نیمفادورا تانکس

مدت‌ها پیش (انگار سال‌ها ازش گذشته) همسایه‌ی طبقه پایینی آمد خانه‌مان که:

- آقای فلانی، شما که قانون بلدی (=چند تا کتاب قانون توی کتابخونه‌ات دیده‌ام) بیا یه شکایتی چیزی بنویس که بتونیم این مرتیکه رو بندازیم هلفدونی جوری که دیگه نتونه درآد!

- حاجی جریان چیه؟

- این فلان فلان شده‌ی ساختمون روبرویی هست، معتاده، دزده، به زن و دختر مردم هم نظر بد داره!

- کیه که بعد از یک سال و خورده‌ای اقامت توی این شهرک و همسایگی تا حالا هیچی ازش نشنیدیم؟ چی دزدیده حالا؟ شاکی‌اش کی هست؟

- خیلی چیزا! «همه» هم ازش شاکی‌اند.

- خب مثلاً؟

- خیلی… منتها هر بار خواستن مچشو بگیرن هیچی توی خونه‌اش پیدا نکردن خیلی زبله!

- خب بعله تا درحال دزدی نگیرنش یا مال دزدی توی بساطش پیدا نشه نمی‌شه هیچ اتهامی بهش زد.

- آخه فلانی و فلانی دیدنش.

- فلانی و فلانی میان شهادت بدن؟

- نه می‌ترسن.

- خب پس فعلاً نمی‌شه کاریش کرد باید صبر کنید تا یه وقتی که درحال ارتکاب جرم بتونین پلیس رو بکشونین روی سرش که اونا بگیرنش و به واسطه‌ی جرم مشهود احتیاج به شاکی خصوصی نداشته باشه.

- به زن مردم هم نظر داره!

- جل‌الخالق، کی؟

- یکی‌اش همین خانوم خودم! (خانومی با اقلاً 130 کیلو وزن که نمی‌دونم چطوری می‌تونست چادرش رو چند لایه دور خودش بپیچه)

هیچی، آقای همسایه رو موقتاً دست به سر کردیم و هر چی فکر کردیم دیدیم اگه کسی بخواد به زن مردم نظر بد داشته باشه به اون خانوم نمی‌تونه کاری داشته باشه و قاعدتاً باید به یکی مثل من گیر بده که مانتوی رنگی می‌پوشم و هر روز می‌رم پیاده‌روی و دوچرخه‌سواری در انظار عموم! نتیجه گرفتیم این رفتار همسایگان، تنها می‌تونه نتیجه‌ی جوگیری حاد باشه! همسرجان گفتش اگه قراره چیزی بنویسم که کسی به خاطرش گیر بیفته اقلاً بذار خودم هم دلیلی داشته باشم، توی یه فرصتی می‌رم یه سر و گوشی از واقعیت ماجرا درآرم. نتیجه این که اون بابا که از الان بهش می‌گم کامران، معتادیه که همه‌ی زندگیش رو دود کرده. زنش بچه‌هاشو ورداشته و رفته و اثاث خونه‌اش هم یکی یکی غیب شدن. الان هم خرج عملش اینجوری درمیاد که هر کی مکان نداره می‌ره اونجا و از «بار» خودش چهارتا دود هم به اون فلک زده خیرات می‌کنه! اگه هم گرسنه‌شون باشه و روی گازش دو تا نیمرو درست کنن، یه لقمه هم اون می‌خوره. ظل گرما (وسط تابستون بود) نه کولر یا پنکه‌ای درکاره و نه یخچال. همسرجان چند روزی سعی می‌کنه اگه راه نجاتی برای کامران باقی مونده امتحانش کنه و وقتی نتیجه‌ای نمی‌گیره، همه‌ی رابطه‌شون محدود می‌شه به دوقالب یخ‌ای که من هر روز به اصرار می‌دم براشون ببره و توی فلاسکی که دیگه لازمش نداریم اقلاً آب خنک داشته باشن. از دید ما، اون آدم بیشتر از هرچیزی «بدبخت»ئه، و گرچه بدبختِ معتاده اما هنوز آدمه. کامران همه‌ی شیشه‌های پنجره‌های خونه‌اش رو با رنگ می‌پوشونه و همسایه‌ها هم از تب و تاب جوگیری اون روزشون می‌افتن و مدت‌ها از این جریان می‌گذره تا اواسط زمستون.

شهرک ما یه لات داغون داشت که خیلی‌ها از اسمش هم می‌ترسیدن. حتی وقتی شر راه می‌انداخت و کلانتری محل می‌شنید که پای عباس وسطه یه جوری سر خودشونو گرم می‌کردن تا قال خود به خود بخوابه! خیلی وقت بود که همسرجان فقط اسم این بابا رو می‌شنید و وقتی برای اولین بار خودشو دید کلاً جا خورد! عباس یه پسر بیست و دو-سه ساله‌ی خیلی معمولی بود. خیلی خیلی معمولی و بیشتر از هر چیز «بچه»! کسی که هیچ رشد اجتماعی نداشت و هر لحظه‌ی کتک‌کاری‌اش فقط از پی بروز یه لحظه‌ی هیجانی بود. ازش دفاع نمی‌کنم و نمی‌گم پسر پیغمبر بود، نه؛ شر و لات محل بود. یکی از همین‌ها که هر چند وقت یه بار توی روزنامه و اخبار صداش درمیاد توی یه لحظه زده یکی رو کشته. اما ذاتش بدخواه نبود و وقتی منو آبجی صدا می‌زد خجالت می‌کشید جواب سلامم رو بشنوه. به روش خودش محجوب بود! همه‌ی فلاکت این آدم و راهی که توش بود و همه‌مون می‌دونستیم آخرش به کجا ختم می‌شه، از همینجا می‌اومد که اون رشد اجتماعی نداشت و هیچ روشی برای کنترل یا ابراز خشمش یاد نگرفته بود…

توی یکی از همین روزهایی که همسرجان و عباس با هم توی شهرک و بلوار راه می‌رفتن و حرف می‌زدن، عباس گفت که فلانی یه دقه بیا بریم در خونه‌ی کامران من شلوارمو اونجا جاگذاشتم بردارم تا مهموناش بالا نکشیدنش. مدتی بود توی خونه‌ی کامران چیزی شبیه دو تا خانواده زندگی می‌کرد! تا کامران و مهموناش بگردن شلواره رو پیدا کنن، اصرار که جان شما نمی‌شه، یه تابستون بهم حال دادی آدم حسابم کردی یخ آوردی، تا یه چای تلخ نخوری نمی‌ذارم بری، به مولا نمک نداره! و اونجا بود که همسرجان «سحر» رو دید. (این سحر با اون سحر که قبلاً گفته بودم تعارفمون کرده بود بریم خونه‌اش فرق داره طبعاً)

سحر (یکی از دو بچه‌ی حاضر در اون خونه) دخترک هشت ساله‌ای بود که با مادرش مدتی بود اونجا زندگی می‌کرد و مادرش به مصرف شیشه اعتیاد داشت (اعتیاد کراکش رو قبلاً ترک کرده بود). چیزی که توجه همسرجان رو به سحر جلب کرد زخمی بود به بزرگی کف دست وسط پیشانی دخترک که هنوز کاملاً خوب نشده بود. پرسیده بود چی شده و جواب شنیده بود جای برق‌گرفتگی‌ئه. پرسیده بود دوایی چیزی؟ مادرش گفته بود اول که برق گرفتدش دکتر دیدتش اما الان خیلی وقته پول نداشته‌ام ببرمش دکتر. اومد خونه داغون و پریشون… گفت یه بچه‌ای دیدم با این حال و روز، اجازه می‌دی ببرمش دکتر؟ گفتم کلنگ اجازه می‌خواد؟ خب معلومه که باید ببری. گفت آخه تنها که نمی‌شه ببرمش باید مادرشم بیاد می‌خوای تو هم بیا. گفتم نه من نمیام که بیشتر از این خجالت نکشن. خودت ببرشون و یه جوری سعی کن بدون این که متوجه بشن به دکتر بگی که در مورد این بچه احتمال کودک‌آزاری هم وجود داره، شاید بشه براش کاری کرد. سحر و مادرش و عباس و همسرجان و یه یاروی دیگه‌ای دستجمعی رفتن و دکتر هم تأیید کرد که احتمالش وجود داره ولی چندان کاری نمی‌شه کرد و بهتره حداقل شرایطی درست نکنیم که از ترس گیرافتادن، بچه رو پیش دکتر هم نیارن و احتیاج به شاکی خصوصی هست و اگه همسرجان اطلاعات بیشتری به دست بیاره و لازم بشه دکتر حاضره بیاد تأیید کنه و غیره و غیره و آخرسر هم دو جور پماد نوشت یکی برای بهبود زخم باز و اون یکی برای کم کردن اسکار زخم و عکس رادیولوژی برای این که مطمئن بشه به سینوس‌های پیشونی و بینی‌اش آسیبی نرسیده باشه. پمادها رو داروخونه‌ی همون درمونگاه نداشت و باید از تهران می‌گرفتیم و قرار رادیولوژی رو هم برای فرداش گذاشتند و همسرجان اومد خونه تا برای من تعریف کنه چه گذشته. چند دقیقه بعدش عباس زنگ زد و همسرجان رفت پایین و بعد برگشت پیش من. وقتی سحر و مادرش برگشته بودن خونه‌ی کامران، لیلا (ملقب به شیرازی) و شیرین چنان الم‌شنگه‌ای راه انداخته بودن بر سر نجابت عذرا (مامان سحر) که با چند تا مرد غریبه معلوم نیست رفته کجا، که امکان خونه رفتن عذرا و سحر اقلاً تا یکی دو ساعتی وجود نداشت. همسرجان گفت یکی دو ساعت بیارمشون تا شر بخوابه؟ گفتم آره. وقتی اومدند عذرا ازم پرسید منو نشناختی؟ گفتم نه! گفت چند روز پیش اومدم زنگ خونه‌تونو زدم کمی برنج (خام) و زولبیا بهم دادی… یادم اومد اما گفتم که نه یادم نیست و به بهونه‌ی حالا من گشنه‌مه بیایید یه کم از ناهار ظهر مونده با هم بخوریمش، غذایی بهشون دادم که معلوم نبود چند وقته نخورده بودند…

عذرا و شوهرش دو تا دختر داشتند که دختر بزرگتر با باباش و عمه‌هاش بود و دختر کوچیکتر که سحر باشه با مامانش. عذرا و شوهره رسماً از هم طلاق نگرفته بودن اما سال‌ها بود که جدا از هم زندگی می‌کردند. عذرا در پی اعتیادی که از شوهرش به یادگار داشت رفته بود پیش شیرین که ترک کنه و اونجا بود که کراک رو ترک کرده بود اما گرفتار شیشه شده بود و عشقی جدید به محمد پسر شیشه‌ای شیرین که دوازده سیزده سالی از خودش کوچیکتر بود. زندگی‌شو علیرغم مخالفت پدرش و شیرین با محمد شروع کرده بود و به زعم خودش با همه‌ی سختی‌هاش ساخته بود. شیرین، محمد رو به شدت به خودش وابسته نگهداشته بود و وقتی برای چندمین بار به زندان افتاد، محمد که از پس زندگی خودشم برنمی‌اومد اجباراً عهده‌دار خرج عذرا و سحر هم شده بود. اونا توی اتاقکی انتهای حیاط یه کارخونه‌ی متروکه واقع در انتهای دنیا زندگی می‌کردن که هیچ امکان دیگه‌ای نداشت. یه شیر آب اون سر حیاط بود و برای غذا پختن باید چوب جمع می‌کردن و آتیش درست می‌کردن. توی اون اتاقک گاهگاه پدر محمد و برادر کوچیکترش و شیرین هم زندگی می‌کردند و خیلی افراد دیگه که برای کشیدن می‌اومدند و می‌رفتند و اتاقک دیگه‌ای که آزیتا، زن حامله‌ای اومده بود و با صاحب کارخونه زندگی می‌کرد تا بچه‌اش به دنیا بیاد. شغل محمد هم آشغال‌دزدی بود یا اون طور که خودشون می‌گفتن جمع‌آوری ضایعات. خلاصه‌اش: جمع کردن یه مشت کارتن و پلاستیک از توی آشغال‌ها بود و کیلویی فروختنشون و خرج شیشه و غذای بخور و نمیر کردن. تازه این کار رو هم برادر کوچیکه‌ی محمد (9ساله) جور کرده بود وگرنه محمد عرضه‌ی اونم نداشت. همونجا بود که برق سه فاز کارخونه که اتصالی داشت سحر رو گرفته بود و سه روز توی کما نگهداشته بود تا کم‌کم به هوش بیاد. گرچه عذرا و سحر می‌گفتند همون حادثه باعث شده سحر دیگه نتونه مدرسه بره و تنها کمی خوندن و نوشتن رو بلد باشه اما بعد فهمیدیم که به خاطر پیگیری پدر عذرا در پیدا کردنشون از طریق مدرسه بوده که سحر دیگه مدرسه نمی‌ره و حتی می‌ترسند پرونده‌اش رو از مدرسه بگیرند.

حرف‌هایی که عذرا شبیه درددل می‌گفت آمیخته‌ای از توهم و واقعیتی بود بدتر از توهم. دلم (دلمان) برایشان سوخت و خواستیم که بماند تا کمکش کنیم شیشه‌اش و عشق موهومش را ترک کند و زندگی‌اش را از نو بسازد. اما هیهات که مغز عذرا (یا آنچه به جای مغز برایش مانده بود) عینهو بازی‌ای بود که سیو نکرده خاموشش کنی و وقتی صبح روز بعد از خواب بیدار می‌شد باز از اول شروع می‌کرد به فرمت شدن! (می‌دانم بازی فرمت نمی‌شود اما مدل فکر کردن عذرا همینقدر بی‌ربط بود) سه روز بعد، پس از ساعت‌ها و شب تا صبح حرف زدن‌های متمادی، گفت که می‌رود تا چند تکه وسیله‌ای که لازم دارد از کارخانه بردارد و چند تا حرف درشت بار محمد کند تا دلش خنک شود و بیاید تا چنین و چنان کند. سحر را گذاشت و رفت که دو سه ساعت بعد برگردد و نشان به آن نشان که برنگشت تا سه هفته بعد! توی این سه هفته ما که هیچ نشانی ازش نداشتیم هر روز نگران‌تر شدیم و هر روز سحر را دلداری دادیم که می‌آید و سرش را به بسیاری چیزها گرم کردیم. از بازی و پارک گرفته تا خرید لباس و اسباب بازی و لوازم‌تحریر و کارتون و قصه و غیره و غیره. کم‌کم و نامحسوس سعی کردیم از زیر زبانش آدرسی چیزی درآوریم و روزی که تصمیم داشتیم فردایش به اتکای آدرسی نصفه نیمه سوار آژانس شویم و برویم عذرا را پیدا کنیم یکهو عذرا زنگ خانه‌مان را زد و خدا می‌داند چقدر سحر خوشحال شد از دیدن مادری که یقین کرده بود رهایش کرده…

عذرا با زنی به اسم مژده آمده بود که خودش می‌گفت مشاور زندان است و عذرا اعتقاد داشت از آدم‌های اطلاعات(!) است و وجنات زنک چیزهای دیگری می‌گفت! اما حرف حساب می‌زد که نباید بچه‌اش را بی‌خبر رها می‌کرده پیش ما، کسانی که همدیگر را تقریباً هیچ نمی‌شناختیم. از لا به لای حرف‌هایشان جسته گریخته فهمیدیم که عذرا توی این مدت یک بار خودش را سعی کرده قرص‌خور کند و بکشد خبر مرگش! خیالش هم راحت بوده که سحر پیش ما که همه‌ی بچه‌ها را دوست داریم جایش امن است و غذایش را به موقع و کافی می‌دهیم و شاید مدرسه هم فرستادیمش و عاقبت به خیر خواهد شد انشاءالله! به سحر قول داده بودیم که آن شب برایش قصه‌ای که همسرجان راجع به خود سحر ساخته بود را تعریف کنیم و سحر ذوق داشت هر چه را برایش خریده بودیم به مادرش نشان بدهد و مادرش اضطراب داشت زودتر برگردد کارخانه زیرا که محمدجانش غیرتی تشریف داشت و از دیر رفتنش دعوایشان می‌شد و زندگی شیرینشان تلخ می‌شد. هر چه گفتیم امشب را بمان و اصلاً بگو محمد هم بیاید قبول نکرد و گفت وای نه محمد خواب بود که آمدیم دنبال سحر، تا بیدار نشده باید برگردیم!!! شماره‌ای از آن زنک که کارخانه را بلد بود گرفتیم و سحر را آن شب نگهداشتیم که عذرا فردا بیاید دنبالش که فردایش هم نیامد ولی تلفن کرد و آدرس نصفه نیمه‌ای داد که همسرجان با آژانس سحر را برد و چندتا اسکورت شامل عباس و امثال عباس هم (دور از چشم و اطلاع سحر البته) با خودش برد که اتفاقاً پیش‌بینی‌اش هم درست از آب درآمد و محمد با یکی دو تا گنده‌بک دیگر تصمیم داشتند به تلافی خیلی چیزهای موهوم، همسرجان را خفت کنند که البته موفق نشدند. بعله، سلام‌علیک داشتن با گنده‌لات‌های محل یک خاصیت‌هایی هم دارد! می‌فرمایید اگر آن سلام‌علیک کذایی نبود به چنین همراهی‌هایی هم نیاز پیدا نمی‌شد؟ فرمایش‌تان متین! حرف حساب که جواب ندارد.

فردایش بعد از مدت‌ها درگیری ذهنی با مسائلی درهم برهم و سخیف، زندگی‌مان را از سر گرفتیم و به روال عادی‌مان برگشتیم. اما زهی خیال باطل! فردا شبش یکهو سحر زنگ خانه‌مان را زد و گفت خاله، بگو عمو بیاید پایین کمک! عمو که خانه نبود و خودم رفتم دیدم یک پیکان را تا خرتناق پر کرده‌اند ساک و چمدان و کیف و کیسه! کاری نمی‌شد کرد، کمک کردم آوردیمشان بالا و باز روز از نو و روزی از نو، گریه و زاری و نفرین‌ناله به محمد و شیرین و الی آخر. به همسرجان گفتم با سابقه‌ی این آدم‌ها من دیگر نمی‌توانم آن همه وقت و انرژی برایشان بگذارم و سر یک بار شیشه کشیدن همه را به باد بدهند، هر وقت شیشه‌اش را ترک کرد آن وقت اگر بتوانم کمکش می‌کنم که همسرجان هم موافق بود. از همان شب عذرا بساطش را پهن کرد که مثلاً آشغال‌هایش را دور بریزد و لباس‌های شستنی را توی ماشین لباسشویی بیندازد و صبح فردا هم همسرجان جایی برایش پیدا کرد که در طول مدت ترکش آنجا بماند. تمام فردا و پس فردای آن روز به این گذشت که عذرا کوهی از لباس‌های از توی آشغال جمع شده را بیندازد توی ماشین و پی صحبت با صاحب خانه‌ای که قرار بود برود آنجا و پی فلان وسیله‌ای که نیاورده و پی محمد و پی تلفن کردن و هزار چیز دیگر برود و من لباس‌ها را آب بکشم و هنوز توی هوای بارانی خشک نشده بیاید یک کوه دیگر لباس بریزد توی ماشین و باز برود! سر هرکدام هم که می‌دید خشک شده و تا کرده‌ام گذاشتم کنار یک بار گریه زاری کند و خاطرات اراجیف تعریف کند… این وسط یک بار هم محمد آمد دنبالش و من توی خانه راهش ندادم گفتم هر حرفی دارید بیرون بزنید که خدا می‌داند چه بساطی جلوی ساختمان راه انداختند. دو شب بعدش هم باز رفت که خدا می‌داند کدام قباله کهنه‌اش را از شیرین فلان فلان شده پس بگیرد و برای هزارمین بار آخرین فحش‌های دل‌خنک‌کن‌اش را به محمد بدهد و یک تف هم توی رویش بیندازد و برگردد و برنگشت تا یک هفته بعد! سحر هم باز پیش ما ماند. قبول کنید که دیگر داشت ازمان سواری می‌گرفت. هر بار هم که باهاش تماس تلفنی یا پیغام- پسغامی داشتیم می‌گفت شرمنده‌ام می‌آیم! آخر من تلفن زدم به آزیتا (همان زن حامله‌ای که حالا دیگر پسرش را به دنیا آورده بود. مضحک است که همسرجان صدای آزیتا را شناخت که سر یک ماجرای دیگر می‌دانست اسمش بگره است و قبلاً خانم رئیسی بوده توی جنت‌آباد) گفتم می‌خواهم با عذرا صحبت کنم و کار واجب دارم که البته عذرا کارخانه نبود. گفتم مهم نیست هر وقتِ شب که آمد شما یک تک‌زنگ بزنید من خودم تماس می‌گیرم. حدود ساعت 2-3 شب بود که بالاخره آمدند و همسرجان تماس گرفت و داشت قرار فردا صبح را می‌گذاشت و من که برایم از روز روشن‌تر بود کسی نخواهد آمد گوشی را گرفتم و بدون این که توهینی بهش کنم اما جدی و محکم گفتم تا فردا ظهر فرصت داری سحر و وسایلت را ببری وگرنه هر دو را از پدرت تحویل بگیر. البته که زر مفت می‌زدم و آدمی نبودم که به زور گریه از سحر آدرس بکشم. فردا ظهر هم کسی پیدایش نشد و من سحر را با آژانس بردم در کارخانه و تحویل عذرایی دادم که توی آن خراب شده، مویی رنگ کرده و آرایشی به‌کمال داشت. باهاش روبوسی کردم و گفتم که دلم می‌خواست کمکت کنم اما خودت نمی‌خوای، خودت این وضع رو بیشتر دوست داری و لایق خودت می‌دونی. خلاصه دیگه روی من حساب نکن و هر چه زودتر هم محمدجانت رو بفرست وسایلت رو بردارد بیاورد که خودت دیده‌ای جاندارم و خداحافظ.

شاید یک ماه از دستشان راحت بودیم گرچه که برای خانه تکانی عید مجبور بودم آن‌همه وسایل را هی از این اتاق بکشم آن اتاق و برعکس… واقعاً نمی‌دانم چطور همه‌اش را توی یک پیکان چپانده بود چون هر چه فکر کردم بگذارم توی آژانس و برایش بفرستم دیدم جا نمی‌شود و اقلاً باید وانت گرفت که بی‌خیال شدم. چند بار خواستم همسرجان بردارد ببرد خانه‌ی کامران یا اصلاً بگذارد کنار پارکینگ که صلاح ندانست و همچنان ماند گوشه‌ی اتاق.

توی تعطیلات عید یک روز که بعد از مدت‌ها برای خودم خوش‌خوشک رفته بودم تهران خیابون‌گردی، همسرجان تلفن زد گفت حدس بزن کی آمده عیددیدنی؟ کسی را نداشتیم! سال‌هاست که کسی را نداریم. فهمیدم باز گاومان زائیده. سحر گوشی را گرفت و بعدش عذرا و جالب اینکه محمد هم باهاشون بود؛ چه خانواده‌ی خوشبختی! تلفنی به همسرجان گفتم حالا من نیستم و دیر برمی‌گردم یک جوری بپیچان‌شان که گفت نمی‌شود منتظر تو هستند، خودت بیا ببینندت بعد می‌روند. (حالا ما اگر نخواهیم کسی عیدمان را این همه با دیدارش مبارک کند کی را باید ببینیم؟) برگشتم کرج و همدیگر را دیدیم و من مشغول شام درست کردن شدم. عذرا گفت که شیشه‌اش را ترک کرده (من هم باور کردم، آخر نه که خودم نیکول کیدمن بودم، از اون لحاظ!) گفت که از کارخانه رفته‌اند به باغ یک پیرمرد و وضعشان خوب است و وسط حرف‌هاش هزارتا تیکه و متلک بارم کرد که یعنی مثلاً من آدم عصبی‌ای هستم توی مایه‌های بیماری روانی حاد محتاج کنترل با داروهای خفن که یهو قاط می‌زنم و اینا! گفتم جهنم، شخصیت من چیزی برای اثبات به این آدم ندارد بگذار زرش را بزند و برود. شام که حاضر شد عذرا و محمد دعوایشان شد و این وسط شیرین هم تلفن زد که همین الان پاشید بیایید. به همسرجان اشاره زدم که دوباره سحر را نگذارند اینجا و بروند، گفت دو تا لقمه برایش بگیر می‌برندش. هیچی سر سفره شام نخورده پاشدند رفتند و باز وسایلشان همان کنار اتاق ماند که ماند.

بعد از تعطیلات عید یک بار همسرجان با عباس رفتند باغ. باغ که می‌گویم یعنی باغچه‌ای که صاحبش به هر دلیلی نیست و پیرمرد که به خودش می‌گوید سرایدار، اتاقش را به این‌ها داده که هم غذایش را بدهند و هم عملش را. اتاق که می‌گویم کمی فقط کمی بهتر از اتاقک کارخانه و همان آدم‌ها و همان روابط… و من کم‌کم مشغول جمع کردن وسایل خانه بودم و کم‌کم دنبال خانه‌ای دیگر می‌گشتیم برای اجاره چون مهلت اجاره‌مان تمام شده بود و صاحبخانه هم آن طور که می‌گفت خانه را فروخته بود و به هر حال باید خالی می‌کردیم. توی همین فاصله بالاخره عباس که به جرائم متعدد تحت تعقیب بود با عملیاتی وسیع دستگیر شد و رفت زندان.

یک روز عصر دیدم همسرجان آمد با زنی داغان! آروم بهم اشاره زد که این شیرین‌ئه و فقط یکی دو ساعتی اینجا می‌مونه. در پی دعواهای مداوم محمد و عذرا و شیرین، پیرمرد گفته بود جمع شماها را نمی‌توانم تحمل کنم یکی‌تان باید برود و شیرین برای این که بچه‌اش آواره نشود آمده بود بیرون و جایی برای ماندن نداشت. شیرین آن غولی که عذرا تصویرش کرده بود نبود. معتاد و سابقه‌دار بود (دو روز بعد از افتتاح کلانتری شهرک، شیرین با بنزین ریختن و آتیش زدن حیاط کلانتری، رسماً افتتاحش کرده بود!) اما خیلی جاها هم به عذرا حال داده بود و باز از دید من بیشتر از هر چیز بدبخت بود. جای بریدگی چاقو و نشانه‌ی خودسوزی وسیعی هم با خودش داشت و بعدتر فهمیدم به خاطر روی خوشی که هیچوقت از زندگی ندیده و عشقی که هیچوقت نداشته، چشم دیدن خوشبختی یا عشق یا هر چیز دیگر را برای هیچکس ندارد و چقدر دیر فهمیدم… خیال می‌کردم کسی که این همه سختی کشیده اقلاً باید مفهومش را بهتر بدونه و به گفته‌ی خودش که البته طوطی‌وار تکرار می‌کرد: کسی که خونه‌اش شیشه‌ایه به خونه‌ی کسی سنگ پرت نمی‌کنه… نفهمیده بودم که برای این موجود، خونه که سهله، دیگه «هیچی» باقی نمونده… دیر فهمیدم، کسی که چیزی برای از دست دادن نداره موجود خطرناکیه، خیلی دیر…

شیرین ماند به دو شرط: رفت و آمد نداشته باشه و سر و صدا هم نکنه. قرار بود خونه‌ی ما فقط سقفی بالای سرش باشه نه بیشتر. اما باز هم زهی خیال باطل که همون شب اول دو تا مرد و یه زن که از نوچه‌های سابقش توی زندان بود اومدند مثلاً دنبالش و قرار شد براش کمی پول بیارن. شیرین رفت توی اتاق چون من خواستم که مثلاً روش بهم باز نشه و بشینه جلوم به کشیدن. همسرجان هم توی اتاق باهاش حرف می‌زد و سعی داشت راهی برای بیرون رفتن همه‌مون از اون وضع پیدا کنه. زنک هم نشست جلوی اون دوتا مرد زن‌ندیده که آب از لب و لوچه‌شون آویزون بود به جوک‌هایی تعریف کردن که من خیلی زود نتونستم تحمل کنم و پاشدم رفتم توی آشپزخونه سر خودمو بکوبم به تاق! این خونه‌ی من و حریم ما بود که داشت توش این فجایع رخ می‌داد، باید راهی پیدا می‌کردم. یکی از مردها یاالله گویان اومد توی آشپزخونه که آبجی بی‌زحمت اگه چیزی سرت می‌شه بیا ببین این دختره چشه؟ اومدم دیدم احمق چشم منو دور دیده و الکل زیادی خورده پشتشم شیشه کشیده و تلنگش دررفته. همینمون کم بود، اون مدت که عذرا بود با کارهاش صدای همسایه‌ها رو درآورده بود، حالا اگه این وسط اینم اوردوز می‌کرد باید منو می‌آوردن و باقالی بار می‌کردن… سریع همسرجان رو صدا کردم و بهش گفتم همین الان این بساط رو از خونه بریز بیرون و تمومش کن. به یک دقیقه نکشید که شیرین همشونو بی‌صدا بیرون کرد و بعد از رفتنشون هم یه تراول نشون داد که ازشون گرفته بود. گفت آبجی ببخشید نگران نباش هر چی بشه پای من و من خودم گندی که زدم رو جمع می‌کنم و دیگه تکرار نمی‌شه.

فرداش محمد اومد که مادرشو ببینه و براش شیشه بیاره و هر روز یه آدم جدید. بیشتر این رفت و آمدها شب‌ها انجام می‌شد. نصفه شب بیدار می‌شدی بری آب بخوری می‌دیدی دور تا دور اتاق آدم نشسته و صدای شیرین میاد اما خودشو بین جمعیت نمی‌تونی پیدا کنی! هر بار بیرون‌شون می‌کردیم یه گروه تازه جایگزین می‌شدن و هر بار مسبب اصلی که شیرین باشه رو بیرون می‌کردیم فرداش دوباره با یه آفر و بهونه‌ی جدید برمی‌گشت. یه بار که رفت و برگشت، گوشی موبایل منو که دوستم بهم قرض داده بود و شیرین برده بود که یکی‌دو ساعت ازش استفاده کنه همراهش نبود و گفت که یه آشنا ازم پیچونده و خودم قول شرف می‌دم ازش پس بگیرم. یه بار صبح پاشدم دیدم در خونه بازه و هیچکس نیست؛ محمد جعبه ابزارمونو دزدیده بود! یه بار دیگه حاجی به بهونه‌ی مشتری پیدا کردن برای گیتار همسرجان بردش و دیگه رنگ گیتار رو ندیدیم. یه بار هم عذرا به بهونه‌ی پس گرفتن شناسنامه‌ی سحر اومد، (با یه خروار آرایش به دو منظور: یکی پاک کردن نشونه‌های اعتیاد از صورت داغونش و دوم به زعم خودش سوزوندن دل محمد!) همون برنامه‌ی آشنای آخرین فحش‌ها به محمد و تف توی رویش انداختن رو توی خونه‌ی ما اجرا کرد و تصمیم داشت صداشو بالا ببره که همسرجان با دوتا جمله ناک‌اوتش کرد و فرستادیمش بیرون. هی تهدید می‌کرد خودمو همین امشب می‌کشم گفتم من دیگه نمی‌تونم کمکت کنم امیدوارم موفق باشی! شبش شیرین که در طول اون ماجرا به خواست ما توی دستشویی قایم شده بود و صداش درنیومده بود، رفت باغ و بعد از یه کتک‌کاری مفصل با عذرا باز دست سحر رو گرفت با خودش آورد مثلاً گروگان! باز برای هزارمین بار از همسرجان خواستم به شیرین بگه اینقدر این بچه رو عین گوشت قربونی نیارن خونه‌ی ما و بنابراین دو روز بعد صبح زود شیرین پسش برد. شیرین نمی‌تونست سالم زندگی کنه و نمی‌تونست ببینه که ما داریم سالم زندگی می‌کنیم.

آخرین بار برای بیرون کردن شیرین، همسرجان از خونه رفت بیرون و تلفن زد فیلمی درآورد از این که همسایه‌ها شکایت کردن و مأمورها اطراف خونه هستند و به شیرین و حاجی بگم سریع جداجدا خودشونو گم و گور کنن و خودمم برم خونه‌ی همسایه تا خبرم کنه. یه پولی هم دادیم شیرین که اون شب بتونه جایی برای خودش دست و پا کنه. شیرین احمق بود ولی فهمید که خونه‌ی ما دیگه جای موندنش نیست و بعد از اون دیگه نیومد.

تقریباً یک هفته بعد هم ما خونه‌رو خالی کردیم و گذشت اونچه که بهمون گذشت… یک ماه و چند روز خونه‌ی اسماعیل زندگی کردیم و البته اجاره‌ی یک ماه و شارژهای عقب افتاده و خرج روزمره و عملشو هم دادیم و شبی رسید که برای فروش طلاها و جورکردن سرمایه‌ای که بتونیم جایی برای کار و زندگی بگیریم مهمون خونه‌ی کسی شدیم به اسم امیر که سیاوش صداش می‌کردن.

این سیاوش هم یکی بود به بدبختی بقیه! قدیم‌ها رنجر بوده و جانباز هم شده بود اما بعد افتاده بود توی اعتیاد و دار و ندارش از دست رفته بود. زنش هم بچه‌ها رو برده بود و درخواست طلاق داده بود و سیاوش که عاشق زن و بچه‌هاش بود کارش شده بود این که تا جایی که جا داشت بکشه و بعد یه سی‌دی از همین جفنگیات جدید* بذاره و صداشو تا آخر بلند کنه و بشینه پاش زار بزنه! درست عین تصویرهای کلیشه‌ای که از معتادها می‌بینیم، یهو وسط در آشپزخونه همونجور ایستاده چرتش می‌برد. همسرجان اونو بیشتر دیده بود اما من دلم به حالش سوخت. دلم برای زنی که خونه‌شو با اون همه عشق تزیین کرده بود و بعد مجبور شده بود رهاش کنه سوخت. گفتم اینا یه روز عاشق و معشوق بودن حیفه، شاید بشه یه فرصت دیگه به خودشون بدن. کلی با سیاوش حرف زدم و قول دادم با زنش صحبت کنم و یه مهلت براش بگیرم تا ترک کنه. می‌گفت همینجوری برگرده تا من بتونم ترک کنم اینجوری بی امید و انگیزه نمی‌تونم. گفتم تو دیگه جایی و حقی برای این احساساتی بازی‌ها نداری، باید به خودت سختی بدی، باید خودت رو بهش ثابت کنی. نه خیر اول زحمت بکش ترک کن بعد تازه ببینیم با اون همه گندی که زدی و دلش رو شکستی حاضر می‌شه ترک‌کرده‌ات رو قبول کنه یا نه! خیلی باهاش حرف زدم، خیلی برام درددل کرد و گریه کرد. من احمق دلم سوخت، واقعاً می‌خواستم با زنش حرف بزنم. می‌گفت به خاطر کارهای من تا بفهمه از طرف من رفتی بهت توهین می‌کنه که حقت نیست و اون وقت من تا عمر دارم باید ازت شرمنده باشم. گفتم این که من چطوری می‌رم و چی می‌گم و با چی ممکنه روبرو بشم و چطور از پسش برمیام به خودم مربوطه تو چیکار داری؟ نمی‌گم برش می‌گردونم و همه چیز دوباره عاشقانه و رمانتیک می‌شه، نه. فقط یه مهلت می‌گیرم که برای طلاق صبر کنه شاید تو بتونی ماتحتت رو هم‌بکشی و ترک کنی. درست کردن رابطه‌تون احتیاج به زحمت داره که الان نمی‌فهمی چون به جای منطق یا هر چیز دیگه‌ای مواد داره کنترلت می‌کنه. وقتی ترک کردی خودت راهش رو پیدا می‌کنی و ما هم اگه بتونیم کمکت می‌کنیم.

چرا با اینجور آدم‌ها می‌گشتیم؟ به دو دلیل: یکی این که بیشتر آدم‌های اون منطقه رو همین‌ها تشکیل می‌دادن؛ چگالی اعتیاد اونجا خیلی بالا بود. دوم هم این که سیاوش به خاطر جانبازیش یه امتیاز تاکسی سرویس گرفته بود که قرار بود اونو بذاره و ما هم سرمایه بذاریم و کار کنیم خیرسرمون. بعد هم یه امکان ضعیف دیگه هم وجود داشت که شاید توی مدت ترکش می‌تونستیم وسایلمون رو از زیر دست اون اسماعیل دزد برداریم بیاریم اینجا که خودمونم هستیم و بعد هم بتونیم یه خونه بگیریم و بریم سر زندگی خودمون. شرایط‌مون عادی نبود…

ما صبح بود که رفتیم اونجا. فردا عصر یه عده آشنای مشترک دیگه هم اومدن و یهو دیدیم شیرین خانوم هم پیداش شد (شیرین با همه آشنا بود!) قبل از ما یه هفته‌ای توی خونه‌ی سیاوش زندگی کرده بود و همون خونه زندگی سیاوش رو هم به گند کشیده بود که آخرسر سیاوش با کمک همسرجان من تونسته بود شرشو بکنه و بیرونش کنه. شیرین که اومد، سیاوش توی اتاق سرش به یه مهمون دیگه‌اش گرم بود، شیرین برای ما تعریف کرد که مأمورها ریختن توی باغ و یه عده آدم رو پای بساط گرفتن بردن که عذرا هم جزوشون بوده و الان عذرا توی زندان رجایی‌شهره و سحر هم توی بهزیستی و شانس آوردن که محمد اون موقع اونجا نبوده وگرنه اگه گندش درمی‌اومد اقلاً اعدام یا سنگسار رو شاخ‌شون بود (دیگه برای ما مهم نبود البته. بیشتر از خودشون که نمی‌تونستیم به فکرشون باشیم. خدا رو شکر کردیم که شاید عذرا بتونه اونجا ترک کنه و سحر هم توی این مدت از یه حداقل‌هایی برخورداره). پررو، گوشی چینی همسرجان رو که دیده بود هی می‌گفت داداش این گوشیت مال من! آخر طاقتم نگرفت و گفتم تو اول اون یکی گوشی رو که بردی بیار بعد اینو ببر. برای این که به شوخی برگزار کنه الکی گفت باشه آبجی داشتیم به مام متلک بار کنی؟ شیرین به بهونه‌ی تمیز کردن و مرتب کردن آشپزخونه، همه‌ی آشپزخونه و قسمتی از خونه رو شخم زد و زیر و رو کرد. اون موقع نمی‌دونستیم چه مرگشه. گفت یه چیزی اینجا جا گذاشتم و دارم دنبالش می‌گردم. به سیاوش هم که گفتیم گفت ولش کن بذار هر غلطی می‌خواد بکنه.

شب که شد سیاوش اومد التماس به همسرجان که تروخدا یه برنامه‌ای بریز اینو دک کنیم. همگی لباس پوشیدیم رفتیم بیرون و شیرین هم خودش فهمید و پیچید رفت. توی راه برگشتن بودیم که تلفن همسرجان زنگ خورد.

- من حمیدعربم، شیرین با شماست؟

- نه.

- مطمئنید دیگه؟

- تو چیکاره باشی؟

- من شوور صیغه‌ایشم!

- اِ؟ پس خودت به جای این که سراغشو از این و اون بگیری بهتر باید بدونی کجاست شازده!

و همسرجان گوشی رو قطع کرد و برگشتیم خونه. چیزی جای شام خوردیم و رفتیم که بخوابیم تا فردا صبح و نیمه‌های شب با حضور حمیدعرب و یکی دیگه که مرتضی صداش می‌کرد روی سرمون بیدار شدیم. مرتضی زود رفت بیرون کشیک بده اما حمیدعرب موند و خیلی صاف و مستقیم رفت سراغ همونجایی که مدارک و پول و طلاهای ما بود و بعد صاف رفت سراغ مدارک سیاوش که مثلاً خواب بود و حمیدعرب اصرار داشت صدایی درنیارید که بیدار بشه. اونا رو هم که برداشت اومد به من گیر داد و شاید نیم ساعتی طول کشید تا از آسمون و ریسمون فک بزنیم و تقلا کنیم برای نجات‌مون. تعریف کردن جزییات اون شب هنوز در توانم نیست، خیلی بد بود، خیلی. بالاخره با وانمود کردن به این که من هم می‌خوام همراهش برم تونستم توی یه لحظه سیاوش رو یواشکی بیدار کنم. وقتی که با ادامه‌ی همون بازی تونستیم حمیدعرب رو پشت در بکشونیم و من به بهونه‌ی بستن بند کفشم توی خونه بمونم و در رو روش ببندیم، بدوبدو رفتیم سراغ سیاوش که با موبایلش به پلیس زنگ بزنه (گوشی و سیم‌کارت‌های ما رو هم برده بود) دیدیم حضرت آقا در رو از توی اتاق روی خودش قفل کرده! به هر حال وقتی مطمئن شد کسی دیگه توی خونه نیست اومد و به پلیس زنگ زدیم که نیومد و ما هم از ترسمون جرأت نمی‌کردیم بریم بیرون از خونه. سیاوش گفت که وقتی ما خوابیدیم رفته بیرون سیگار بخره که پنج‌شش نفر خفتش کردن و حمیدعرب به بهونه‌ی مطمئن شدن از نبودن شیرین اومده بالا و بعد هم نشسته به شیشه کشیدن که این خوابش برده(!) و دیگه نفهمیده چی شده تا وقتی که من بیدارش کرده‌ام (نیکول کیدمن که یادتونه؟) عصر شد و یه نفر اومد دنبالمون و با اون برگشتیم شهرک که اسماعیل هم در رو باز نکرد و ما راهی خونه‌ی کاظم نقاش شدیم و باقی ماجراها…

بعد از رفتن دزدها و توی فرصتی که منتظر اومدن پلیس بودیم چند نکته تازه خودشونو نشون دادن:

1- اسماعیل و سحر (اون سحرکذایی، معروفه‌ای که طبقه‌ی پایین خونه‌ی اسماعیل بود و خودش ماجرایی داره) آمار چیزهایی که ما همراه خودمون برده بودیم رو به شیرین داده بودند. ما بابت فروختن یه مقدار ابزار و وسایل به یکی از همسایه‌ها ازش طلب‌کار بودیم و قرار بود اون روز عصر طلب‌مون رو تسویه کنه که تلفن زد و قرار رو عقب انداخت. این موضوع رو اسماعیل می‌دونست و قرار دزدی، با اطلاع از این موضوع برای همون شب تنظیم شده بود.

2- شیرین به بهونه‌ی جمع‌اوری و تمیزکاری، برای حمیدعرب چاقوی آشپزخونه، طناب و دستکش روی اوپن آشپزخونه گذاشته بود که حمیدعرب فقط از چاقو استفاده کرد.

3- شیرین همینطور محل قرارگرفتن هرچیزی که باید دزدیده می‌شد رو دقیقاً به حمیدعرب گفته بود چون اون اصلاً معطل گشتن دنبال چیزی نشد و یه راست رفت همونجایی که باید می‌رفت و هیچ جای دیگه‌ای رو هم نگشت.

4- بازهم شیرین همه‌ی وسایلی که ممکن بود ما برای دفاع از خودمون ازش استفاده کنیم رو نیست و نابود کرده بود. در تمام مدتی که با حمیدعرب کلنجار می‌رفتیم مترصد پیدا کردن یه کوفتی بودیم که بتونیم دوتایی بهش حمله کنیم که همسرجان فقط تونست یه قیچی از آینه‌ی دستشویی پیدا کنه و من هیچی گیرم نیومد حتی یه کارد کره‌خوری!

5- اون آشنایی که اومد دنبالمون حمیدعرب رو می‌شناخت و می‌گفت خودش تنهایی این کاره نیست.

6- بعدتر یه نفر دیگه بهمون گفت که حمیدعرب رو پیشترها چند بار توی خونه‌ی سیاوش دیده.

7- وقتی با مأمور کلانتری رفتیم احضاریه بردیم برای پس گرفتن وسایلمون از اسماعیل، می‌دونست که هیچ مدرک شناسایی نداریم و با خیال راحت به سربازه گفت من اصلاً این آقا رو نمی‌شناسم!!! (قیافه‌اش بعد از دیدن کارت ملی همسرجان تماشایی بود! قبلاً یه بار که همسرجان رفته بود عباس رو از کلانتری درآره کارت ملی‌شو اونجا جا گذاشته بود که بعداً در جریان شکایت از اسماعیل پسش گرفتیم و به دردمون خورد)

 

خیلی جزییات دیگه‌ای هم بود که مجموعاً نشون می‌داد طراح این نقشه شیرین بوده و اجراکننده‌هاش هم عواملش! نمی‌دونم به تلافی کدوم محبتی که در حقشون کردیم. شاید هم کلاً ظرفیت پذیرفتن هیچ چیز انسانی‌ای رو نداشتند بس که تا اعماق وجودشون غرق در لجن بودند. یکی‌یکی‌شون بابت این کار بدجوری جواب پس خواهند داد… دور نیست.

من سعی کردم توی تعریف سوابق این ماجرا کسی رو قضاوت نکنم که البته کاملاً ممکن نبود. سعی کردم جزییاتی که به نظرم خیلی مربوط به روند ماجرا نبود رو خلاصه کنم. در این که «تقصیر» خیلی جاها از خودِ ما شروع شد هیچ شکی نیست. اما ما داشتیم بر اساس اعتقاداتمان زندگی می‌کردیم. روزی جایی کسی به من کمک کرده بود و پناهم داده بود و ازم خواسته بود روزی اگر جایی کسی رو محتاج کمک دیدم کمکش کنم. بله او نگفته بود هر اراذل و اوباشی که دیدم دستش را بگیرم بیاورم توی خانه‌ام که چنین بلایی سرم بیاید. اما کسی که روال عادی و طبیعی زندگی‌اش را می‌گذراند که به کمک نیاز ندارد. شما هم اگر آن چیزهایی که من و ما از زندگی این آدم‌ها و زندگی بچه‌هایی که با این‌ها زندگی می‌کنند ببینید و بدانید، نمی‌توانید بی‌تفاوت کنار بنشینید مگر این که بوئی از هیچ چیز نبرده باشید. اگر بتوانید حتی یک نفر را از این منجلاب بکشید بیرون ارزشش را دارد که بهایی بسیار سنگین برایش بپردازید چرا که زندگی دوباره به یک انسان بخشیده‌اید. ما در حد و اندازه‌های خودمان به خیلی‌ها کمک کرده‌ایم و نتیجه‌ی همه‌شان اینطور نبوده… راستش را بگویم درمقابل هر چیزی که به کسی دادیم (حتی یک لبخند) هیچ انتظار و توقع جبران نداشتیم، برای دل خودمان کرده بودیم و حال خوبی که بعدش داشتیم (شما بگویید برای رضای خدا) اما انتظار چنین عقوبت نامتناسبی را هم نداشتیم، ما باید چیزهایی در زندگیمان یاد می‌گرفتیم…

 

 

* این که می‌گم جفنگیات براش دلیل موسیقایی و ادبی هم دارم و حاضرم بشینم با هر کی که پایه‌ی بحث‌اش باشه مناظره کنم! اما اینجا یه چیزی یادم اومد. می‌گن سیمین‌غانم هیچوقت توی کافه و کاباره آواز نخوند و گفت: «صدای من مزه‌ی عرق نیست» زنده باد! اخیراً چند تا به اصطلاح خواننده هستند که صداشون مزه‌ی مخدر شده. معتادهایی به انواع و اقسام مخدر و محرک، با خاستگاه‌های متفاوت اجتماعی و شخصیتی دیده‌ام که تا اسم موسیقی میاد گوشی‌شونو درمیارن یه آهنگ از این‌ها می‌گذارند و آی ذوق می‌کنن و حال می‌کنن… یکی‌شون همین«…». شنیده‌ام خودش هم از اهالی NA هست، العهدﺓ علی الراوی!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب