نیمفادورا تانکس

ماجرای سالگرد آشنایی مان اینطور شد که صبحش رفتیم خونه ی خاله ی مرد خاکستر (همون که از پله های خونه مون کله پا شد) و گفتیم که واسه ناهار ما تدارک نبینند که نیستیم. گفتند چه حرف ها؟ گفتیم باور کنید جایی قرار داریم. گفتند کجا کجا؟ از دهنمان پرید که سالگرد آشنایی مان است و گیر دادند حالا که ایطور است اصلاً حرف رفتن نزنید. هر چه اصرار کردیم که جماعتی منتظرمان هستند انکار کردند که کو؟ کسی اعلام آمدن نکرده. خلاصه در را قفل کردند و کفش های مان را قایم کردند و نگذاشتند قدم از قدم برداریم. مرد خاکستر هم نامردی نکرد و سفارش لازانیا داد (جای همگی خالی)

مرد خاکستر به مناسبت همین سالگرد فرخنده  کذایی برایم دوچرخه کراس دنده ای سایز 24 خریده!

چیه؟ خب چندین و چند سال بود حسرت دوچرخه به دلم مانده بود. از همان موقع که دوچرخه بچگی ام را فروختم (خیال کردم دیگر بزرگ شده ام، خیال کرده بودم!) باهاش گردنبند طلا خریدم بعد هم گردنبند طلایم را فروختند برایم سرویس خواب خریدند، حسرت یه دوچرخه سواری جانانه به دلم مانده بود. حالا حسابی دق دلی ام را درمی آورم.

ازم می پرسند «چطور رویت می شود؟»

چطور رویم می شود چه؟ مگر چکار می کنم؟ دوچرخه سوار می شوم، جرم که نمی کنم. از دیوار که بالا نمی روم، وطنم را که نمی فروشم، قضاوت بیجا که نمی کنم. فوقش چهار نفر مرا ببینند بگویند زن گنده سوار دوچرخه شده (بدبخت های حسود)، فوقش چهار نفر مرا بشناسند بگویند نیمفادورا را سوار دوچرخه دیدیم. خب؟ بعدش؟ نهایت این است که دارم ورزشی انجام می دهم که همزمان به کار و زندگی ام هم می رسم، هوا را هم آلوده نمی کنم. تناسب اندام و سلامتی ام را هم حفظ می کنم. باور کنید از دیدن خانم هایی که «از جلو بقچه از عقب طاقچه» هستند حالم بد می شود، نمی خواهم آن شکلی بشوم. نمی خواهم در سن پنجاه سالگی پوکی استخوان و آرتریت روماتوئید بگیرم. اینقدر عضلاتم توی همین مدت کوتاه سفت و قوی شده که نگو. البته تا دلتان بخواهد درد و گرفتگی عضلات هم داشته ام، همین حالا هم زانوی چپم بعد از ده روز که از دوچرخه افتادم نیل کبود است، اما می ارزد. (می خواستم بطور کاملاً عمدی با مرد خاکستر تصادف کنم، خدایش مرا به این روز انداخت که بعد از کلی افه آمدن، ترمز کنم جلوی پایش و بعد در حال سکون ولو شوم روی زمین)

دیدن بدنم هم در حالی که شلوار نسبتاً گشاد و مانتوی معقولی به تن دارم هیچ تنابنده ای را وسوسه نمی کند (مگر مانکن خیابانی قحط است؟) انواع و اقسام پلیس (راهنمائی و رانندگی، کلانتری، گشت ارشاد) هم مرا سوار دوچرخه دیده اند و هیچی بهم نگفته اند. البته از کنار خیابان رد می شوم آنهم خیابان های فرعی که مزاحم راننده ها نشوم. سر چهار راه های شلوغ هم پیاده می شوم دوچرخه ام را با دست می برم. هر کی هم که منو دیده یا اصلاً عین خیالش نبوده، یا با تعجبی حاکی از شادی کودک درونش نگاهم کرده. راننده ها و موتور سوارها هم تا مرا می بینند برایم راه باز می کنند. توی این مدت نه نگاه بدی دیده ام و نه متلکی شنیده ام. دوچرخه ام را دوست دارم، اسمش هم «خَرچه» است. (خدایی یاد خرچال رون ویزلی نمی افتید؟)

قرار است مرد خاکستر را با دوچرخه سایز 26 ذوقمرگ کنم. احتمالاً چند سال بعد وروجک مان را هم یا ترک دوچرخه هایمان می نشانیم یا خودش سوار سه چرخه اش تند و تند پا می زند!!!

پ ن۱: هر کی پایه ی دوچرخه سواری توی پیست سرخه حصار هست اعلام آمادگی کنه. (ماشین دارها در اولویت اند)

پ ن۲: تازگی بهترين خواب تمام زندگی ام رو ديده ام. مرد خاکستر می گه همه اش هم خواب نبوده.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۳۱ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب