نیمفادورا تانکس

عمو نوروز عزیزم سلام، خوبی؟ خوشی؟ هنوز سرسبز و سلامتی؟ حاجی فیروز چطور؟ هنوز سپیددل و صورتک سیاه است؟ هنوز یاد نگرفته برود کرم سفید کننده دکتر مورتون بخرد برای خودش و شبها یواشکی زیر لحاف به صورتش بزند تا فردا صبح مثل ماه شود؟

عمو نوروزم، اینجا هنوز ننه سرما منتظرت نشسته بلکه یک سال هم شده خوابش نبرد و تو را ببیند و ازت عیدی بگیرد، اما عاشق سرخ پوش میدان فردوسی را خیلی وقت است دیگر کسی ندیده، گمانم حالا دارد توی چت روم ها با فونت قرمز دنبال قرارش می گردد.

عمو نوروز، امسال باز هم در خانه ما هفت سین برقرار است. بوی عود سال های بچگی ام را توی مغازه هایی که انبوه عودهای عطری و میوه ای روی هم تلنبار کرده اند، گم کرده ام. دست های سبز مادرم را که به هر دانه و قلمه ای می خورد، گلدانی شاداب ساخته می شد، دیگر سال هاست ندارم و سبزه هایم همه بی حال و گر و گورند. ماهی های گلی با دامن های چین و واچین «سالمونلا» دارند. سیب های میادین میوه و تره بار ریزه و لک و پیس اند و سیب های درشت دستمال کشیده مغازه ها کیلویی خدا تومان است، سیر را هزار دستکاری کرده اند که ازش شامپوی بدون بو بگیرند. سمنو ها توی ظرف های یک بار مصرف دیگر جای پنجه هیچ قدیسی بر خود ندارند. سنجد را با پوست و هسته می کوبند می خورند که درد مفاصل ساکت شود، گر چه که دیگر اصولاً «کار»ی هم انجام نمی شود که بخواهد سنجیده باشد یا نسنجیده؛ گمانم ازین پس باید سنجد را به جهت دفع گشادی بعضی مواضع دیگر خورد، بلکه هم بیاید تا بلند شویم پی کارهای هزارسال عقب افتاده مان. سکه های دهشاهی سفره هفت سین مادرم را یادت هست که با گندم دست به دست می کردیم تا برکت دست و سفره مان زیاد شود؟ سکه های دورنگ و درشتمان را دیگر اگر کف دست گدا هم بگذاری چپ چپ نگاهت می کند. دیگر سرکه های کارخانه ای که مزه آب- اسید می دهد به کارمان نمی آید، که دائم دلمان مثل سرکه های اصل ِ اصل در جوش و خروش است و آنقدر در صبر و انتظارمان برای هزار چیز سماق مکیده ایم که چشممان دارد از کاسه در می آید. «سبزی خوردن» وبا دارد، نان سنگک پر از جوش شیرین است، شیرینی ها همه یکجور و از قبل چیده شده اند تا صف شلوغ نشود …

عمو نوروز، ما هم کم کمک داریم شبیه تو می شویم که هر سال همان لباس کهنه ات را می شویی و دوباره می پوشی، عید مال بچه هاست. پدر و مادرهای بچه های کوچک سرگردان تولیدی های لباس بچگانه اند بلکه چیزکی ارزان تر پیدا کنند و پدر و مادرهای بچه هایی با توقعات بزرگ تر، مبلغ عیدی شان را همان روز دریافت، با بچه ها خشکه حساب می کنند تا بلکه کمی حساب بازار و قیمت ها دستشان بیاید و دست از سرشان بردارند. بازنشسته ها نگران کمبود میوه و آجیل و ماهی شب عید نیستند، نگران گرانی همه اینهایند که در مغازه ها به وفورند اما کسی را توانایی خریدشان نیست؛ کارمند و کارگر و معلم و پرستار و غیره و غیره هم همینطور.

خانه تکانی مال زنهای خانه دار نیست، کمک شوهرهای جمعه صبح هم نیست. زنهای خانه دار وقت سلمانی دارند و شوهرها می خواهند روز تعطیلشان را تا لنگ ظهر بخوابند. بچه ها هم طفلکی ها خسته می شوند، بروند ترقه در کنند زیر پای مردم بلکه دلشان خوش شود. خانه تکانی مال آبدارچی ها است، مال پیرمردهای ده دوازده سر عائله است که عملشان هی بالاتر می رود تا بتوانند سرپا بایستند و بیشتر کار کنند، مال زنهایی است که می خواهند بچه هایشان را با آبرو به جایی برسانند بلکه مثل خودشان نشوند، بچه هایی که نمی دانند چکارشان کنند؛ اگر با خودشان بیاورند بچه حیران شکاف فرهنگی و اقتصادی می شود و اگر نیاورند می ترسند شوهر نامرد معتاد مریضشان دخترکان زیبا را بفروشد و ناباب های محله پسرکان معصوم را به دزدی و جیب بری ببرند یا پی دیدن بچه خرگوش ته کوره های آجرپزی.

عید دیدنی و روبوسی و تبریک و «صد سال به این سال ها» و «به از این سال ها» مال ما نیست. بزرگان خانه و خانواده سال هاست رفته اند و دیگر کسی یادش نیست ما بچه های همان آدمهاییم که بارها در روزگار سخت، قبل از آنکه غرورشان را زیر پا بگذارند، پدر و مادرم به دادشان رسیده اند. خودمان هم با خودمان قهریم و تهدید کرده ایم «حتی سر قبرم هم نمی خواهم بیایی» و جواب داده ایم «نخواهم آمد، مطمئن باش». بعد از تحویل سال تلفن پشت تلفن زنگ نمی زند، زنگ در آنقدر زنگ نمی خورد که دیگر باز بگذاریمش. می دانم اولین کسی که زنگ خانه را می زند، رفتگر محله است که عیدی می خواهد و پشت بندش هوار همسایه روبرویی در می آید که مگر تو از شهرداری حقوق نمی گیری؟ آخرین مهمان هم صاحبخانه است که روز آخر می آید تا جواب بازدیدمان را داده باشد و همانطور که پیرزن و پیرمرد نشسته اند و از زمین و آسمان، ریسمان می بافند، دخترشان ساز مخالف کوک می کند و تا دعوایشان بالا نگرفته و به داد و بیداد نکشیده زود بلند می شوند می روند.

تلویزیون دیگر یک کانال نیست که از صبح تا شب کارتون و فیلم سینمایی دارد، هشت شبکه است که از صبح تا شب همه شان یا احمدی نژاد نشان می دهند یا عزادارند و یا چند تا مجری لوس و خنک به خاطر این که بیشتر پول بگیرند و شبکه های دیگر هم سراغشان بیایند دارند توی حرف همدیگر می پرند و حرف مفت می زنند؛ مجری های برنامه کودک هم که یا آدمهای گنده نصیحت کن اند یا آدم گنده های ماتیک سرخاب مالیده و لباس زرد و نارنجی پوشیده که هی ادای بچه های لوس و بیمزه را در می آورند. فیلم های سینمایی قصابی شده تکراری شان را هم با آن دوبله های مزخرف، نصف شب به بعد، بعد از حداقل دوساعت پیام بازرگانی و مسابقه تلفنی و تبلیغ فیلم های شب های بعد و تحلیل کارشناسی نشان می دهند مبادا بدآموزی داشته باشد. آنوقت به «ماتریکس» می گویند فیلم معناگرا!

سفر نوروزی مال آنهاست که هنوز در شهرستان زادگاهشان فامیلی دارند بروند پز تهرانی بودنشان را بدهند. سفر نوروزی مال آنهاست که می روند ته خانه شان قایم می شوند و می گویند رفته اند مسافرت بلکه مهمان های «سال تا سال» دست از سرشان بردارند و حقوق یک ماهشان را در یک هفته نخورند. سفرهای نوروزی مال آنهاست که ویلای شمال دارند و ماشین بنز و تویوتا (!) و در به در دنبال بلیط دبی و هند می گردند.

عمو نوروز، مدتهاست گیر داده اند بلکه بتوانند بین تو و پاپا نوئل، بین سپنته آرمئیتی و سنت والنتاین، بین چهارشنبه سوری و هالووین، بین سبزی پلوماهی و بوقلمون شکم پر و بین خیلی چیزهای دیگر دعوا بیندازند. مدتهاست یادشان رفته اسطوره ها و آیین های همه مردم دنیا یکی است، خدای همه مردم دنیا یکی. فقط نام های متفاوت دارند.

عمو نوروز، ایران منتظر شماست بلکه بیایی و سبزش کنی. بلکه مردمان تهرانش حتی شده فقط برای چند روز تعطیلات، رنگ واقعی برگ ها را ببینند، قبل از آن که زیر لحاف دود قایمش کنند. ایران منتظر است بلکه چند روز زمینش سبز ِ شادی و سلامتی باشد، نه سرخ ِخون خشم. بلکه زنان ساده لوح نگه داشته شده اش، توی ترافیک و شلوغی نمانند و به ناچار سوار ماشین روح های سرگردان نشوند. بلکه کودکانش اگر قرار نیست عیدی بگیرند، حداقل «زیرسیگار» ناوالدین نشوند. بلکه مردمانش بتوانند چند روز استراحت کنند و روان خسته شان را سر هم آوار نکنند.

عمو نوروز مهربانم، دیگر عرضی نیست، ارزی هم نیست، اینطور که پیش می رود به زودی ارضی هم نخواهد ماند.

انشاءالله سال نو بر همه مبارک باشد.

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٢٩ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب