نیمفادورا تانکس

امروز هم سالگرد داریم!

درست یک سال پیش همچین روزی، عصر که از سر کار برگشتم خونه، چون تنها بودم و حوصله ام سر رفته بود رفتم واسه خودم یه بشقاب گیلاس و دو- سه تا زردآلو و یه دونه خیار آوردم و نشستم پای کامپیوتر تا یه سر به وبلاگم بزنم و ایمیل ها و آفلاین هام رو چک کنم بعدم از سر بیکاری رفتم توی چت روم های یاهو و از بین همه، توی روم مزخرف «خانه ازدواج»! آخه اصلاً حوصله حرف جدی نداشتم و فقط می خواستم با یکی نیم ساعت گپ بزنم.

از اون طرف مرد خاکستر هم در همین ساعت که بطور معمول آنلاین نمی شد، اومده بود یه نفر رو پیدا کنه و سر به سرش بذاره!

اولین حرفش بعد از ورود به روم یه چیزی توی این مایه ها بود: «چرا کسی با من ازدواج نمی کنه؟»

- چند سالته؟

- بیست و هشت سال. (الکی گفت، بیست و پنج سالش بود)

- سن طرفت برات مهم نیست؟

- نه. مگه تو چند سالته؟

بعد از پنج دقیقه کارمون به دعوا کشید!

- ببین من از این حرف ها خوشم نمیاد. نه می خوام راجع بهش حرف بزنم و نه حرفی بشنوم.

- اما من خوشم میاد.

- خب پس بهتره بری با یکی دیگه حرف بزنی که اونم مثل خودت باشه.

- یعنی خداحافظی کنیم؟

- آره

- خب ببین الآن دو تا راه داریم: یا این که هرکدوم بریم با آدم های دیگه چت کنیم یا این که به حرف زدنمون ادامه بدیم اما راجع به چیزای دیگه حرف بزنیم.

- راجع به چیزای دیگه حرف بزنیم.

نیم ساعت بعد

- خب شماره ام رو بدم زنگ می زنی؟

- نه! من شماره می دم تو زنگ بزن.

- باشه. بگو

- (شماره تلفن)

- کدش چنده؟

- 021

- اِ؟ تو توی تهرانی؟

- خب آره کجا می خواستی باشم؟

- خیال کردم از شهرستان هستی. الآن زنگ می زنم. فعلاً بای بای

یک دقیقه بعد

زییییییینگ- زییییییینگ

- بله؟

- سلام

- سلام

اون شب تا حدود ساعت 5 صبح تلفن هردومون مشغول بود. چیه؟ نیگا می کنه! انتظار ندارین که دیگه همه ی حرف هامون رو اینجا بنویسم؟

فردا عصرش برای بعد از کلاس زبانِ من با هم قرار گذاشتیم. من در حالی که از پیدا نکردنش عصبانی بودم و سه بار خیابون رو دنبال یه تلفن عمومی بالا پایین رفته بودم، داشتم شماره دفترشو می گرفتم تا دل سیر دعواش کنم که سر کارم گذاشته. یه پسره ی پررو هم هی کاغذم رو که روش شماره تلفن نوشته بودم دید می زد. صدای بوق تلفن هم خیلی یواش بود و کسی هم گوشی رو بر نمی داشت و من داشتم در کمال عصبانیت هر دو شماره رو پشت سر هم می گرفتم که پسر پرروئه گفت نیستن! به روی خودم نیاوردم و کاغذم رو با عصبانیت پشت و رو کردم تا نبینه. دوباره شماره گرفتم، دوباره پسره گفت برنمی دارن، نیستن! برگشتم بهش چشم غره ای رفتم که دیگه دهنشو باز نکنه آخه یه دقیقه هم نشده بود که نوبتم شده بود و داشتم شماره می گرفتم. یهو پرسید «خانوم فلانی؟» با تعجب سرم رو تکون دادم و اون گفت که: «مرد خاکسترم»!!! (چیه خب؟ خوشمون نمی آد اسم واقعی مون رو توی نت بنویسیم)

بعدم با هم رفتیم «پیتزا پدربزرگ» (خیابون آزادی دم ایستگاه مترو شادمان) و یه پیتزا مخصوص با سیب زمینی سرخ کرده و سالاد ژامبون و قارچ و چهار لیوان نوشابه کولا نوش جان کردیم. در عین حال هردومون داشتیم به این فکر می کردیم که: بابا این یارو از من خوشش نیومده، مگه دیوونه است با من ادامه بده؟ باقی ماجرای آشنایی و ازدواجمون هم بمونه برای بعد. (فکر کنم فقط ماجرای آزمایشگاه رفتن رو نوشته باشم)

حالا با هم خوشبختیم و در آستانه ی یک سالگی مون می خوایم دوباره عصر همون روز (19 خرداد ساعت 2 بعد از ظهر) با همدیگه بریم «پیتزا پدر بزرگ» و احتمالاً همون غذاها رو بخوریم (گرچه که شروع آشنایی مون 18 خرداد بود، اما 19 ام همدیگه رو دیدیم. دیگه گیر ندید خب) هر کی در این روز فرخنده بیاد اونجا من و مرد خاکستر رو فوری می شناسه بس که تابلوییم! اگه تعداد بازدید کننده ها معقول باشه ممکنه مهمونتون هم کنیم  بعداً نگید نگفتم. اگرهم تعداد مهمون ها از درآمدمون بيشتر شد دونگی حساب می کنيم

برای همه ی خواننده ها و دوستای خوب مون آرزوی خوشبختی داریم

نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۱٧ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب