نیمفادورا تانکس

اول یه چیز بی ربط بگم: ماها دلمون خوشه وبلاگ نویسیم. جیگر نشنال جئوگرافی رو از حلقش درآوردیم که «خلیج عربی» و «خلیج خالی» که بعد تبدیل بشه به همون خلیج عربی نداریم. فقط و فقط «خلیج فارس» داریم که با خون بهترین جوان های وطنمون از زمان «میرمهنای دغابی» گرفته تا همین حالا و بعد از این نگهش می داریم. اما حالا توی هر نشریه زرد و غیرزردی رو باز کنید انواع آگهی های آرایشگاهی رو می بینید که وعده می دن با ارزونترین قیمت عروس های ما رو مدل «خلیجی» درست کنند. غیر از این که خودمون داریم نام زیبای خلیج فارس رو تحریف می کنیم، از جهات دیگه هم خاک بر سرمون کنند که دختران خوب سرزمینمون رو در مقدس ترین و زیباترین شب زندگیشون که باید به انواع سمبل های پاکی و زیبایی و معصومیت آراسته باشند، باب پسند شیخ نشین های حاشیه خلیج فارس آرایش می کنیم. لطفاً اگه با من موافق هستید این مطلب رو توی وبلاگتون هر جور که دوست دارید بنویسید که خواننده های خوب شما هم بخونند و اونها هم توی وبلاگ هاشون یا هر جور دیگه که دوست دارند منتشر کنند، شاید افاقه کرد.

اما طبق قولی که داده بودم (و با عرض شرمندگی با تأخیر و بدقولی همراه شد) امروز اولین قسمت از ماجراهای ازدواجمون رو می نویسم. این ماجرا روز پنج شنبه ای اتفاق افتاد که دوشنبه هفته بعدش عروسیمون بود. امیدوارم خوشتون بیاد. فقط ممکنه از نظر شما این قسمت یه خورده بالای هجده سال باشه. لطفاً اول خودتون بخونید بعد اگه صلاح دونستید بذارید بچه هاتونم بخونن!

من و مرد خاکستر رفته بودیم هزینه آزمایش رو ریخته بودیم به حساب و فیش به دست رفتیم که آزمایش بدیم. کولی بازی های مرد خاکستر که از آمپول می ترسید یه طرف، ادا اطوار خودمون که الآن کدوممون ایدز داریم، کدوم معتادیم و یادآوری این که دیشب آبلیمو خورده ایم و صبح استامینوفن زده ایم و هر و کر هم بماند، قرار بود بعدشم در کلاس آموزشی شرکت کنیم. از قبل هم قرار گذاشته بودیم کلاس رو به هم بزنیم. گفتیم ای بابا ماه رمضونه، کی عروسی می کنه؟ احتمالاً دو تا زوج بیشتر نیستیم. به یارو می گیم اگه می خوای اخلاق زندگی مشترک یادمون بدی مرد خاکستر خودش روانشناسی خونده، اگه هم می خوای کنترل جمعیت یادمون بدی من خودم پنج سال سابقه موفق دارم، ولمون کنین بریم پی کارمون. اگه به زبون خوش هم ولمون نکردن و مجبورمون کردن بریم کلاس اینقدر شلوغ بازی درمیاریم که بیرونمون کنن. حالا نگو که حداقل پنجاه زوج اونجا گوش تا گوش نشستن، از هفده هجده ساله هایی که با مامان هاشون اومده بودند تا چهل پنجاه ساله ها! از دخترهایی که اندازه دوبند انگشت ابرو و سبیل داشتند و همراهشون تا زیر چشمش ریش داشت، تا دخترهایی که انگار همین الآن عقدکنون شونه و همراهشون رو انگار الآن از توی MTV کشیدن بیرون!

هیچی، عروس خانوم ها رو صدا کردند توی یه اتاق و یه لیوان دادن دستشون که از یه در دیگه برن توی صف دستشویی و نمونه هاشونو بذارن توی قفسه ای که همونجا توی دستشویی بود. بس که حواسشون جمع بود از من خون هم نگرفتند که روز گرفتن جواب یادشون انداختم. اما بشنوید از آقایون دامادها که صداشون کردند توی یه اتاق و ازشون خون گرفتند و یه لیوان دادند دستشون که توی سالن منتظر بمونند. وقتی حدود بیست نفر لیوان به دست شدند گفتند اونایی که خون دادند بیان این اتاق. مرد خاکستر به خیال این که کلاسشون اونجا برگزار می شه لیوانشو داد دست من و همگی رفتند توی اتاق.

آقای آزمایشگاه: خب آقایون مبارکه. اینجا یه محیط آزمایشگاهی و علمیه بنابراین هیچی توش «عیب» نیست. به دلیل اطمینان از صحت نمونه ها من خواهش می کنم رو به آینه های روی دیوار بایستید و همینجا نمونه بدید. (اینقدر آقایونی که مخدر مصرف می کنند جنقولک بازی درآوردند که اینجوری به سر بقیه میارن، بعداً از یه نفر شنیدیم آزمایشگاهی که اون رفته توی دستشویی دوربین مدار بسته داشته!)

مرد خاکستر: آقا اجازه؟ من لیوانم بیرونه برم بیارم. (اومد بیرون و من فکر کردم یعنی شیطونی اینقدر زود جواب می ده؟)

آقای آزمایشگاه: خب حالا کمربندهاتونو باز کنید، دکمه ها و زیپ هاتونم باز کنید و شلوارتونو یه کم بیارید پایین، سرشو بگیرید بذارید توی لیوان، یه نفس عمیق بکشید، عضلات شکمتونو سفت کنید، حالا نفس رو بدید بیرون و شکم رو شل کنید، خوبه، حالا دیگه خودش میاد… (صدای زمینه: «شرشر» از همه طرف)

مرد خاکستر: (در حالی که بقیه کم کم دارن میرن بیرون و اون هرکاری کرده حدود سه قطره بیشتر نداشته اونم به زور، طفلی حتی توی هوای آزاد طبیعت هم چیزی ازش درنمیاد وای به حال وقتی که بیست نفر توی اتاق هستند) آقا من بیشتر ندارم این بسه؟

آقای آزمایشگاه: حالا سعی کن شاید بیشتر اومد.

مرد خاکستر: آخه همینم به زور اومد!

آقای آزمایشگاه: (در حالی که به شدت به قیافه لاغر و رنگ پریده مرد خاکستر مشکوک شده) خیلی کمه، بذار یه آزمایش کنم اگه منفی باشه همین کافیه وگرنه باید بیشتر بدی.

مرد خاکستر: خب من برم بیرون دیگه.

آقای آزمایشگاه: (انگار دیگه مطمئن شده) کجا آقا؟ کجا در میری؟ وایسا یه دقه. (بعد از آوردن یه چیزی شبیه کاغذ تورنسل و جواب منفی، دوباره با لحن احترام آمیز:) خب آقا مشکلی نیست می تونید تشریف ببرید مبارکتون باشه.

و اینچنین بود که مرد خاکستر هر و کر کنان آخرین نفری بود که بعد از ده دقیقه از اتاق دراومد و به من که فکر کرده بودم آقاهه به دلیل شیطونی دو دست و یه پاشو پای تخته بالا برده بوده، پیوست که با هم بریم طبقه پایین و در کلاس شرکت کنیم.

 

کلاس یه سالن بزرگ بود که توش صندلی چیده بودند و یه خانوم دکتره داشت روش های جلوگیری از بارداری رو توضیح می داد. همونطور که برای دکتر جماعت این چیزا عادیه، خیلی راحت داشت صحبت می کرد و گاهی از جمع هم سؤالاتی می پرسید یا اگه بحثش تموم می شد می گفت هر کی سؤالی داره بپرسه. جالب بود که فقط صدای آقایون شنیده می شد و عروس ها فکر می کردند اگه سؤالشونو خودشون بپرسند در انظار به «بی چشم و رویی» و «دریدگی» متهم خواهند شد. بنابراین وقتی خانوم دکتر یه سؤال پرسید که هیچکی جوابشو بلد نبود، من بدون این که صدام بلرزه جوابشو با صدای بلند گفتم که روی همه شون (چه عروس و چه داماد) کم بشه. چیکار کنم آدم بشو نیستم دیگه!

این قصه رو تا همینجا داشته باشید تا در قسمت بعد براتون ماجراهای روز عروسی رو تعریف کنم.

پ.ن: هفدهم دی تولدم بود. سی و دو سالم تموم شد. مبارکم باشه!

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٠/٢۱ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب