نیمفادورا تانکس

یه یارویی که صد ساله ازش خبر نداری یهو پیداش می شه و می گه باهات کار داره، نمی تونه پشت تلفن بگه، خیلی مهمه، هر چه زودتر، همین فردا…

بعد می کشوندت یه جایی و از اونجا می گه باید با هم برید یه جای دیگه و تو هرچی اصرار می کنی چی شده جواب درستی نمی شنوی. اونجا برای بار n ام پرزنت می شی! هر چی هوار می کشی که به خدا هفته ی پیش و هفته ی پیش تر، همه ی اینا رو مو به مو حتی با همین میمیک و حرکات دست و بدن دیدی و شنیدی فایده نداره. نهایتاً یک ساعتی می شینی و مثل بچه ی آدم رکورد snake گوشی تو بالاتر می بری! بعد نظرتو می پرسن و برای اینکه از سر بازشون کنی می گی زمان لازم داری تا فکر کنی و با همسرت مشورت کنی. یهو یه یاروی دیگه همراهت رو صدا می کنه و انگار که تو بلانسبت خری شروع می کنن به حرف زدن درباره ی میزان برداشتی هفته ی گذشته شون از «فلان نت» و یاروی چهارم که دیروز سقف زده.

بعد خداحافظی می کنین و با رفیقت میاین بیرون. در تمام طول راه مخت خورده می شه. به هر بدبختی هست می پیچی و میای خونه.

شب ساعت 9 که نشستی توی جشنواره ی تأتر خیابانی و داری قاه قاه می خندی یهو تلفنت زنگ می خوره و رفیقت می گه سر کوچه تونه، شب مغز همسر بیچاره ات هم خورده می شه! فردا صبح دوباره زنگ می خوری که چی شد؟ عصرش دوباره زنگ می خوری که فردا وقت بذار همسرتم بیار پرزنت اش کنیم. فردا تلفنت رو جواب نمی دی. n بار زنگ می خوری تا اینکه sms می زنی جایی هستم که نمی تونم حرف بزنم خودم باهات تماس می گیرم (توی موزه ی آبگینه!!!). عصر زنگ می زنی بهش که آقا ما تصمیم مون رو گرفتیم به هزار و یک دلیل نمی خوایم. شب ساعت ده و نیم همسرت از صدای زنگِ در از خواب می پره. این دفعه 4 نفری اومدن. هر جوابی می دی باز حرف خودشونو می زنن.

- آقا من همینجوری خوشبختم

- اِ؟ پس همسرت چی؟

- اونم خوشبخته.

- آینده ی بچه تون چی؟ بالاخره که می خواین بچه دار شین؟

- اونو من خودم مسؤلم، خودم می دونم چیکار کنم.

- اصلاً شما نمی خوای دوستان و روابط جدید پیدا کنی؟

- تازه کلی زحمت کشیدیم روابط مون رو از همه ی دنیا قطع کردیم که راحت باشیم از دستشون!

- نه بالاخره چی؟ (یواشکی) اصلاً می دونی این رفیقت چقدر بهت امید بسته؟ اگه نیای افسردگی می گیره ها!

- اگه بیام اونوقت خودم افسردگی می گیرم.

- تو بیا اونوقت اگه افسردگی گرفتی من درستت می کنم.

- تو که بلدی همین رفیقمو درست کن!

- هه هه هه!

چهل و پنج دقیقه فک می زنند، آخر ِ فیلم سینمایی ات را از دست داده ای، آنقدر خمیازه می کشی که بالاخره می روند با این خداحافظی که بعداً بیشتر با هم صحبت می کنیم. پنج دقیقه بعد زنگ می زنی به رفیقت که: همیشه از دیدنت و صحبت باهات خوشحال می شم اما دیگه راجع به «فلان نت» با من تماس نگیر. طرف که اینقدر حرفه ای نیست که بتونه جاخالی بده وا می ره و می گه باشه. تو تصمیم می گیری اگه دفعه ی دیگه اومدن در خونه ات پیگیری کنن بد باهاشون حرف بزنی.

 

هفته ی گذشته رفیق مون ما رو عین توی کارتون ها شبیه یه کیسه پول با علامت $ می دید.

هفته ی گذشته ما رفیق مون رو شبیه بچه های آدامس و چسب زخم و فال حافظ فروش می دیدیم.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/۱۱ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب