نیمفادورا تانکس

چند شب پیش رفتم بخوابم که دیدم طبق معمول مرد خاکستر دستش رو گذاشته طرف من و خوابش برده. منم آروم سرم رو گذاشتم روی بالش طوری که ساعد مرد خاکستر زیر گردنم بود و خوابم برد. اینو داشته باشید تا حدود یکی دو ساعت بعد:

  • آنچه مرد خاکستر خواب دید: دو تا از دوستاش دستاشو گذاشتن زیرشون و دارن بطور زجرآوری قلقلکش می دن، بعد از یه مدت بالاخره حواس یکی شون پرت شد و مرد خاکستر تونست دستشو آزاد کنه…

  • آنچه نیمفادورا خواب دید: با مرد خاکستر توی یه اتاق بودن و یهو در باز شد و یا قرار نبود اونی که درو باز کرد نیمفادورا رو ببینه یا نیمفادورا نباید اونو می دید (نمی دونم کدومش) بنابراین مرد خاکستر روی چشم های نیمفادورا رو گرفت و سریع سرشو برگردوند.

  • آنچه در واقعیت رخ داد: مرد خاکستر با دستِ زیر گردنم پیشونی ام و با دست دیگه اش زیر چونه ام رو گرفت و یهو محکم کشید بطرف عقب. بعدشم بلافاصله حداقل چهل بار پشت سر هم گفت: ببخشید، ببخشید، ببخشید…

 

پ.ن1: اولین نفر که شنید پیشنهاد کرد اتاق خوابمون رو از هم جدا کنیم!!!

پ.ن2: نمی دونم چرا هر وقت می خوام این ماجرا رو مضحکه کنم و بخندیم مرد خاکستر خجالت می کشه و هی می گه ببخشید. خب آخه طفلی خواب بود، عمدی که نبود.

پ.ن3: شانس آوردیم زود بیدار شدیم وگرنه الآن یه «نیمفادورای گردن خورد» داشتین!

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٢٩ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب