نیمفادورا تانکس

درست یه سال پیش همچین روزی از خونه زدم بیرون.

بین همه چیزایی که داشتم اونایی رو که هیچ جوری نمی تونستم ازشون دل بکنم ورداشتم و زدم بیرون.

یادم نمی ره وقتی چند روز قبلش به بدبختی تونستم شماره دوستم رو بگیرم (آخه زندونی شده بودم) و بهم گفت که می تونم چند وقتی برم پیشش تا بتونم کار و خونه پیدا کنم و مستقل بشم، چقدر خوشحال شدم. بغض توی گلوم ترکید و با همون دل شکسته و ناامیدم از خدا خواستم… راستی چی باید براش می خواستم؟ هر چی که خودش می خواد؟ هر چی که به صلاحشه؟ بهترین چیزایی که می تونم تصور کنم؟ دیدم برای خواستن خوبی براش ظرف کوچیکی برداشته ام، از خدا خواستم هرچه خوبی برای بشر آفریده، همشو باهم بهش بده.

کسی که با وجود همه خطرات این کار قبول کرد کمکم کنه.

دوست خوبی که بدون هیچ چشمداشتی همه توانش رو به کار گرفت

همونی که اگه نبود شاید آواره خیابان ها شده بودم، هر چه باداباد

«انسان»ی که بیش از دو هفته توی خونه اش در کمال امنیت و مهربونی مهمون بودم

مردی که پناهم داد

 

بعد از اون ماجرا اتفاقاتی افتاد که من ازش دور شدم. نمی دونم چرا. شاید می خواستم هر چی که بهم گذشته بود رو فراموش کنم، شاید خجالت می کشیدم، شاید می ترسیدم، شاید…

شایدم من آدم بی وفا و فراموش کاری هستم. اما نیستم به خدا. توی تمام این مدت به یادش بودم و این که اگه نبود و کمکم نمی کرد الآن چی به سرم اومده بود. حتی مرد خاکستر هم اونو به خوبی می شناسه اینقدر براش تعریفشو کردم.

شبها وقتی از سرکار می اومد خونه دلم می گرفت که چرا با این همه خوبی و مهربونی باید اینهمه تنها باشه. «آیدین» پسر کوچولوی مهربونش یکی از بهترین بچه های عالم بود که وقتی نگاش می کردی هزار حس مختلف رو با هم تجربه می کردی. «فاطمه» دختر مهربونی که در تمام اون مدت ازم پذیرایی کرد و برام یه دوست خوب بود و هیچی نپرسید. «اصفهان» شهری که برای من خاطره هایی دیگرگونه دارد، سوای همه خاطراتم.

دوست خوب و مهربانم، هیچوقت فراموشت نکردم و نمی کنم. منو ببخش. منو ببخش.

 

می خواین بدونین اون کیه؟

نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/۳ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب