نیمفادورا تانکس

دست هایم را پر از ستاره می کنی.

چشم هایم، پُر ِ خواب.

خواب بودم شاید،

خودم اما دیدم، تو به من خندیدی.

- صبح-

قلب های نقره ای کوچک،

آرام، در آغوش ستاره ها خفته اند.

من بیدار شده ام، خواب بودم شاید.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢٥ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب