نیمفادورا تانکس

سلام به روی ماه همتون

من و نویسنده وبلاگ مرد خاکستر روز 18 مهر با هم ازدواج کردیم. داستان های این وصلت فرخنده رو به زودی در همین مکان مطالعه خواهید فرمود.

کارم رو هم عوض کردم. الآن درآمدم یه کمی کمتره اما رئیس خودم هستم و برای کارهای شخصیم به اندازه کافی وقت دارم. خدا رو شکر.

اما …

مهندس اتاق بغلی (که برادر وسطیم بود) رو امروز با عربده کشی بیرون کردم. حقش بود. خیلی وقیح شده. البته وقیح بود اما تا حالا خیال می کرد اگه من هیچی نمی گم یعنی هالو و توسری خور هستم. فکر می کرد روابطی که با سایرین داشتم رو با اونم دارم غافل از این که بقیه احترامشون دست خودشون بود. همون برادر کوچیکه که از دستش فرار کردم وقتی داشت با کابل سیاه و کبودم می کرد و هر چی از دهنش در میومد بهم می گفت، کسی بود که حداقل کارش این بود که خرج تحصیلمو داده بود و از بسیاری جهات دیگه بهش مدیون بودم. پس خودمو از زندگیش حذف کردم. اما این یکی دفعه هزارمش بود که داشت همه مونو به خاک سیاه می نشوند که به موقع جلوشو گرفتم. من حتی اگه نتونم خیلی چیزایی رو که حقش نیست و با وقاحت تموم صاحب شده ازش بگیرم، حداقل حق خودمو ازش می گیرم ولو به آبروریزی و عربده کشی و دادگاه کشی و هر چیز دیگه ای.

زین پس ظاهراً اینجانب درگیر دادگاه و دادگاه کشی خواهم بود صرفاً برای این که دیگه هیچ کس خیال نکنه من هالویی بیش نیستم. این قضیه برام جدا از انتفاع مادی که از ارث پدر و برادر دارم، بار احساسی و حیثیتی فراوانی داره.

ممکنه اونم بیاد اینجا رو بخونه اما دیگه مهم نیست، امروز روی من بهش باز شد و البته برای بعدها که کارم باهاش تموم شد یه تودهنی حسابی هم ازم خواهد خورد که یاد بگیره من وقتی فحشش می دم، واسه اینه که همه کسانی که ما رو می شناسن بهم حق می دن و بلکه خودشونم توی دلشون یا بلند بلند همینکارو می کنن، اما اون فقط و فقط اجازه داره با من با احترام رفتار کنه.

آقای برادر ارشد، جنابعالی هم تا حالا کم گاف ندادی، حداقل من که از همشون خبر دارم. پس واسه من از این چس کلاس ها نذار که داری تاوان ندانم کاری های ما رو پس می دی. حضرت آقا، منتی از جانب سرکار بر من نیست که داری بعد از 16 سال سهم منو از خونه ام بهم می دی. این همه محافظه کاری، فقط از آدم یه احمق می سازه که از اون ور بام می افته پایین. اگه خودت وجود درگیر شدن با این مرتیکه رو نداشتی دیگه چرا انداختیش به جون من و مؤثرترین سلاحم رو ازم گرفتی؟ مهم نیست. من با دست خالی هم که شده جیگرشو از حلقش در میارم. حالا ببین. اما بعداً دیگه نشینی ادعای فضل و کمالاتت بشه.

خوانندگان عزیز ببخشید که اعصابتون خورد شد. در پست های بعدی قضایای ازدواجمون رو براتون تعریف می کنم و آخرش هم شاید عکس عروسیمونو همینجا بذارم. ماجراهای دادگاه رو هم وقتی اتفاق افتادند اینجا می نویسم. من عمراً به پای نوشی نمی رسم از بسیاری جهات. اما قول می دم مثل اون نذارم حقم و شخصیتم پایمال بشه. دوستتون دارم.

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢٤ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب