نیمفادورا تانکس

مدتی که در حال ریکاوری در بهشت بودیم، توانستیم بالاخره قسمتی از وسایلمان را از اسماعیل پس بگیریم. می‌گویم قسمتی، چون به راحتی آب خوردن همه‌ی زندگی‌مان را سرصبر زیر و رو کرده بود و هر آنچه توانسته بود بفروشد یا به کسی ببخشد و بابتش چیز دیگری بگیرد غارت کرده بود. خیلی چیزها کم بود که خیلی‌هایشان برایم یادگاری‌های عزیزی بودند و بعضی لوازم ضروری زندگی و بعضی لوازم بسیار بسیار شخصی. خیلی درد دارد که اینطور غارتت کنند و بعد یکی پیدا شود بگوید این هیچی نداره که پس بده حالا می‌خوای چیکار کنی اگه می‌شه ببخش و بی‌خیال شو! گفتمش حضرت آقا، اگر حساب، هنوز حساب دوستی و همسایگی بود شاید، ولی نمی‌توانم هم این همه تاوان بدهم و هم خودم و شوهرم وسط شهرک یک ساعت تمام فحش‌های ناموسی بشنویم، کدامش را ببخشم؟ گفت من که یک ریال بابتش ندارم بدهم شما هر چه می‌توانید بکنید دیگر… گفتیم باشد! کلانتری گفت این بابا ادعا کرده شما توی این مدت خودتان وسایلتان را فروخته‌اید، بروید دوباره همان شاهدهایتان را بیاورید که شهادت بدهند وسایل را توی خانه‌ی اسماعیل دیده‌اند و خودتان نفروخته‌اید. شاهدهایمان هم معرکه! گمان می‌کنم آن وسط نفعی به خودشان هم رسیده باشد که هر کدام، یک بهانه می‌آورند برای امروز فردا کردن. (قسمت جالب ماجرا اینجاست که تنها کسی که هم وسط آن فحش‌خوردن‌هایمان آمد جلوی اسماعیل را بگیرد و هم هر لحظه که صدایش کنی همان لحظه حاضر است بیاید کلانتری، کاسب شهرک است! منظورم از کاسب را که می‌دانید؟ همان موادفروش را عرض می‌کنم. دیگر نمی‌شود از روی ظاهر آدم‌ها قضاوت‌شان کرد) آن بقیه هم مهم نیست، خیلی راحت می‌شود با نفری یک گرم کراک و شیشه دوباره بردشان تا به شناختن قاتل جان اف کندی هم شهادت بدهند! فعلاً درگیری‌های خیلی مهم‌تری داریم و آن هم به وقتش… یا می‌رود تک‌تک هر چه را دزدیده و دود کرده هر طور می‌داند پس می‌آورد یا می‌رود آب‌خنک خوری که سابقه‌اش را هم دارد و می‌داند کجاست. حدس می‌زنیم راه اول برایش آسان‌تر باشد. می‌ماند یک تسویه حساب شخصی که آن هم وقت زیاد است و بالاخره سر راهمان خواهد آمد…

وسایل را باید خیلی فوری جابجا می‌کردیم در حالی که نه پولی داشتیم و نه جایی. می‌خواستیم هر چه هست و نیست را همانجا سمسار بیاوریم به هر قیمت که هست بدهیم برود که یک نفر حاضر شد مقداری پول بهمان قرض بدهد و آدرس خانه‌ی یکی از اقوامش را هم داد که وسایل را ببریم توی حیاط آنها بگذاریم. وسایلمان هنوز توی همان حیاط است و زیر آفتاب و باران دارد از بین می‌رود. کی یادش هست که وسط مرداد چند روز عین دوش حمام باران باریده باشد؟ امسال که ما اینطور آواره‌ایم این اتفاق افتاد. من که آن همه عاشق باران بودم، با صدای قطره‌های باران و شدت و ضعفش دلم هی ریش شد و هی یک چیزی توی گلویم گلوله شد… الان که دارم می‌نویسم به سلامتی از وسط پاییز برف هم آمده. خیلی سعی کردم جایی پیدا کنم که هم زندگی‌ام از بین نرود و هم حیاط آن بنده خدا را خالی کنیم که قول خالی کردنش را خیلی زودتر از اینها داده بودیم و نشد، جایی پیدا نکردم. با هر باران، تلفن می‌زد یا مسیج می‌داد که وسایلتان زیر باران مانده، انگار خودمان نمی‌دانیم یا عین خیالمان نیست و من از وقتی که سامانه‌ی بارشی از غرب کشور وارد می‌شد، هر قطره‌اش را روی مغزم حس می‌کردم و هر بد و بیراهی بلد بودم به خودم و دنیا می‌گفتم و می‌گویم… غیر از ببخشید و چشم هم هیچ نداشتم که در جواب بگویم، تنها شرمندگی آن‌همه محبتشان برایم مانده. بعد از مدتی همسرجان قدغن کرد که جواب ندهم و گفت که این قضیه را به خودش بسپارم، می‌دانم که جواب ندادن کار درستی نبود اما او می‌دید که من چطور دارم له می‌شوم. حالا هم با ناراحتی و دلگیری آن دوست، و ناچاری ما، واقعاً نمی‌دانم چه خواهد شد؛ شاید یک روز تصمیم بگیرد همه‌اش را بریزد بیرون و از دست‌مان راحت شود… به یاد هر تکه‌اش که می‌افتم بغضم تا چشم‌هایم می‌آید بالا… برای شمای خواننده شاید خیلی راحت باشد خواندن این جملات و گفتن این که چقدر مال دنیا و چهارتا تیر و تخته برایش مهم است. ولی برای من…

وای مینا، دوست بچگی‌ها و همراز بزرگی‌هایم… لباس بافتنی فیروزه‌ای که مادرم برای بچه‌ی من بافت وقتی خودم هنوز بچه بودم… کیف دستی یادگاری مازرگه… عکس‌ها… کتاب چهل نامه با امضای نادر و فرزانه که تنها هدیه‌ی عروسی‌ام بود… نوار صدای بچگی‌هایم، صدای دعا خواندن مادرم… اَه لعنت به من، باز شروع کردم، باید خفه شوم وقتی کاری ازم برنمی‌آید اقلاً خودم خودم را شکنجه نکنم… سخت است، یادها بی‌اجازه می‌آیند.

بعد از بهشت توانستیم مقداری پول قرض کنیم که جایی بگیریم تا هم آنجا زندگی کنیم و هم محل کارمان باشد. با آن پول و این اجاره‌ها پیدا کردن جایی خیلی سخت بود و ناچار مبلغ اجاره به طرز نامعقولی بالا می‌رفت که آنهم حاضر بودیم به هر جان کندنی شده دربیاوریم اما بازهم ادا و اصول صاحبخانه‌ها تمامی نداشت. یکی 12 تا چک بابت هر ماه می‌خواست که ما یکی‌اش را هم نداشتیم. یکی علاوه بر ودیعه، اجاره‌ی دوماه را هم پیش می‌خواست که تقریباً معادل همان مبلغ ودیعه می‌شد و دیگری هر چه ما اصرار می‌کردیم ملکت نقاشی نمی‌خواهد و ما با همین وضع می‌خواهیمش، اصرار داشت الان مریضم بگذارید هفته‌ی دیگر بیایم نقاش بیاورم. با همه‌ی شرایط‌شان که مثلاً شامل جواب دادن تلفن‌هایشان و قبول کردن جلسه‌هایشان با مشتری در دفتر ما می‌شد هم موافقت می‌کردیم و باز نمی‌شد. آخری که دیگر به همه سازش رقصیدیم، برای تخلیه، یک هفته‌ی تمام امروز و فردا کرد و ما که دیگر از بهشت بیرون آمده بودیم باز همان بدبختی پیدا کردن جایی برای همان شب تا فردایش را داشتیم. این شد که مجبور شدیم برای یک شب (و شب بعد و شب بعد و…) برویم اماکن نامه بگیریم که ما زن و شوهریم و بیاییم «خانه‌ی بزرگِ قدیمی و میهمان‌نوازِ آخرِ بن‌بستِ پیچ‌درپیچِ جنوبِ شهر» سخت نگیرید، همان مسافرخانه‌ی خودمان! بعد که در پیدا کردن جایی با آن پول ناامید شدیم تصمیم گرفتیم اتاقی از یک دفتر با شرایط بهتری اجاره کنیم برای کار و اقامت‌مان هم موقتاً همینجا باشد تا خیلی زود بتوانیم قرض‌هایمان را بدهیم و پولی برای گرفتن یک خانه جمع کنیم. دردسرتان ندهم، اتاق از دفتر و دفترهای شراکتی هم همین دردسر را داشتند. می‌رفتیم جایی مناسب پیدا می‌کردیم به روزنامه آگهی می‌دادیم و درست روزی که آگهی داشتیم یک بلای آسمانی نازل می‌شد که علیرغم قرارداد و هر کوفت دیگری مجبور شویم دنبال جای دیگری بگردیم. فراهم کردن شرایط و ابزار کار هم با این اوضاع نابسامان سختی‌های خودش را داشت. مثال: یک روز برای کشیدن نایلون روی بساطمان رفتیم به آن حیاط و توانستیم کامپیوترمان و دو-سه دست لباس برداریم بیاوریم. برای راه انداختن کامپیوتر (که کلی خوشحال شدم هنوز وجود داشت) مجبور بودیم یک مونیتور درب و داغان بخریم چون اسماعیل مونیتور-تلویزیون نازنینم را فروخته بود. ایضاً برایش یک رم هم مجبور شدیم بخریم چون رم‌اش غیب شده بود! اسکنرم هم همینطور و چون گران بود نتوانستیم بخریم. پرینتر فروخته شده را هم مجبور شدیم جایگزین کنیم. همگی از دست‌دوم فروش‌های زیرزمین پاساژ ایران… اسپیکر هم فعلاً لازم نداریم!

این وسط، از طریق پیگیری سریال یکی از گوشی‌هایمان، توانستیم رد کوچکی از دزدها پیدا کنیم. همان گوشی را می‌گویم که شیرین برد. دست آهنگری توی یافت‌آباد پیدا شد که می‌گفت به جای قسمتی از دستمزدش گرفته و آورد پس داد و دست قبلی را معرفی کرد (با کلی برو بیا و کلانتری بازی و ابلاغ و حکم جلب و غیره البته) دست قبلی هم یکی از اصحاب شیرین درآمد که اتفاقاً خانه‌مان هم آمده بود و ماجرای گوشی را هم می‌دانست و درکمال پررویی آن داستان ساخته‌ی شیرین را تأیید می‌کرد. تا بتوانیم آهنگر را دوباره بکشیم دادسرا که آدرس یارو را رسماً به آنها بدهد، مهلت نیابت قضایی‌مان (از کرج به تهران) تمام شد و هم آهنگر و هم یارو فراری شدند. ما هم که می‌دانیم پیداکردنشان الان ممکن نیست وقت کرج رفتن و دوباره نیابت گرفتن و دوندگی‌های بی‌حاصل دیگر را وسط این‌همه سگ‌دو زدن برای درآوردن یک لقمه نان هدر نکرده‌ایم. آن هم به وقتش پیدا می‌شود و در به در دنبالمان خواهد گشت که التماس کند…

اینجا خرج اقامت و هزینه‌های جانبی زندگیمان به ناچار بسیار بالاتر از زندگی خانگی است. بعد از مدتی بیرون غذا خوردن و سر و ته غذای روز را با یک وعده هم آوردن و سیر کردنمان با بیسکویت، به توصیه‌ی مسافرخانه‌چی یک فلاسک کوچک و یک ماهیتابه‌ی کوچولوی آلومینیومی خریدیم و کلی وضعمان خوب شد! اقلاً حالا می‌توانیم برویم روی پشت بام که یک گاز بزرگ هیئتی هست دو تا نیمرو درست کنیم و صبح‌ها آب‌جوش بگیریم و چای کیسه‌ای…

آن روز که وسایل را جابجا کردیم دو تا لباس از دم دست‌ترین ساک برداشتیم و تابستان بود. خیال نمی‌کردیم این دربدری‌مان تا زمستان طول بکشد. امسال زمستان، خیلی زودتر از همیشه (از اوایل پاییز) آمد و چه سرد… گاهی مجبور می‌شویم تقریباً همه‌ی لباس‌هایمان را روی هم بپوشیم و چه شنبه-هفت‌شنبه‌ای می‌شویم! شستن همین دو تا تکه هم برای خودش داستانی دارد. البته یک لباسشویی هست و می‌شود یک کیسه لباس را به خانم نظافتچی داد که توی ماشین بیندازد و پولی بگیرد، اما درجه‌اش را بلد نیست تنظیم کند و لباس‌ها آن جور که به دل آدم بنشیند تمیز نمی‌شود. من ته‌تغاری و عزیزدردانه هم که هیچوقت بلد نبوده‌ام با دست لباس بشورم کم‌کم دارم یاد می‌گیرم؛ آن‌هم یا توی یک سطل کوچولو، یا توی تشت مسافرخانه‌ای که هر بار باید همه‌جایش را هزار بار با هزار جور مواد مختلف ضدعفونی کنم و آخر هم به دلم ننشیند… اما دیگر مهم نیست، این‌ها دیگر اذیتمان نمی‌کند.

اینجا با این که نسبت به هم‌نوعانش خیلی تمیزتر است اما باز هم کلکسیون محدودی از بعضی حیوانات را می‌شود تویش دید. نه خوشحال نیستم از این وضع، اما خوشحالم که این توانایی را به دست آورده‌ام که ازش عذاب نکشم و روانم نابود نشود. تحمل را یاد گرفته‌ام و امیدوار بودن و هدف داشتن و تلاش کردن در راهش را. تجربه‌ی این روزها هیچ آسان نیست اما در مقایسه می‌بینم که این زندگی و آموخته‌هایم را دوست‌تر دارم از آن که تی‌تیش مامانی خانه‌ی پدر و شوهر می‌بودم و دلمشغولی‌هایم نازنازی. حالا درد آدم‌ها را بهتر می‌فهمم و برای این فهم، درد کشیده‌ام. آن‌ها که دلشان می‌خواست خرد شدنم را ببینند و شرایط خرد شدن را هم فراهم کردند، هرگز نخواهند توانست ببینند، جنس درد من از آن نوع که آن‌ها می فهمند نیست…

گاهی برای یکی دو روز یک دوست مسافر خارجی پیدا می‌کنیم. خارجی‌ها برخلاف تصورمان همه‌شان به هتل‌های شیک نمی‌روند و بیشترشان خیلی ارزان سفر می‌کنند. وقتی می‌فهمند کسی هست که دو کلام انگلیسی بفهمد و بتواند حرف بزند ذوقمرگ می‌شوند! خیلی آدم‌ها می‌آیند و می‌روند؛ بعضی‌ها هر چند وقت یک بار می‌آیند؛ بعضی‌ها هم مثل ما اینجا زندگی می‌کنند. هر کدام (عین ما) داستانی دارند… شاید بعضی وقت‌ها بعضی از قصه‌هایشان را برایتان بگویم… این روزها و آدم‌هایش را هیچ‌وقت فراموش نخواهم کرد.

اما…

یک چیز روی دلم حسرت شده!

دلم می‌خواهد یک روز دوباره صدای باران را بتوانم دوست بدارم…

 

 

پی‌نوشت: این جور نوشتن و توصیف کردن حال استمراری، هیچ به دلم نچسبیده. گمان می‌کنم خیلی حرف‌ها نگفته مانده یا آنطور که حق مطلب را بگوید، گفته نشده. اما الان دیگر توان نوشتن و توصیف بیشتر ندارم. سخت است. از بچگی یادم داده بودند آدم غذایش را برای خودش می‌خورد و لباس را برای مردم می‌پوشد (=مثلاً آبروداری!) حالا گمان می‌کنم خیلی بیشتر از خط قرمز رفته‌ام. نمی‌دانم به دلبستگی‌ام به این وبلاگ قدیمی کمک کنم تا باز هم نگهش دارم و همینجا بنویسم یا کوچ کنم به نام و نشانی ناشناس… سخت است؛ این روزها همه چیز برایم سخت است و «یکی» از همه سخت‌تر…

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب