نیمفادورا تانکس

خیلی وقت بود که توی این دفتر تنها بودم. فقط گاهی صدای «م» رو از پشت تلفن می شنیدم. بعد «ر» اومد پیشم. تازه بهش انس گرفته بودم و یاد گرفته بودم باهاش درددل کنم که بردنش یه دفتر دیگه و داغ اینکه چرا وقتی اون روز که یهو زد زیر گریه نتونستم هیچ کاری براش انجام بدم روی دلم موند. «ل» به جاش اومد که شرایطی شبیه تر به من داشت و حرف هامون فصول مشترک زیادی پیدا کرد. «ف» هم بعدتر اومد فقط برای نصف روز. امروز صبح «ل» رو هم بردند یه دفتر دیگه. شاید به جاش «ج» بیاد. شاید یه روز من هم منتقل بشم به یه دفتر دیگه.

شرکتی که توش کار می کنم چندین دفتر در نقاط مختلف تهران داره. ما، کارمندان این شرکت به دلایل مختلف یاد گرفته ایم که وقتی یکی رفت، ازش نپرسیم کجاست و چیکار می کنه. اما من این وسط یه مشکل دیگه دارم. هنوز نتونستم دو کلمه با «م» حرف غیرکاری بزنم، نتونستم به «ر» بگم چقدر دوستش دارم، هنوز نتونستم از بهت رفتن «ل» دربیام، هنوز با «ف» تعارف داریم. این دوست داشتن و صمیمیت کجا می ره؟ می تونم بهشون تلفن کنم و با هر کدوم دو ساعت حرف بزنم اما همه ی مزه اش به نیم دقیقه های جیم شدن سر ِ کار و هر و کر های یواشکی ئه. تازه اونا می تونن روز تولدشون جمع بشن پارکی کافی شاپی جایی و یه ساعتی دور هم باشن اما من نمی تونم برم چون اسم و قیافه ام نباید لو بره! همون ختم مادر رئیسمون هم که رفتم کلی باعث سه کاری شدم.

دیروز «ل» ازم آدرس وبلاگم رو پرسید و گفت دوست داره بدونه راجع به همکارهام چی می نویسم. دیدم آخرین پستِ مربوط به کار، مال اوایل پارساله توی دفتر شرکت قبلی که تنهایی غذا می خوردیم و به من نمی چسبید. حتی توی وبلاگم هم ننوشته ام که چقدر از بودن کنار همکارام خوشحالم.

پس اینو اینجا می نویسم که لیلون بخونه: دلم برای لحظه هایی که صداتو نمی شنیدم و از اینور سالن به اونور سالن تلفن می زدم تا SMS هاتو یواشکی برام بخونی تنگ می شه. دلم برای وقتی که با دختر قشنگت حرف می زدی و صدات از نیم متری ات دورتر نمی رفت اما بلند می گفتی که دوستش داری تنگ می شه. دلم واسه ات تنگ می شه…

پ.ن: تأترمون اوایل سال دیگه اجرا می شه. تمرین همچنان ادامه داره. اخبار داغ تأتری در پست بعدی.
نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢٩ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب