی شود. خدایا ممنونم که حال ما را به احسن الحال تبدیل کرده ای.

هنوز اتاق کارمان را نتکانده ایم! هنوز مهمان های عید نیامده اند بازدیدمان را پس بدهند! هنوز حتی عیدی هم نگرفته ایم! و سیزده بدرمان را باز هم زیر باران «درکه» گذراندیم (دفعه ی قبل را که یادتان هست؟ ماجرای شهاب باران) اما «عید» اینطوری هم می شود.

خوشحالیم و شاکر که با همیم و سالم و شاد و ایمان داریم که در لطف و نعمت خدا، همیشه حالی بهتر از اینکه هست وجود دارد. سالی بهتر از سال های قبل برایتان آرزو می کنم.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٤ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب