نیمفادورا تانکس

امروز ظهر میم و نون بالأخره اومدن (می‌گم امروز، ولی با توجه به گذشتن ساعت از 12 شب باید بگم دیروز؛ اما برای من تا وقتی که شب نخوابم، روز تموم نمی‌شه و فردا شروع نمی‌شه) کلی گفتیم و خندیدیم و دلقک‌بازی درآوردیم و بهمون خوش گذشت. میم که فقط موقع اسباب‌کشی اومده بود کمک، باورش نمی‌شد از اون حجم خیس و کپک‌زده و داغونِ اثاث، یه همچین خونه‌ی معقولی سرهم شده باشه! مثل آدمیزاد هم برامون چیزایی که دوست داشتیم آورده بودن: کلوچه‌ی شمالی، زیتون و سررسید! یه خوبی بزرگی که میم داره اینه که به جای آدم فکر نمی‌کنه و تصمیم نمی‌گیره. یه مشت فیلم و موزیک و کتاب با هم رد و بدل کردیم، یه کم هم عکس دیدیم. کمی غیبت خانواده‌ی واتوپیاز کردیم و کمی به بی‌بی خندیدیم*. همسرجان و میم با هم خاطره و گذشته‌ی مشترک داشتند و رابطه‌ی جدیدمون هنوز خاطره‌ی چندونی نداره.

غذاها رو با اشتها خوردیم و خوششون اومد. میم اعتراف کرد که تا قبل از اومدن سر میز گمون می‌کرده من آشپزی بلد نیستم!!! اصلاً هم مهم نبود که یادم رفته بود زرشک خورش رو بریزم؛ خوبی غذاهای محلی اینه که هیچکی از واقعیتش و اونی که باید باشه خبر نداره که بتونه درباره‌اش قضاوت کنه! یک نکته‌ی مهم در خوشمزه به نظر رسیدن غذا هم اینه که مهمون‌ها به حدی از گرسنگی رسیده باشن که ندونن غذا رو باید بذارن توی چشمشون یا گوششون! این البته تقصیر من نیست، مشکل از اختلاف ساعته که یازده می‌گن راه افتادیم و سه و نیم می‌رسن! (این منم؟ بعد از اون همه ماجرا الان می‌تونم یه خونه داشته باشم، یه آشپزخونه و مهمون‌هایی که از آشپزی براشون لذت ببرم؟)

نون رو اولین بار بود می‌دیدم و فقط برای تبریک تولدش تلفنی با هم حرف زده بودیم. گمون نمی‌کنم از اون ارتباطات تلفنی با هم برقرار کنیم چون من اصولاً آدم تلفن‌بازی نیستم؛ اما ازش خوشم اومد. درواقع چطور بگم هنوز شخصیتش «دختر توی خونه» است. خدا کنه هیچوقت مجبور نشه بزرگ شدن رو با تحمل سختی تجربه کنه… ولی به هر حال خانوم و باشخصیته و در عین حال شیطون و بانمک. اصلاً احساس «جاری» بودن بهش ندارم! وقتی گفتم تازه اونم یادش افتاد آره انگار ما جاری همدیگه هستیم و همزمان با همدیگه ادای عق زدن درآوردیم!

قرار شد جمعه که خونواده‌ی نون می‌خوان برن عیددیدنی، ما بریم اونجا پیششون الواطی! گمونم معنی‌اش اینه که اونا هم با ما بهشون خوش می‌گذره.

*دو روز نگذشته نظرات حکیمانه‌ی من در باب اون ظرف کریستال اثبات شد! بی‌بی غیرمستقیم قیمتشو به اطلاعمون رسونده بود.

پی نوشت: سبزه‌ی امسالم نمی‌دونم چرا شعور نداره که بفهمه یه جایی باید متوقف بشه! با این که یه روز دیر عدس‌ها رو خیسوندم، الان ارتفاعش به 34 سانت رسیده و مجبور شدم کمرشو هم یه روبان دیگه ببندم. گمونم تا 13 درخت بشه!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٩ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب