نیمفادورا تانکس

این پست کمی طولانی شده. ببخشید بیشتر از این نمی توانستم خلاصه اش کنم!

اول یه چیز بی ربط. یادتونه کتاب رمز داوینچی در ایران هم ممنوع شده بود؟ انگار با حرف های جناب پاپ دوباره زده اند به تیپ هم و الآن به وفور هر دو تا ترجمه اش پشت کتاب فروشی ها هست! خدایی مملکتی داریم.

اما بعد…

دیروز سالگرد ازدواج من و مرد خاکستر بود و چون هیچ کار ما به بقیه نوع بشر نرفته ماجرای ازدواجمان هم با سایر مراسم مرسوم فرق دارد. حالا لطفاً حمل بر خودخواهی نکنید اما علاوه بر وسوسه ی خودم برای تعریف ماجرا چندین کامنت درخواستی هم داشته ام!

صبح روز عروسی طبق معمول بیدار شدیم (آخه حدود یک ماه می شد که دیگر غیر از ساعات کاری بقیه اش را با هم بودیم، شبانه روز!) صبحانه ی مفصلی خوردیم و رفتیم دفتر کار مرد خاکستر (بلوار کشاورز). یک هفته ای می شد که محل کار من، همه ی کارمندانش را به مرخصی اجباری فرستاده بود و بعدش هم دیگر شرکت سرپا نشد و ورشکست. رفتیم چون با یکی از مشتری ها قرار داشتیم و قرار بود پول بیاورد آخر فقط پول محضر را داشتیم و لاغیر!

مشتری که آمد و خیالمان از بابت پول راحت شد رفتیم یکی از مزخرف ترین ساندویچ های کالباس عمرمان را خوردیم (روزه نبودیم. داشتیم از استرس خفه می شدیم) و رفتیم آرایشگاه (میدان ولیعصر). البته فقط برای فرم دادن به ابرو و تمیزکاری صورت من وگرنه کار دیگری نداشتیم بنابراین نگفتم که خیر سرم الآن عروسم! مرد خاکستر هم صبورانه توی پارک روبروی آرایشگاه قدم زد تا کار من تمام شد و با هم رفتیم خانه (سعدی شمالی).

بعد رفتیم دوش گرفتیم (خیال بد نکنید ها! جدا جدا رفتیم) و تا مرد خاکستر صورتش را صفا بدهد من مشغول آرایش شدم که یک ساعتی طول کشید. چکار کنم؟ دوست نداشتم بروم زیر دست آرایشگری بنشینم که معلوم نیست با کدام سلیقه و طبق مد کدام خلیج می خواهد صورتم را رنگ مالی کند. ترجیح دادم آرایشم طبق سلیقه و خواست خودم باشد و مطابق آنچه تا آن موقع یاد گرفته بودم. در طول آماده شدن هم خانه را به وضعی درآوردیم که خوش به حال بازار شام! بعد پیاده رفتیم گلفروشی سر خیابان (دروازه دولت) و یه روبان طلایی پارچه ای دادیم طرف برایمان گل بزند که من ببندم به مچ دستم یعنی مثلاً دسته گل عروس! یارو هم آخرش نفهمید منظورمان چه بود اما به هر بدبختی بود سه تا غنچه ی رز سفید را به روبان وصل کرد و مرد خاکستر به دستم بست. بعد سوار تاکسی شدیم رفتیم چهار راه ولیعصر و از آنجا دوباره با تاکسی رفتیم میدان ولیعصر (یعنی مثلاً ماشین عروس) از آنجا هم پیاده رفتیم تا محضری که قرار گذاشته بودیم (بلوار کشاورز اول خیابان فلسطین).

همین که رسیدیم و شناسنامه هایمان را دادیم تا مردک شروع به نوشتن کند یادم افتاد لاک نزده ام بنابراین همینطور که او داشت می نوشت من مشغول لاک زدن بودم!

برای تعیین مهریه هر کار کردیم عین مهریه ی مامانم را بنویسد مردک خنگ قبول نکرد به این بهانه که الآن رایج نیست، بعد از آنجا که این موضوع قابل پیش بینی بود شروع کردیم به گفتن اقلام مهریه ی خودمان و هر چه پیش می رفتیم چشم های طرف گرد تر می شد و حیرتش افزون تر (اخه خودتون انصاف بدید کدوم آدم عاقلی یکی از موارد مهریه اش را کتاب شازده کوچولو با ترجمه ی احمد شاملو تعیین می کند؟) آخرشم تعداد متنابهی سکه! این تعداد همیشه باعث عذاب وجدانم بوده چون تجربه ی قبلی مرا (و خیلی از زنان دیگر را) به جایی رسانده که از همه چیز بگذرند تا شاید خلاص شوند. می دانم که این هیچ تضمینی نیست و نه حتی هیچ پشتوانه ای. اما در شرایطی که ما دونفر داشتیم ازدواج می کردیم لازم بود به شکلی کور کننده اطرافیان را قانع کنیم که این تصمیم واقعی و طبق خواست خودمان است و نه از سر اجبار. تنها ابزاری هم که در مورد این آفراد کارآمد بود همین بود. بعدها بارها به اصرار از مرد خاکستر خواستم بطور رسمی این تعداد را ببخشم یا حتی اقرار به گرفتن اش کنم و مرد خاکستر هم به اصرار از من خواست اینکار را نکنم و حتی دیگر در موردش حرف هم نزنم. بگذریم.

بعد نوبت رسید به تعیین شروط ضمن عقد که باز هر کار کردیم مردک محضرچی قانع نشد شروط چندگانه را امضا نکنیم و در عوض شروط خودمان را بگذاریم. نتیجه این شد که به بدبختی توانستیم حالی اش کنیم شروط خودمان چه هستند و بالاخره با مراجعه به دفتر مشق های سالیان گذشته اش توانستیم سه شرط اضافی خودمان را هم در عقدنامه بگنجانیم. خنده دار این بود که بعد از این اوصاف کم مانده بود مرد خاکستر را ببرد گوشه ای و از ازدواج با من منصرف اش کند!

بعد اولین شاهدمان که یکی از همکارای مرد خاکستر بود آمد و شناسنامه اش را داد. نفر دوم که به دلیل زن بودنش نمی توانست شاهد باشد و قرار بود معرف شود خانم فرزانه ابراهیمی همسر دوست داشتنی ِ نادر ابراهیمی بود که با پررویی تمام دعوتش کرده بودیم و با مهربانی تمام آمد، منتها چون ما را نمی شناخت و محضر را بلد نبود من و مرد خاکستر رفتیم سر کوچه دنبالش. طفلی خیال می کرد از اقوام عروس و دامادیم و کلی شگفت زده شد وقتی فهمید خود ِ عروس و دامادیم. آخر ِ حال گیری مردک محضرچی این بود که با این همه زحمتی که به این بانو دادیم و از همراهی همسر بیمارش کشاندیمش به آنجا، یادش رفت نام ایشان را به عنوان معرف ثبت کند و از همان سه شاهدی که داشتیم، دوتای شان را معرف هم نوشت. دیگر چاره ای هم نبود و نمی شد اسناد دولتی را دوباره نویسی کرد. از آن زمان هر وقت از سر آن کوچه رد می شویم هر چه دق دلی داریم سر مردک خالی می کنیم و اسمی هم برایش گذاشته ایم که به دلیل دوری از نزاکت نمی توانم اینجا بنویسم. گمانم این ویژگی آخوند جماعت است که خیال می کند هر چه خیال کرده درست است. شاهد بعدی هم گرچه قول داده بود اما در لحظات آخر به دلیل این که لباس سیاه عزای برادرش را بر تن داشت و فکر کرده بود میان مهمان های ما بد می شود نیامد و به جایش دونفر از کارمندانش را فرستاد. خلاصه این که از مجموع افرادی که آنجا بودند با همکار مرد خاکستر تا یک ماه بعد ارتباط داشتیم و بعد، از آن شرکت رفت، دو نفر دیگر را کلاً ندیده ایم و فقط گاهی برای احوالپرسی تلفنی مزاحم بانوی فرزانه می شویم. تنها هدیه ای هم که در آن روز گرفتیم از همین بانو بود: دسته گلی زیبا و کتاب چهل نامه ی کوتاه به همسرم با امضای نادر ابراهیمی و همسرش. ارزشمندترین هدایایی که می توانستیم در طول زندگی مان بگیریم.

بعد از جاری شدن صیغه ی عقد (که در طول این مراسم برای خوشبختی همه ی مزدوجین حال و آینده و سلامتی نادر ابراهیمی دعا کردم) و همه ی مزه هایی که دونفری وسط بله گرفتن پراندیم و ثبت همه ی مشخصات و خدا می داند چند صد امضا که از همگی مان گرفتند، و خوردن چای و چند عدد شیرینی تر (افطار شده بود) شهود هرکدام خداحافظی کردند و رفتند پی کارشان! من و مرد خاکستر هم پول محضرچی و شیرینی آبدارچی اش را دادیم و رفتیم میدان ولی عصر به طرف ونک منتظر تاکسی شدیم که برویم شام بخوریم. تازه یادمان افتاد که ای آقا! هنوز حلقه های مان را به دست همدیگر نکرده ایم! بنابراین همانجا حلقه هایمان را (از جنس چوب بودند! به خدا راست می گویم. از بازارچه خوداشتغالی پارک لاله آمده بودند!) از جیب در آوردیم و وسط خیابان به انگشت هم کردیم.

بعد هم سوار تاکسی شدیم و رفتیم رستوران قبیله (بعد از پل توانیر) و غذای مورد علاقه ی خانواده مان را خوردیم (ماکارونی). جای همگی خالی. بعد از شام پیاده راه افتادیم به طرف خانه چون اینقدر هیجان و انرژی داشتیم که نمی توانستیم به آن زودی برسیم. همانطور که داشتیم پیاده می رفتیم تصمیم گرفتیم به اولین عکاسی که رسیدیم برویم تو و عکس بگیریم! همینکارم کردیم (عکاسی کادوس) فقط بیچاره عکاس ها هاج و واج مانده بودند که ما با این سر و پز و گل یعنی چی؟ یارو سعی کرد فیگور عروس داماد بهمان بدهد که تا رویش را آنطرف کرد دوتایی پقی زدیم زیر خنده و گفتیم آقا ولمون کن همونجوری که هستیم وایسیم.

موقع رد شدن از در پارک ساعی هم بادکنک صورتی قلبی خریدیم که پس فردایش ترکید و بلال نخوردیم از ترس وبا (یادتان هست آن موقع شایع شده بود و همه از آب آلوده می ترسیدیم؟) در عوض از بقالی (میدان فلسطین) دو تا ساندیس پرتقال خریدیم و در خیابان انقلاب سر فلسطین دیگر رضایت دادیم سوار ماشین بشویم و برویم خانه! چیه؟ نیگا داره؟بعله واقعاً اینهمه پیاده راه رفتیم، هنوز هم پاش بیفته می رویم.

اما دیروز که سالگرد ازدواجمان بود دوتا حلقه ی نقره ای برای خودمان خریدیم، به بهانه ی نمایشنامه ای که مرد خاکستر از یکی از داستان های نادر ابراهیمی نوشته رفتیم خراب شدیم در خانه شان و برای چند دقیقه هم با کمال پررویی رفتیم تو. مرد خاکستر اولین بار بود که آقای ابراهیمی را می دید و با ذوقمرگی رفتن به خانه ی این زوج مهربان دیروزمان هم روزی بسیار خاص و جاودانه شد. بعدم رفتیم همان رستوران قبیله و ایضاً ماکارونی خوردیم (جای همگی سبز).

سال خوبی گذشت. به قول فرزانه ابراهیمی «بی کدورت». این را من مدیون روش مرد خاکستر در گفتگو هستم. امیدوارم سال های سال ما و سایر زوج های حال و آینده خوشبخت باشیم. برای خودم هم امیدوارم بتوانم حتی اندکی شبیه فرزانه ابراهیمی باشم. منظورم مطلقاً شباهت های ظاهری و سطحی نیست که هر انسانی روش منحصر به فرد خودش را برای زندگی دارد؛ منظورم مهربانی فراوان، وفاداری مثال زدنی و انتخاب بهترین راه ها و امیدواری و مثبت اندیشی بی نظیر و عشق اوست به همه ی چیزهای خوب. ای کاش حتی اندکی فرزانه باشم…

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/۱٩ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب